چند سال پیش داستانکی در روزنامه همشهری به قلم سرکار خانم آرین دخت فرنادپور چاپ شد.  من این تکه از روزنامه را بریده­ام و هر چند وقت یکبار می­خونمش تا به خودم یادآوری کنم که در هر جا و هر حرفه­ای نباید زمینگیر شد:

تردید!

"وقتی صدایش کردند و سرش را برگرداند؛ هنوز در باز بود؛ سریع به سمت آسمان پرواز کردم: هنوز کاملاً خارج نشده بودم که متوجه فرار من شد و در را محکم به رویم بست.  من به داخل پرت شدم و بالم زخمی شد؛ زخم پرواز رنج اسارت را چند برابر کرد.

مدت­ها گذشت با مراقبت زندانبان مهربان! حالم رو به بهبودی رفت.  تا اینکه دوباره فرصتی به دست آمد؛ این بار می­خواست آذوقه­ام را داخل قفس بگذارد که از دستش افتاد.  فراموش کرد که در را گشوده! و مشغول جمع کردن آذوقه از روی زمین شد! قلبم به شدت می­تپید به نفس نفس افتاده بودم.  با خودم گفتم؛ اون بیرون کی منتظر منه؟ کی اصلاً منو یادشه؟ اگر بعد از اینهمه اسارت توان یافتن آذوقه را از دست داه باشم چی؟ حتماً از گرسنگی خواهم مرد؛ اگر دوباره بال­هایم زخمی بشن! اینبار ممکنه دیگر نتونم پرواز کنم و تا آخر عمر اینجا بمونم.  اگر ... هنوز داشتم با خودم فکر می­کردم که زندانبان در مقابل چشم­های مبهوتم در را محکم به رویم بست، این بار ضربه­اش قلبم را شکست.  از آن زمان تا به امروز پیر و خسته در حسرت تمام هویت و معنایم هستم: پرواز در آسمان."

خیلی وقت­ها اونقدر درگیر روزمرگی­ها و دلمشغولی­های زندگی می­شویم که یادمون می­ره ؛  از کجا آمده­ایم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟  مشغول شدن به مشکلات ریز و درشت همیشگی و راضی شدن به حداقل­ها، اعتماد به نفسمون رو می­گیره و توان ریسک کردن رو ازمون سلب می­کنه.  ترس از دست دادن اندک داشته­های فعلی، ناتوانمون می­کنه و مجبورمون می­کنه راضی بشیم به وضع فعلی و دو دستی وضع فعلی رو حفظ کنیم که همین یک ذره رو هم از دست ندهیم!  دیگه برامون "رقص در طوفان" دیوانگی محسوب می­شه!  دیگه توان رستن (به فتح یا ضم ر) رو نداریم! و این البته در حالیه که هنوز سودای پرواز داریم.  آرزوی برگشت به اصلمون و تمنای پیوستن به ملکوت...

و این اشتیاق سوزان به رستن از یک سو و اسیری در کمند دلبستگی­ها از دیگر سو در تمام عمر، تضادی است انکارناپذیر و باری است سنگین بر ذهن و روحمان! 

پدرم همیشه شعری رو می­خونند که من با گذر عمر، و به­ویژه در این روزها، به تدریج دارم معناشو با تمام وجود درک می­کنم.

"باش چون مرغکان که آسایش،

بر سر شاخه­های تر دارند

گرچه از بیقراری شاخه،

نارسیده به آن خبر دارند

باز چه­چه زنند و خوش باشند

چون که دانند بال و پر دارند..."

                                                   پروردگارا!

                                          ای که تو دانایی و توانا

                      به اندیشه­های خموده­مان توان اندیشیدن و رستن ببخش

                               و به پاهای نحیفمان شوق رفتن و پیوستن...