وقتی از قتل قناری گفتی

دل پر ريخته­ام وحشت کرد.

وقتی آواز درختان تبر خورده باغ

در فضا می­پيچيد

از تو پرسيدم:

«به کجا بايد رفت ؟»

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهايی هاست

برگ بيد است که با زمزمه جاری باد

تن به وارستن از ورطه هستی می­داد

يک نفر دارد فرياد زنان می­گويد:

« در قفس طوطی مرد

« و زبان سرخش

« سر سبزش را بر باد سپرد»

من که روزی فريادم بی­تشويش

می­توانست جهانی را آتش بزند

در شب گيسوی تو

گم شد از وحشت خويش.

(حمید مصدق)