چند وقت پیش به مناسبتی مشغول جستجوی اینترنتی بودم، به سایتی برخوردم با نام "پژوهش­های ایرانی".

"پژوهش­های ایرانی" نوشته های جناب آقای رضا مرادی غیاث آبادی در زمینه فرهنگ ایران باستان و اختر باستان شناسی، گاهشناسی،جشن و آیین ها، باستان شناسی و نبشته های کهن ایران زمین است.

 سایت بسیار جالب و پرمحتوایی است و البته خواندنش صبوری فراوان می طلبد!

در زیر قسمتی از مطلب "خانه مادربزرگ" ایشان را آورده ام. برای دیدن سایت اصلی می توانید اینجا (+) را کلیک کنید.

                                                    "خانه مادر بزرگ"

به دختران، زنان مادران و مادربزرگان میهنم، به پاس همه زخم‌ها

(۱)

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد كولاك می‌كرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌كشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای كه از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌كردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم كه زیر كرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌كرده‌های آویشن و بابونه را از چاله كرسی بیرون بیاورد. كرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یكرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای كاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای كاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ كاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

(۲)

نوروز نزدیك می‌شد. دانه‌های آماده رویشِ تو در كندوله‌ات، آرزومند شكفتن بودند؛ چشم‌ براهی داشتند تا بانگ پرندگان كوچنده، بوی بهار را فرا آورد و ترا بسوی آنها بكشاند. آن هنگام كه پرستوهای آوازخوان از راه دور سر می‌رسیدند و بر تیرهای بام خانه تو پناه می‌آوردند و در دل خانه تو برای خود خانه‌های كوچك گلین می‌ساختند، تو كندوله‌ها را می‌گشودی؛ مشتی از هر كدام آنها را به شگون كشت‌و‌كار سال آینده، به هفت سینی می‌ریختی؛ پارچه‌ای بر فراز آنها می‌گستردی و با انگشتان نازنینت، چكه‌های آب را بر آنها می‌افشاندی؛ تو دانه‌ها را همانند دوشیزه آراسته‌ای در پس پرده، به جشن‌ پیوند می‌نشاندی. دانه‌ها از آب و از شیدایی تو بارور می‌شدند و از تنِ‌ كوچكشان، جوانه‌های سپیدِ كوچكی سر بر می‌زد. تو چه بسیار چشم‌براه این هنگام بودی؛ هر روز، بارها و بارها گوشه پارچه را به آرامی بر می‌داشتی، به دانه‌ها می‌نگریستی و آنگاه با شور وشادی، سر زدن «نخستین جوانه‌ها» را برای همه بازگو می‌كردی.

جوانه‌های تو بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند؛ سبزتر و سبزتر می‌گشتند؛ بلندا بر می‌افراشتند و خورشید و آسمان را جستجو می‌كردند. تو برای همه دانه می‌كاشتی، گندم خیس می‌كردی و سبزه می‌رویاندی.

ای كاش باز هم پشت پنجره كوچك خانه تو، سینی‌های سبزه، بُرز و بالا بر كشیده بودند و باز هم همچو همیشه دستان مهربانت را بر گِردشان بر می‌گرفتی، به آغوشت بلند می‌كردی و آنها را به دستان ما می‌سپردی تا سرسبزی و فرخندگی ترا به خانه خود ببریم. كاش دستان سبزه بر كف تو باز هم بودند. دستانی كه برای همیشه آرمیده‌اند، اما هنوز هم نیروبخشِ سبزه‌هایی است كه بر خاك تو می‌رویند.

سبزه سرسبزِ نوروزی‌ات را بر میانه پارچه سپیدی كه سفره پر یادبود نوروزی تو بود، می‌نهادی و بر كنارش، آینه‌ای كه پرتوافشان نور و روشنایی خانه تو بود. چه با شكوه بود رخساره سبزه و چراغ و ماهی در آینه كهنسال خانه تو. ماهی‌هایی كه از چشمه پاك روستایت به تنگ بلورین هفت‌سین تو راه می‌یافتند و پسانروز، ماهی را در میان دستانت می‌نهادی و آرام و به نرمی در آب‌های آوازخوان چشمه فرو می‌بردی.

اندام نرم و نازك مـاهی نقره‌ای، از میان انگشتان تو می‌گذشت و شناكنان، روشنایی و مهرِ خانه ترا به ژرفنای تاریك كاریز می‌برد.

مادربزرگ! می‌دانی امروزه سفره هفت‌سین ما، سفره رنج هزاران هزار ماهی سرخ كوچكی است كه ماه‌ها در تنگ‌های كوچك ما به بند می‌افتند و به دست ما از گرسنگی و بیماری می‌میرند؟

سفره نوروزی ترا، سنجد درختان كوچه‌باغ‌های تو، شیره انگور تاكستان تو، سیب سرخ درخت پدربزرگت، سمنوی پخته شده در شب‌های بلندِ شب‌زنده‌داری‌ات، تَرخَنِه‌های آكنده از شیره و آرد گندم تو، كتاب‌كهن درون گنجه پر از رازهایت، و تخم‌مرغ‌های نماد چرخ گردونت، رنگارنگ‌تر می‌كرد. تخم‌مرغ‌هایی كه با جوشیدن در ریشه روناس و پوست پیاز سرخ می‌شدند و با كاهِ گندم و سبوس جو، به زردی و زرینگی بر می‌تابیدند.

ما به آرزوی گرفتن تخم‌مرغ‌های رنگی از دست تو، خروس‌خوان بامدادان روز نوروز، خود را به نزد تو می‌رساندیم. تو چشم‌براه ما بودی. پیراهن گل بهی زیبایت را پوشیده بودی و سر‌انداز سپید دل‌انگیزت را بر سر كرده بودی. از پای سفره‌ات بلند می‌شدی، پیشانی ما را بوسه می‌زدی و تخم‌مرغ‌ها را در كف ما می‌نهادی. ما تخم‌مرغ‌های تو را به جنگ می‌انداختیم و آنها را برای برگزینش سخت‌ترین‌ها بهم می‌كوبیدیم و می‌شكستیم. ما نمی‌دانستیم كه سخت‌ترین‌ها، خودِ تو بودی، خود تو! نمی‌دانستیم كه به دل‌بستنِ به دستان تو و چهره پر شور و فروغمند تو چه بسیار نیازمند‌تر بودیم.

كاش تو بودی و باز هم در شبانگاه آمدنِ نوروز، آنگاه كه بر بالای بام‌ها آتش می‌افروختیم و می‌كوشیدیم تا به زور روغن و كُنجاره، آتش خود را بزرگ‌تر از آتش‌های دیگر كنیم، به ما می‌گفتی كه آتش بزرگ را روزگاری بس كوتاه است و «آتش‌های كوچكِ زیر خاكستر»، دیرگاهی برافروخته و فروزان می‌مانند.

كاش باز هم به ما می‌گفتی كه آتش باشید؛ اما نه آتش بزرگ و كم زندگانی، آتشی كوچك و همیشگی!

چرا ما نمی‌دانستیم كه بجای هیزم‌های پر‌توان، نمی‌توان به آتش بزرگ «چوب‌ریزه‌ها» و خاشاك دل بست؟

ما به سخن تو بی‌پروا بودیم و روغن‌ها و خاشاك را هر چه بیشتر بر هیزم‌ها فرو می‌ریختیم و از آتش بزرگ خود مست خودبینی می‌شدیم. آتش بزرگ ما، به تندی می‌سوخت و زود فروكش می‌كرد و آتش كوچك تو همچنان تا دیرگاهی فروزان بود و بر می‌افروخت. ما ناامیدانه به نزد آتش تو می‌آمدیم؛ و تو به ناكامی ما نمی‌خندیدی. دانه‌های اسپندت را بر اخگرهای سرخ می‌افشاندی و مانند نیاكان دورهنگام خود، دستانت را بر آن گرم می‌كردی و به چهره‌ات می‌كشیدی. چه زیبا بود چهره‌ات آنگاه كه از شراره‌های آتشِ نیرومندت و برافروختگی درونت به سرخی می‌گرایید و نگاره زبانه‌های لرزان آن در چشمانت پرتوافكن می‌شد. چه بسیار زیبا بود ...