امروز ساعت 8 کلاس ICDL داشتیم.  امروز معاون مالی اداریمون که معمولاً لطف می­کنند برای رفتن به کلاس بقیه رو هم با خودشون می­برند، برنامه روز مزرعه در فیروز کوه داشتند.  بقیه هم که کرجی بودند و اغلب ماشین اداری داشتند خودشون از خونشون می­رفتند کلاس (دیگه صبح اداره نمی­آیند) بنابراین کسی نبود منو برسونه کلاس.  من معمولاً برای اینکه اعصابم راحت باشه و لازم نباشه چالش هماهنگی (زورآزمایی) با امور اداری رو تحمل کنم یا ماشین می­آرم یا آژانس می­گیرم.  در واقع این کارو می­کردم چون وقتی برای اعصاب خرد کردن سر این چیزا نداشتم.  حالا باید سعی کنم که دیگه خارج نزنم و تو چارچوب­های اداری کارامو بکنم.  با رئیس بخشمون هماهنگ کردم که فردا با ماشین بخش برم (در اداره راه درست و اداری رفتن به کلاس اینه! نه آژانس گرفتن)  ایشونم گفتند که حتماً به رانندمون می­گن که فردا راس ساعت 7:45 اداره باشه.  راننده ما معمولاً مدیر کلی می­یان موسسه.  صبح اومدم و زنگ زدم نگهبانی. نگهبانیمون گفت که ایشون اومدند صبح (کارت زدند) و رفتند بانک فیش تلفن خونشونو واریز کنند!!!  تصور کنید باید ساعت 8 کلاس باشین. یک ربع به هشته و تازه آقای راننده رفتند صبح یک روز در مهرماه (فیش­های تلفن کرج شهریور ماه می­آد) فیش تلفن بریزند.  من که می­دونستم درد کار کجاست، خیلی کفرم در اومد.  به نگهبانیمون گفتم به ایشون بگین بعد از این همه سفارش رئیس بخش، فقط کافیه من امروز دیر برسم، من می­دونم و ایشون! نگهبانیمون که تا حالا همچین حرفایی از من نشنیده بود جا خورد و با تعجب پرسید همین جوری بگم؟ گفتم بله لطفاً دقیقاً همین جوری بگین!            نظام اداری قوانین خاص خودشو داره.  قانون 1: اگه رئیس باشی اکثراً پاچه خواریتونو می­کنند و کارهایی که مربوط به رئیس روسا باشه به سرعت هر چه تمام تر انجام می­شه.  اگه درخواست خرید، کپی یا تعمیر داشته باشید همیشه بهترین وسایلو براتون می­خرند و این افزایش کیفیت با افزایش مقام اداری هماهنگی داره (البته منکر نمی­شم که تا حدی این کار درسته) بنابراین حضرات مدیران فکر می­کنند که همه کارا در اداره تحت نظرشون به این خوبی و روانی انجام می­شه !!! خبر ندارند که کار بقیه چه جوری انجام می­شه!

قانون دوم:  این قانونو بین مرغ و خروس­ها هم می­تونین ببینین!!!!( با عرض معذرت از همه کارمندا)  یک عکس تو کتاب زیست شناسی یادتون می­آد.  مرغ و خروس­ها برای اینکه قدرتشونو در جامعه­شون تثبیت کنند تو سر هم نوک می­زنند. هر کی قوی­تر باشه تو سر بقیه نوک می­زنه بعد از یک مدت همه دستشون می­آد که کی از همه ضعیف­تره بعد از اون همه تو سر ضعیف­ترین عضو گروه نوک می­زنند!! (امیدوارم جامعه­شناسی مرغهام درست باشه )  قانون­های دیگه فعلاً بماند.

احتمالاً آقای راننده ما هم همین فکرو کرده، پیش خودش و با قیاس با گذشته گفته: اینکه (یعنی من!) حرف نمی­زنه. هر چی تو سرش هم بزنیم باز چیزی نمی­گه پس بیخیال! جونش درآد!! خودش بره. کسی هم نمی­فهمه!!!

زنگ زدم امور اداریمون که من ماشین می­خوام!  مدیر امور اداریمون قراره از مهرماه بازنشسته بشند اینه که فعلا مهربون شدند! گفتند باشه اگه رانندتون نیومدند با ماشین امور اداری برید.  خودشون اومدند ببینند که تو این اداره چی می­گذره؟  قبلاً این حالتو زیاد دیده بودیم که بعد از ساعت اداری می­رفتند خونشون و بعد از ظهر یا شب می­آمدند کارت می­زدند تا اضافه کار بگیرند ولی این مدلیش جدید بود که صبح اول وقت بیان و کارت بزنند و بعد برند دنبال کارای شخصی­شون! اون هم روزی که قرار بوده سر ساعت خاصی، كاري رو بکنند!  من معمولاً گله و شکایت به روسا نمی­کنم اما از بی­مسئولیتی رانندمون کفرم در اومده بود.  به مدیر امور اداریمون که اومده بودند تو راه پله­ها گفتم که این وضع درست نیست.  ایشونم فرمودند بله اما باید رئیس بخشتون به ایشون تذکر بدن! ( راست می­گفت بنده خدا باید رئیس بخش برش داشته باشه................) داشتیم بالای پله­ها با مدیر امور اداری صحبت می­کردیم که نگهبانیمون گفتند آقای راننده دارند تشریف می­آرند.  آقای راننده به اتفاق منزل تشریف آوردند!  و بعد که من از اشون پرسیدم مگه آقای مهندس با شما هماهنگ نکرده بودند که ساعت 7:45 موسسه باشین؟ (ساعت کاری ما 7:30 است) با کلی قیافه حق به جانب گفتند خوب چی شده مگه باید می­رفتم فیش تلفن را می­آوردم (می­ریختم؟ )  گفتم به هر حال وقتی قرار بوده ساعت مشخصی در اداره باشین اومدن و کارت زدن و رفتن پی کارای شخصی نشونه بی­مسئولیتی!  با کنایه فرمودند بله اما برای همه همین طوره؟! منم با آرامش و جدیتی که کمتر ازم دیده بود گفتم: بله برای همه همین طوره! من در مورد امروز با آقای مهندس صحبت می­کنم.  ايشون هم با بی­تفاوتی شونه­هاشو انداخت بالا و لب و لوچه شو کج کرد و با پوز­خند گفت بفرما صحبت کن!! تو این مایه که من رئیس بخشو آدم هم حساب نمی­کنم!  دیگه چیزی نگفتیم.  ولی چشمتون روز بد نبینه برای جبران این تاخیر با چنان سرعتی تو خیابونای کرج رانندگی کرد که تمام اجدادم اومدن جلو چشمهام.  تو هر چاله­ای که می­شد دید یک بار انداختند (ماشین بخش ما یک تویوتا دو کابینه، برای همین صندلی عقبش بلنده و تکون داره) و البته به ازای هر سرعت­گیری که در مسیر بود من یک بار با مخ خوردم به سقف.  ساعت 8:05 رسیدم دیباگران.  برگشتنو با ماشین رئیس بخشمون برگشتیم و البته تو راه گله رانندمون کردم.  همکار دیگمون هم که کلی دلش پر بود تأیید می­کردند، طفلک رئیس بخشمون هم دل خونی داشتند اما می­گفتند کار چندانی از دستم بر نمی­آد! وقتی دیدند من ناراحتم(البته خودمونیم خیلی هم ناراحت نبودم ادم وقتی ناراحت می­شه که از کسی انتظاری داشته باشه و با موردی بر خلاف انتظارش روبه رو بشه.  وقتی انتظار همین وضعو داشته باشین خیلی هم ناراحت نمی­شین) گفتند که حتماً به رانندمون تذکر جدی می­دهند.