خوب شد بالاخره یکی از من تعریف کرد! داشتم کم کم عقده­ای می­شدم  چهارشنبه نزدیک ظهر زنگ زدم سازمان که سئوال کنم امروز هستند من برم اونجا.  یک آقایی گوشی رو برداشتند.  گفتم که با خانم .... کار دارم (خانمی که از همکارهای قدیمی بابا بودند و مسئول این قسمت بودند).  پرسیدند که با خودشون کار دارین یا کارتون اداریه؟ ایشون از این قسمت رفتند یک بخش دیگه.  من توضیح دادم که کارم اداریه و از ایشون راهنمایی خواستم.  حین گفتگو یک دفعه گفتند صبر کنید: خانم .... الان اومدند تو، می­خواین با خودشون صحبت کنین؟ من هم گفتم بله لطفاً.  خانم ... گوشی رو گرفتند و سلام علیک کردیم و من خودمو معرفی کردم.  دیدم از شدت خنده نمی­تونند حرف بزنند.  گفتند آقای .... گوشی رو داده به من می­گه یک خانمی­اند که خیلی خوب حرف می­زنند!!!  داشتند از پشت گوشی به اون آقا می­گفتند: اینکه خانم ....­اند؛ دختر آقای ... خوب معلومه خوب حرف می­زنند!!! بالاخره یکی از من تعریف کرد!