روز شنبه تازه کارهامو شروع کرده بودم که گفتند حقوق­ها رو ریختند و ماشین بخش می­خواد بره بانک.  مدت­ها بود که من برای گرفتن حقوق همراه ماشین بخش نرفته بودم.  واقعا یادم نمی­آد آخرین باری که این مراسم ماهانه رو انجام دادم کی بود؟! همیشه چون وقت کم داشتم و می­دونستم اگه برم بانک حداقل 2-3 ساعت وقتم تلف می­شه، سعی می­کردم یک جوری یا بعد از ظهر یا صبح زود یک عابر بانک پیدا کنم.  از آنجایی­که کفگیر اساساً به ته دیگ خورده بود و هیچی پول نداشتم گفتم منم می­آم!  با دو نفر دیگه از همکارها رفتیم.  طبق معمول رانندمون دو کوچه آنطرف­تر توقف کرد.  آخه حضرت آقا حوصله شلوغی ندارند!  رفتیم بانک که چشمتون روز بد نبینه روز اول مهر بود و اولین روزی که بانک­ها از ساعت 9 کارشونو شروع کرده بودند و غلغله بود.  هم داخل بانک کشاورزی و هم عابر بانکش وحشتناک بود.  گفتیم بریم از عابر بانک­های اطراف پول بگیریم. عابر بانک تجارت خراب بود.  دوباره برگشتیم اونطرف خیابون، عابر بانک دو تا بانک دیگه رو هم امتحان کردیم آنها هم خراب بودند.  تازه علت شلوغی عابر بانک کشاورزی رو فهمیدیم.  دیدیم اینجوری اگه بخوایم تو صف وایستیم تا ظهر طول می­کشه.  برگشتیم تا با ماشین بریم یک بانک دیگه.  رفتیم بانک کشاورزی شعبه توحید.  که البته دست کمی از بانک اولی نداشت ولی باز بهتر بود.  تو صف عابر بانک ایستادیم و همزمان شماره از داخل هم گرفتیم.  صف عابر بانک و شماره­های داخل تقریباً همزمان پیش می­رفت.  تو این مدت یک بار دستگاه کارت یک بنده خدایی رو قورت داد و کلی معطلی درست کرد.  نزدیک شمارمون که شد من گفتم می­رم داخل و از دستگاه داخل پول می­گیرم.  خیلی سخته برای گرفتن 120 تومان پول مجبور باشی سه بار کل عملیات رو تکرار کنی.  فکر کنم با توجه به تورم باید به جای حداکثر 40 هزار تومان 80 یا 100 تومان بدهند.  خلاصه من پولمو گرفتم.  دیدم دوستام هنوز مشغولند که دوباره دستگاه خراب شد و دیگه به نفر دوم پول نمی­داد. مجبور شدند دوباره بیان تو بانک و از اول شماره بگیرند و منتظر بمونیم.  بعد که برگشتیم اداره ساعت 5/11 بود.  من مدت­ها بود می­خواستم برم تعاونی.  گفتم حالا که اومدیم بیرون برم یک سر هم به تعاونی بزنم.  خیلی وقت بود که تعاونی نرفته بودم یعنی وقت نمی­کردم.  و پدرم هم سفارش کرده بودند که اگه برنج داشتند بگیرم.  چند وقت پیش این سفارشو کرده بودند و باعث شرمندگی من بود که به همه کارها می­رسیدم به جز کارهای خرد و ریز خودم.  دلمو به دریا زدم و همراه یکی از همکارام رفتیم شرکت تعاونی.  یک مقدار خرید کردیم.

وقتی می­خواستیم بریم بانک و دو کوچه اون طرف­تر پیاده شده بودیم.  من تا چند دقیقه هنوز گیج بودم و نمی­دونستم کجاییم.  وقتی رفتیم تعاونی دیدم به نسبت دفعه قبل دو تا یخچال ویترینی گذاشتند و کلی شیک شدند.  به دوستم گفتم اِ چه شیک شدند.  یک نگاهی بهم کرد و گفت خیلی وقته!  واقعاً احساس کردم مثل اصحاب کهف که بعد از 300 سال بیدار شدند و همه جای شهر براشون نا­آشنا بود برای من هم همه جا تازه­اس و نا­آشنا.  تو تعاونی همکارای امور مالی رو هم دیدیم.  قبلاَ که من در دفتر مجله کار می­کردم وقتی می­دیدم همکارام ساعت 9 می­رند و ساعت 11 با دو تا دونه شیر بر می­گردند، پیش خودم فکر می­کردم اینا چه جوری می­تونند وقتشونو تنظیم کنند که هر روز بیرونند؟ الان بعد از دو سه هفته بیرون اومدن از انتشارات تازه دارم کشف می­کنم که این کارا از بیکاریه!! البته بیکاری که لفظ خوبی نیست شاید یک مقدار بی­انصافی هم باشه.  در موسسه ما انگشت شمارند کسایی که واقعا بیکارند.  اغلب فعالند و خوب کار می­کنند و اکثرا دو یا سه کارو مجبورند با هم انجام بدهند.  شاید بهتر بود بگم این کارا از نداشتن فشار کاریه.  تا برسیم اداره ساعت 5/12 بود و تا بیام ببینیم چی شد ساعت 2 شد و وقت رفتن.  مدت­ها بود روز اینجوری نداشتم.