دارم از نظر روحی و فکری به یک ثبات نسبی می­رسم.  هر چند خیلی سخته.  فعلاً من در مرحله­ای از زندگی هستم که ایستادم و دارم از بالا به کل مسیر زندگیم نگاه می­کنم.  احتمالاً سال ۸۶ برام سال تغییر و تحول­های عظیم خواهد بود.  دارم یک برنامه­ریزی میان مدت ۶ ماهه می­کنم، با یک افق یک ساله.  یک سری کارهایی هست که باید حتماً انجام بدهم، یک جورهایی پیش نیاز کارهای بعدی هستند.  باید سعی کنم ساکت و بی سر و صدا اما پرشتاب کار و بارهای موجود رو جمع و جور کنم.  چند سری کار مهم دارم.  سه تا طرح در دست اجرا دارم که تا شهریور ماه باید تمومشون کنم و گزارش نهایی روشون رو هم بدهم.  فکر کنم در ۷-۸ تا طرح هم سایر مجریان طرح هستم که باید برنامه­ریزی کنم ترجیحاً قسمت­هایی رو که مربوط به منه انجام بدهم که نیمه کاره نمونند.  ۵-۶ تا مقاله نیمه نوشته دارم که باید حتماً وقت زیادی روشون بگذارم و تمومشون کنم وبفرستم برای مجلات علمی پژوهشی که تا یک سال و نیم دو سال آینده چاپ بشوند.  باید شر تدوین برنامه راهبردی تحقیقات دانه­های روغنی رو هم بکنم که تقریباً یک سال آزگاره وبال گردنمونه و تموم نمیشه، عین باتلاق شده! هر چی پیش میریم باز هم کار می­خواد .  باید با یکی دو جا در تهران صحبت کنم و یک سری بررسی­های اولیه انجام بدم.  در برنامه بلند مدتم دارم که محل کارم رو عوض کنم!  البته من از کار فعلیم خیلی راضیم.  مؤسسه خیلی خوبی داریم.  اما هر چی فکر می­کنم می­بینم با توجه به بعد مسافت و ساعت­هایی که صرفش می­کنم، از کل زندگیم عقب افتادم.  عملاً زندگی عادی و فعالیت­های اجتماعی­ام به شدت تحت الشعاع و محدود به ساعت­های کاریم شدند و از نظر فیزیکی هم فکر نمی­کنم بتونم بیشتر از ۲-۳ سال دیگه دوام بیارم.  سعی می­کنم زین پس وقت بیشتری برای زندگی عادی و فعالیت­های تفریحی و اجتماعی­ام بگذارم.  فعلاً بیشترین مشکل اینه که وزارت جهاد کشاورزی در تهران مؤسسه تحقیقاتی مرتبط با رشته ما نداره و کادر هیات علمی نداره! یا باید بیام تو سیستم اجرا، یا باید از این مجموعه کلاً خارج بشم.  فعلاً یک ایده اولیه است باید ۵-۶ ماه آینده خوب سبک سنگین کنم.  شاید هم چند ماهی مرخصی بدون حقوق بگیرم و برای آزمون دکترا بخونم.  اما به هر حال کارهای جاریم رو باید سامان داده باشم که مانعی برای تصمیم­گیری­های بعدیم نباشند...