خوب امروز به مبارکی دومین روز کاری کارمندان گرامی در سال ۱۳۸۶ بود.  خیلی ها امسال رفتند مسافرت و نیستند.  معمولاً در تعطیلات عید کار خاصی انجام نمی­شه.  این دو روزه که عمدتاً به دید و بازدید عید گذشته است.  بعضی ادارات رسمشون اینه که همه در سالن اجتماعات جمع می­شوند و دید و بازدید می­کنند.  اما رسم مؤسسه ما اینه که در اتاق­ها به دیدن همدیگر می­روند.  یک بار به دیدن هم می­روند یک بار هم می­آیند بازدیدشان.  یک چیزی تو مایه خاله بازی!! مجموع خانم­های کل مؤسسه ما حدود ۲۲-۲۳ نفرند که دیروز تقریباً ۱۲-۱۳نفری آمده بودند.  همه دسته جمعی به دید و بازدید رفتیم که دیگه یک بار رفته باشیم، هی نخوایم پاشیم، بشینیم، لبخند بزنیم!!  سال ۸۵ برای یک سری از همکارهامون سال اولی بود که یکی از عزیزانشون را از دست داده بودند، و خوب طبق رسم معمول اول به دیدن آنها رفتیم.  ساعت ۱۰ صبح آقایون مؤسسه­مون رفتند که آقای معاون محترم مالی اداری­مون رو که تقریباً ۲هفته پیش پدرشون رو از دست داده بودند از منزلشون بیارند اداره، ما تا قبل از ۱۰ بیشتر جاهایی رو که باید می­رفتیم رفته بودیم.  بعد از ساعت ۱۰ و نیم هم رفتیم برای تسلیت گفتن به ایشون.  پدر آدم همیشه تکیه گاهشه در هر سنی که باشه.  اونقدر چهره همکارمون در این مدت ۲ هفته شکسته شده بود که همه جا خوردند ولی خوب کاری از دست هیچکس بر نمی­اومد جز دلداری دادن و همدردی کردن... بعدش هم بقیه دید و بازدیدها انجام شد.  در هر اتاقی می­رفتیم بهمون شیرینی و شکلات می­دادند.  خیلی خوب بود.  جاتون خالی، دست­های همه­مون پر شده بود.  این مانتوهای جدید اصلاً مناسب چنین مراسمی نیستند.  با پارچه­ای به ابعاد یک وجب در یک وجب مانتو می­دوزند و البته بدیهیه که چنین مانتویی جیب نداره!! مانتوی یکی از همکارامون در کمال تعجب دو تا جیب بزرگ جلوش داشت، از هر اتاقی که بیرون می­اومدیم، شکلات­های برداشتی رو تحویل ایشون می­دادند و کلی شوخی خنده داشتیم در باب اینکه هر چی تحویل می­گیرند صحیح و سالم تحویل بدهند و حق ترانزیت و ... از روش بر ندارند و .... جاتون باز هم خالی خوش گذشت.  فعلاً رئیس بزرگ و معاون محترم پژوهشی و رئیس کوچیک و خلاصه هر چی رئیس رؤسا داریم رفتند مسافرت و نیستند، دیگه تقریباً ساعت ۱۲ و نیم بود که بند و بساط رو جمع کردیم و جیم شدیم!! خوبی عید به همین چیزهاشه

من اصل گزارش­هایی رو که باید می­دادم، دادم و خوشبختانه زلزله اصلی به خیر گذشت، مونده پس لرزه هاش. البته اصلاً راحت نبود.  مجبور شدم یک بار دیگه همه خاطرات این مدت رو پیش خودم مرور کنم

 امروز هم تقریباً به دید و بازدید گذشت.  منتها بیشتر اومدند بازدید ما! من روزهایی که با رخش می­رم زودتر راه می­افتم که تو ترافیک نمونم و راحت باشم.  فکر کنم امروز نفر سوم یا چهارمی بودم که رسیدم مؤسسه.  اونقدر زود رسیده بودم که هنوز زنجیر در ورودی مجتمع رو باز نکرده بودند و هنوز ساعت کاری رسمی روزهای عادی هم شروع نشده بود.  الان نگهبان دم در مؤسسه فکر می­کنه من عجب وجدان کاری فعالی دارم  امروز از صبح نشستم و بکوب یک گزارش پژوهشی رو که برای داوری بهم داده بودند خوندم و نظرمو نوشتم و تحویل دادم.  من کلاً تو کارهام خیلی وسواسی­ام، البته شاید بهتر باشه بگم خیلی دقیق هستم و همیشه سعی می­کنم کارهام با بهترین کیفیت ممکن و بی­خطا باشه و معمولاً هم سعی می­کنم کارم از آنچه که در حالت عادی ازم انتظار میره بهتر باشه، مثلاً اگه همه متنی رو به صورت دستی می­نویسند من سعی می­کنم تمیز و مرتب و خط کشی شده باشه، یا تایپش کنم.  یا مثلاً وقتی مقاله یا گزارشی رو برای داوری بهم می­دهند، معمولاً سعی می­کنم دقیق و کامل بخونمش و تمام مراجعش رو چک کنم و جاهایی رو که مشکل داره خودم تصحیح و تکمیل می­کنم، گاهی وقت­ها اگه خیلی وحشتناک باشه ویراستاری­اش هم می­کنم.  تذکرات مربوط به قالب­بندی و فونت­ها و اندازه­ها و شماره­گذاری را هم می­نویسم و البته این کارها باعث میشه که وقت زیادی صرف کارهای مختلف بشه، که هم انرژی می­بره هم یک مجموعه کار نیمه تمام برام می­گذاره.  یک مشکل دیگه هم که در این بین هست اینه که من یک مقدار کمال­گرا هستم وچون سعی می­کنم همه چی کامل و دقیق باشه خیلی وقت­ها کارهام ۹۰-۹۵ درصدشون انجام شده، اما خاتمه یافته محسوب نمی­شوند چون می­گذارمشون برای یک وقتی (امان از این یک وقتی!!!) که بتونم کاملشون کنم و این هم باعث شده که کارهای نیمه تمام زیاد داشته باشم و وقتم خیلی تلف بشه.  دارم سعی می­کنم یک کوچولو سطح استانداردهام رو پایین بیارم.  یعنی مجبورم! وگرنه هیچ وقت به یک کازیه خالی نمی­رسم!! امروز خوشبختانه شروع خوبی داشتم و در یک نصفه روز یک گزارش ۵۰-۶۰ صفحه­ای رو خوندم و به طرز آبرومندی روش نظر دادم.  اگه آدم بخواد میتونه! مثلاً امروز بی­خیال ویراستاری و نوشتن خرده فرمایش­های اصلاحی شدم که قاعدتاًَ باید خود نگارنده رعایت می­کردند.  فقط از نظر علمی خوندمش.  خوشبختانه در مورد روغن بود که من از نظر علمی به موضوع اشراف دارم و وقت صرف انطباق با مرجع اصلی نمی­شد.  بعضی جاها رو هم علامت زدم و پیشنهاد کردم دوباره چکش کنند یا بازنویسی­اش کنند و به این ترتیب برای اولین بار در تاریخ بشریت من توانستم!! کار دو سه روزمو در یک نصفه روز تموم کنم.  پیشرفت خوبی بود، هر چند دلم راضی نیست