جدی جدی خیابون­ها شلوغ شدند!  امروز صبح زود با بابا رفتیم بانک کشاورزی نزدیک خونمون.  من اصرار کردم که بی­زحمت بیاین یک حساب مشترک با دو امضا باز کنیم که من حقوقم رو بریزم اون تو. هم حساب پس­انداز باشه که لااقل سود پس­اندازش حساب بشه هم اینکه من خیالم راحت باشه که شما هم بهش دسترسی دارین یا اگه خواستیم ازش برداریم یا واریز کنیم راحت باشیم (واقعیتش اینه که وقتی محل زندگیتون تهرانه و محل کارتون کرج و هر روز ۱۵۰ کیلومتر راه دارید، هر روز که از خونه می­آین بیرون نمی­دونین بعد از ظهرش بر می­گردین یا نه!!) خلاصه صبح یک ربع به هشت تو بانک بودیم و شمارمون ۱۰۴بود!! پدر گرامی اصولاً آدم خوش­برخوردی هستند و با همه سلام و احوالپرسی دارند من­جمله با رئیس بانک!!  یک مدت که منتظر بودیم من به بابا گفتم که می­رم یک گشتی این دور و اطراف بزنم.  رفتم و برگشتم دیدم هنوز شماره ۲-۳ نفر جدید اعلام شده.  طبق اطلاعات واصله از آقای رئیس بانک ظاهراً هیچ­چی پول نداشتند و داشتند عمداً دست دست می­کردند که فرجی بشه!! دیدیم این جوری که نمیشه! بی­خیال بانک شدیم.  من امروز می­خواستم برم سازمان.  اما با توجه به شلوغی خیابون­ها و اینکه به نظر می­رسید کارمندان محترم سازمان هم مثل کارمند کوچولوی قصه ما مرخصی باشند، بی­خیال رفتن به سازمان شدم و برگشتیم خونه و البته ذکر شد که به دلیل داشتن جامه بیرون در بر و هوای گشت و گذار در سر، دو ساعت بعد به پیاده­روی گذشت.  از راه که رسیدم دیدم هم خسته­ام، هم گرسنه!! این بود که به مخزن آذوقه­ها شبیخون زده و دلی از عزا درآوردم. جاتون خالی البته.  معلوم نیست اون پیاده­روی چیه، این شکم چرونی چیه!!