بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

(حضرت علی)

معمولاً رسمه که پنج­شنبه یا جمعه آخر سال به زیارت اهل قبور می­روند و برای شادی روح درگذشتگان فاتحه می­خوانند.  ما معمولاً اولین جمعه هر سال این کار رو می­کنیم.  دلیلش هم که واضحه، چون از شلوغی و همهمه بیزاریم!!!  امروز صبح قرار بود ساعت یک ربع به هفت بریم بهشت زهرا و به عبارت دقیقتر ساعت ۷و ۴۸ دقیقه بامداد راه افتادیم (۳ دقیقه­اش از این بابت مهمه که طبق معمول من آخرین نفری بودم که حاضر شدم و ۳ دقیقه تأخیر در خروج داشتم).  به لطف اتوبان­های جدید خیلی زودتر از آنچه که انتظار داشتیم رسیدیم.  در راه نوجوانان و جوانان گلفروش کنار جاده ایستاده بودند و گل و گلاب می­فروختند.  شهرداری هم یک میدان نسبتاً بزرگ در اتوبان و یک سری کیوسک گلفروشی داخل بهشت زهرا زده بود.  نزدیک بهشت زهرا بودیم که مادرم گفتند اگه تا حالا مرقد مطهر (مرقد امام خمینی (ره)) رو ندیدی می­خوای اول بریم اونجا. من هم گفتم بله.  مادرم قبلاً اومده بودند ولی برای من اولین بار بود.  من و پدر گرامی به اتفاق رفتیم.  اولش نگران بودم که بی چادر راهم ندهند.  اما نکته خیلی خیلی جالب این بود که اصلاً سخت­گیری در این مورد نداشتند.  کفش­کن ورودی رایگان بود، ورودی خواهران و برادران مجزا بود (و این رو به سه تا زبون زنده دنیا بالای هر ورودی نوشته بودند ).  وارد که می­شدیم یک قسمتی مثل تو فرودگاه­ها gate (در؟، دروازه؟ به زبان شیرین پارسی چی بهش می­گن؟! ) داشت برای جستجوی محتویات کیف­ها.  و چند نفر هم بازرسی بدنی می­کردند.  من از بازرسی بدنی متنفرم و معمولاً از رفتن به جاهایی که مستلزم تحمل این عملیاته اجتناب می­کنم.  خوشبختانه بنده دستم رو گذاشته بودم تو جیبم رفته بودم، بنابراین کیف و بار و بندیل نداشتم، چادری هم نبودم و یک مشتری کاملاً ایده­آل برای خواهران این قسمت محسوب می­شدم.  خانم­های تفتیش کننده خیلی خوش برخورد بودند و با توجه به قیافه زهوار در­رفته من که به تنها چیزی که نمی­خوره، تروریست بودنه فقط یک دست سطحی کشیدند که آر پی جی یا اسلحه­ای با این ابعاد تو نبرم!! و خواستند که گوشی موبایلم رو که از گردنم آویزون بود ببینند و یک دکمه­اش رو رندوم زدند که مطمئن بشن بمب نیست!  نکته جالب دیگه این بود که عکسبرداری و فیلمبرداری در حرم مجاز بود.  و نکته جالب­تر اینکه خروجی خواهران و برادران یکی بود!! کلاً خیلی اروپایی بود و البته فکر می­کنم که سیاست درستی هم بود.  چون بازدید کننده­های خارجی زیادی برای ادای احترام، دیدن، زیارت یا هر چی دیگه که اسمش رو می­گذراند به این محل می­آیند که قاعدتاً خیلی­هاشون با فرهنگ حاکم بر اماکن مذهبی ما آشنا نیستند.  شستشوی محوطه صحن با کمک یک تانکر آب و به صورت مکانیزه انجام می­شد.  اطراف صحن بازارچه­های متعددی وجود داشت و گرچه هنوز بنای مرقد تکمیل نشده و تا تکمیل شدن فاصله زیادی داره، به نظر می­رسه مجتمع عظیمی بشه.

رفتن به زیارت اهل قبور رو دوست دارم.  بهم آرامش میده.  به احساسم و به برداشتم از زندگی عمق میده.  خوندن سنگ قبرهای مختلف.  اسامی افرادی که روزگاری در میان ما بودند و الان نیستند.  الان با دنیایی از آرزوهای دست یافته و نیافته شون به خاک پیوستند.  جمع و تفریق کردن سال تولد و وفات و حساب کردن عمر هر کدوم، تلنگریه به روح آدم.  وقتی می­بینی خیلی هاشون سن ۱۷،۱۸سال داشتند، وقتی می­خونی جوان ناکام و حساب می­کنی می­بینی ۲۲-۲۳ بودند و رفتند، باور می­کنی که مردن حقه! باور می­کنی که بخوای یا نخوای سرای آخر همین جاست و یک روز اسم تو رو ، روی یکی از این سنگ­ها می­نویسند.  دیدن اینکه آخرش همه به یک جا می­آییم آرامش بخشه.  خوندن اسامی روی قبرها و تصور روزی که این فرد به دنیا اومده، شادی پدر و مادرش، اسم گذاشتنش، و رویاهاش در زندگی آدم رو تکون میده.  قبرستان را دوست دارم به خاطر عظمت نهفته در آن.  دیدن عناوین دکتر و مهندس و استاد دانشگاه و پدر مهربان و مادر عزیز و .... 

کاش دستور می­دادند سنگ قبر همه یک جور باشه.  جالب نیست که سنگ قبر هم اسباب فخر فروشی باشه!  دیدن قبرهایی که سنگ نداشتند در کنار قبرهایی که سنگ­های یک تکه مرمر و سنگبری­های آنچنانی داشتند و ۳۰ سانت از زمین بلندتر بودند و یک کتیبه دو متری روشون نوشته شده بود آدم رو به فکر می­اندازه.  من وصیت می­کنم اگه مردم سنگ قبرم به ساده­ترین شکل ممکن باشه و کمترین و ساده­ترین عبارت­ها رو روش بنویسند.  ساده ساده.  دلم می­خواد فقط اسم و فامیلم رو روش بنویسند.  فقط همین! 

ما چه رسم­های جالبی داریم.  رسم آب ریختن و شستن سنگ قبر عزیزمون و دو تا همسایه کناریش!! مادرم می­گن اینها همسایه­اند، باید رو سنگ قبر اونها هم آب بریزیم و تمیزش کنیم!  کاش قدر همسایه های زندمون رو هم همین طور می­دونستیم...

روزگاری شده این روزگار گذر از سنت به صنعت.  بودن و نبودن فامیل­ها رو باید از روی خالی بودن جای قبرشون بفهمیم!!!!!

دقت کردین گذر عمر رو می­شه از بزرگ شدن درخت­ها و درختچه­های کاشته شده بالای سر قبرها حس کرد!

من چی کار کنم که در جدی­ترین و غم­انگیزترین اماکن هم اتفاقات خنده­دار می­افته؟!

من بدجوری Baby Face بودم (هستم؟!).  و برخوردهای مردم با صاحب این صورت بچه­گانه و تضادی که با سن و سال شناسنامه­ای آدم داره معمولاً موجبات انبساط خاطر خودم و اطرافیانم میشه.  البته سختی­های ۵-۶سال اخیر باعث شده که تا حد خیلی زیادی این مساله برطرف بشه ولی بازم یک موقع­هایی بی­نصیب نیستم.  یادم باشه یک موقع که سرحال بودم براتون خاطرات یک Baby Face عزیز رو که تا سنین جوانی صدای لطیف و بچه­گونه­ای هم داشته، تعریف کنم کلی بخندین!

امروز در قطعه هفت بودیم که قطعه­ای قدیمی محسوب میشه.  من داشتم به عادت همیشگی­ام سنگ نوشته­ها رو می­خوندم، مادرم هم روی یک صندلی نشسته بودند و پدر گرامی هم رفته بودند آب بیارند.  یک آقای محترم ۴۵-۵۰ ساله داشتند گز تعارف می­کردند.  به من که رسیدند گفتند بیا دخترم!!! (با لحنی که انگار دارند به یک دختر بچه ۵ ساله آب نبات چوبی می­دهند)، نوش جونت!!  آقاهه که رفتند، مادرم با لحن شیطنت­آمیزی پرسیدند که این آقاهه چی گفت؟! من هم کپیه اون آقاهه و البته با لب و لوچه آویزون گفتم بیا دخترم!!! مادرم که در این مواقع چادرشونو می­کشن رو صورتشون و اون زیر یک دل سیر می­خندند!!! حالا قیافه منو وقتی داشتم سعی می­کردم وسط قبرستون نخندم خودتون تصور کنین