امروز روز بزرگداشت عطار نیشابوری بود. هر چی گشتم یک شعر خوب از عطار تو اینترنت پیدا کنم، هیچی عایدم نشد. اینه که یک متن از ویکی پدیا رو اینجا گذاشتم: فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار نیشابوری یکی ازعارفان و شاعران بلندنام ادبیّات فارسی در اواخر سدهٔ ششم و اوایل سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۱۳ هجری مطابق با ۱۱۱۹ میلادی در روستای کدکن (کنونی) در نزدیکی نیشابور دیده به جهان گشود.  نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیه‌اش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کرده‌است. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود. پدرش از اهالی زروند کدکن در اطراف نیشابور خراسان بود. فرید الدّین در سال ۵۱۳ هجری در نیشابور متولد شد، و در سال ۵۴۸ به علّت حمله قوم مغول مانند بسیاری از اهالی نیشابور به شهر شادیاخ مهاجرت کرد. وی با ثروتی که همراه داشته داروخانه‌ای را در آن شهر بنا نهاد که در آن بیماران را معالجه می‌کرد و در همان محل تعلیمات طبابت، داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفت.  وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می­رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است؛ چنانکه مولوی درباره او می‌فرماید:

هفت شهر عشق را عطار گشت                 ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

درباره به پشت پازدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشه گیری و تقوی را پیش گرفتن وی حکایات زیادی گفته شده‌است. ولی چیزی که معلوم است این است که عطار پس از این قضیه مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری می‌گردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش همصحبت گشته و به گردآوری حکایات صوفیه و اهل سلوک پرداخته‌است. و بنا بر روایتی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و مابقی نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان شهید گشت.

نام برخی از آثار به جا مانده از عطار بدین شرح است:

منطق‌الطیر (شعر)، مصیبت نامه (شعر)، الهی‌نامه (شعر)، اسرارنامه (شعر)، مختارنامه (شعر)، خسرونامه (شعر)، جواهرنامه، شرح القلب، تذکرة الاولیا (نثر)، دیوان قصاید و غزلیات (شعر)

نمونه شعر عطار:

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد

 

رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد

سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید

 

اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد

هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را

 

زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد

آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند

 

هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد

آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند

 

دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد

اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی

 

از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد

عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد

 

زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد