روز جمعه هفتم اردیبهشت ساعت حدود ۴ و نیم صبح بود که راه افتادیم.  از مسیر فیروز کوه رفتیم.  اردیبهشت ماه اگه بچه مدرسه­ای نداشته باشین، فصل خیلی خوبی برای مسافرته.  هوا خیلی خوب بود و به خاطر بارندگی­های اخیر در تمام مسیر تپه­ها و کوه­ها و دشت­ها سبز سبز بودند.  سبز شاداب بهاری.  هنوز بعضی درخت­ها شکوفه داشتند و گل­های وحشی زرد و بنفش و به خصوص شقایق­های زیبا در میان آن همه وسعت سبز خودنمایی می­کردند.  دیدن طبیعت به آدم آرامش و سرزندگی رو همزمان میده! 

چه قدر شهر جدید اندیشه، و رودهن و بومهن و شهرهای این مسیر تغییر کردند و آباد کردند.  به شدت ساخت و سازها ادامه داره و انگار حدی برای تموم شدن نداره.  راستی چقدر مسیرش خوب شده.  کلی عملیات عمرانی و ایمن­سازی در مسیر انجام داده بودند.  خیلی خوب شده بود.  در این سفر یک مساله رو میشد به وضوح و در همه مسیر دید و اون فعالیت­های شدید وزارت راه برای ایمن سازی و راهداری بود.  واقعاً زحمت می­کشیدند و کلی تابلو و علامت و شبرنگ و چراغ­های راهنمایی در مسیرهای خطرناک گذاشته بودند.  در مسیر یک تکه راه یک دفعه مه شد.  یک مه شدید.  اونقدر شدید که اصلاً نمی­شد هیچ جا رو دید.  یک خرده وحشتناک بود به خصوص که یک کامیون هم با سرعت زیاد و فاصله کم پشت سر ما می­اومد.  مه هم پدیده جالبیه.  هی این داستان­های جنایی انگلیسی می­نویسند قتلی در مه! آدم تا خودش مه شدید رو نبینه متوجه نمیشه!

در مسیر از طرف شمال رفتیم.  رفتیم قائم شهر کلوچه خریدیم و صبحانه خوردیم (چه کلوچه­های بیخودی هم بود! کلوچه لاهیجان یک چیز دیگه است).  بعد رفتیم ساری.  صبح جمعه بود و همه جا خلوت و نم نم بارون به لطافت صبحگاهی افزوده بود و جای شما خالی خیلی دوست داشتنی بود.  بعد رفتیم گرگان.  من گرگان رو پارسال دیده بودم.  یک نکته جالب که خیابون­های گرگان داره اینه که با یک فاصله از سرعت­گیرها، روی زمین رو به همون رنگ زرد و نارنجی رنگ­آمیزی کردند.  اول فکر می­کنین که اینجا هم سرعت­گیره، سرعت­تون رو که کم می­کنین، تازه می­رسین به سرعت­گیر اصلی.  جالبه! برای سلامتی کمک فنرهای ماشین­ها و سلامتی ستون فقرات سرنشینان عزیز خیلی موثره!

نزدیک ظهر رسیده بودیم به چنگل­های اطراف گرگان که در این فصل با انبوهی از برگ­های سبز تازه رسته، واقعاً فریبا است.  تو یکی از فرعی­های داخل جنگل توقف کردیم تا ناهار بخوریم.  ما معمولاً در مسافرت، برای تو راه خودمون غذا بر می­داریم.  مادر گرامی به هر کدوم یک ساندویچ کالباس و دو عدد گوجه فرنگی به تفکیک!! دادند و از اونجا که ادوات برنده­ای موجود نبود، مجبور شدیم به­سان بشر اولیه گوجه فرنگی­ها رو گاز بزنیم!  بعد از ظهر به بجنورد رسیدیم که شهر خیلی تمیزیه، یک توقف کوتاه هم در بحنورد داشتیم.  بعد رفتیم شیروان و شب رسیدیم قوچان.  شب چند ساعتی تو قوچان موندیم تا پدر گرامی یک استراحت کوتاه بکنند.  موقع اذان صبح راه افتادیم و ساعت حوالی ۷ صبح بود که رسیدیم مشهد.