مدت­ها است که بهترین آرزوی من برای یک نفر و به خصوص برای کسانی که برام عزیزند اینه که: "امیدوارم از زندگی­تون راضی باشین!"

واقعاً اعتقاد دارم که خیلی مهمه از زندگی و روزگارمون راضی باشیم.  مهمه که وقتی در خلوت خودمون گذشته و حالمون رو بررسی می­کنیم، از خودمون، از عملکردمون، و اونجایی که الان توش ایستادیم راضی باشیم.  خیلی مهمه که وجدان راحتی داشته باشیم، حق کسی رو نخورده باشیم، حق کسی رو ضایع نکرده باشیم، گناهای خیلی بزرگ نداشته باشیم و آدم خوبی باشیم.

بعضی وقت­ها نمی دونم چرا! اما به ندای قلبمون گوش نمی­دیم.  کاری رو انتخاب می­کنیم، یا به راهی می­ریم که مطابق ندای درونمون نیست.  تو اون لحظه که این انتخاب رو می­کنیم به خودمون می­گیم اشکال نداره، الان مجبورم، الان شرایطم اینه، یا این که مجبور هم نیستیم اما با توجه به دریافت­های محیط اطرافمون تصمیم می­گیریم.  به خودمون راست نمی­گیم.  با خودمون روراست نیستیم.  کاری که می­کنیم، همونی نیست که می­خوایم باشه! خیلی سعی می­کنیم یک جوری تصمیممون رو توجیه کنیم، اما به خودمون که نمی­تونیم دروغ بگیم.  این تناقض رو همیشه مثل یک بار با خودمون می­کشیم این­ور اون­ور!  هر چقدر هم که سعی کنیم، توجیه کنیم، فراموش کنیم، یا به خودمون امید بدیم که در اولین فرصت جبرانش می­کنیم، فایده نداره.  سنگینی این بار روی ذهن و قلبمون یک طرف، این احساس خلاء لعنتی هم یک طرف!!!

بعضی وقت­ها وقتی با یک مشکل مواجه می­شیم، اول پیش خودمون می­گیم، این که کاری نداره! من به خوبی از عهده­اش بر می­آم.  بعد سعی می­کنیم حلش کنیم.  کم کم می­بینیم نه! به اون راحتی هم که فکر می­کردیم نیست.  به خودمون می­گیم پس بقیه که حلش کردند چی کار کردند؟! اون غرور همیشگی به سراغمون می­آد.  به خودمون می­گیم من حتماً و به بهترین و رویایی­ترین وجه حلش می­کنم طوری که همه شگفت­زده و انگشت به دهن بمونند و فقط بتونند تحسین بکنند.  سعی می­کنیم.  اما حل نمی­شه.  چرا؟ شاید چون تجربه­ای در اون زمینه نداریم. شاید فکر می­کنیم چون طرف مسأله ماییم!! باید مسأله خود به خود برامون حل بشه.  شاید اون غرور همیشگی که حالا جزء لاینفک وجودمون شده، نمی­گذاره یک سری کارها رو که لازمۀ حل مسأله است، انجام بدیم.  خسته می­شیم و مثل بچه ها زود صورت مسأله رو پاک می­کنیم.

روزگار می­خواد باهامون مهربون باشه.  یک بار دیگه صورت مسأله رو برامون می­نویسه.  یک بار دیگه سعی می­کنیم حلش کنیم.  فکر می­کنیم که این بار باید راحت­تر حل بشه.  یا اینکه ما، چون ماییم! و لابد از خلق خدا جدا و تکیه زده بر سریر اقبال، اصلاً نباید با همچین مشکلاتی مواجه بشیم.  باز سعی می­کنیم و موفق نمی­شیم و دوباره با کلی ناز و شکایت صورت مسأله رو پاک می­کنیم.  روزگار هنوز باهامون مهربونه! یک بار دیگه دست روزگار صورت مسأله رو برامون می­نویسه و باز این مای! مغرور، که تو ذهنش از دست و پنجه نرم کردن با مشکل لذت می­بره و در عمل از حل یک مسأله ساده عاجز می­مونه!، باز با ناز و شکایت صورت مسأله رو پاک می­کنه!! منتظره دوباره صورت مسأله رو براش بنویسند.  اما این بار دیگه روزگار همراهش نیست.  این بار دیگه کسی نیست که نازش رو بکشه و باز صورت مسأله­ای رو که پاک کرده براش بازنویسی کنه.  یک دفعه متوجه می­شیم که ای داد! چه فرصت­هایی رو از دست دادیم.  چه کارهایی باید می­کردیم و نکردیم.  احساس خلاء می­کنیم.  همه پل­های پشت سرمون رو خراب کردیم، پیش رومون افق روشنی نداریم و جایی ایستادیم که فقط میشه گفت جای بدیه!  نه راه پیش داریم و نه راه پس.  از این وضع راضی نیستیم.  پریشانیم و نمی­دونیم چرا این جوری شد؟!  چرا این جاییم؟  به خودمون می­گیم کاش همه پل­های پشت سرمون رو خراب نمی­کردیم.  کاش سعی بیشتری می­کردیم.  کاش این غرور لعنتی رو به کنار می­گذاشتیم و باور می­کردیم که ما خیلی هم کسی نیستیم!!  کاش قد خودمون رو و قدر خودمون رو به خوبی می­شناختیم و سعی می­کردیم هر دو رو با هم بهبود ببخشیم.

منتظریم که روزگار یک بار دیگه باهامون مهربون بشه و باز صورت مسأله رو بنویسه.  هنوز باور نکردیم که این بار دیگه اگه کسی قراره کاری بکنه، خودمونیم.  دیگه کسی نیست که پشت پرده حمایتمون بکنه.  باز باورمون نمی­شه.  صبر می­کنیم و منتظر یک معجزه می­مونیم.  صبر می­کنیم و به خودمون امید می­دیم.  باز صبر می­کنیم و با خودمون کلنجار می­ریم.  صبر می­کنیم و اوضاع و احوال و رویدادها رو تجزیه و تحلیل می­کنیم.  فکر می­کنیم و صبر می­کنیم و فکر می­کنیم و صبر می­کنیم و بعد از مدت­ها باور می­کنیم که فرصت از دست رفته! یک فرصت طلایی دیگه هم از دست رفته!

به خودمون دلداری می­دیم که اشکال نداره، لابد سرنوشت من این بوده.  لابد تقدیر من اینه.  اما همیشه این احساس خلاء رو با خودمون خواهیم داشت.  همیشه وقتی به خلوت خودمون می­ریم فکر می­کنیم اینجا، اونجایی نیست که من می­خواستم باشم.  اینجا، اونجایی نیست که لایق من باشه!  از خودمون می­پرسیم که از زندگی راضی­ایم؟ و صادق که باشیم می­بینیم نه! راضی نیستیم!

بعضی وقت­ها وقتی به خلوت اندیشه­هامون می­ریم، می­بینیم انگار سهممون رو از روزگار اونطور که باید و شاید نگرفتیم.  وقتی چرتکه می­اندازیم و حساب و کتاب می­کنیم، می­بینیم به ازای اون همه زحمتی که کشیدیم، تلاش­هایی که کردیم و مشقت­هایی که بردیم، دریافتی­مون از روزگار کافی نیست.  خودمون رو با بقیه مقایسه می­کنیم.  فکر می­کنیم بچگی که نکردیم.  جوانی درست و حسابی هم که نکردیم.  عشق بازی درست و حسابی هم که نکردیم.  تفریح و مسافرت و گشت و گذار درست و حسابی هم که نکردیم.  به ازای این همه سال تلاش، اندوخته مالی درست و حسابی هم نداریم.  نصف بیشتر عمرمون رفته و انگار عقربه­های ساعت و ورق­های تقویم برای گذروندن اون نصفۀ نصفه نیمۀ دیگه هم با هم مسابقه گذاشتند.  این قناعت هم بعضی اوقات عجب واژه تهوع آوریه!!  یک وقت­هایی فکر می­کنیم که قناعت جزو ابداعات آدم­های ضعیفه که توان کسب بیش از آنچه رو که الان به دست آوردند، ندارند.  به خودمون می­گیم آدم اگه خیلی قانع باشه، پیشرفت نمی­کنه.  مرتب سعی می­کنیم، سعی می­کنیم.  آخرش کجاییم؟! شدیم مثل یک فرفره که با سرعت دور خودمون می­چرخیم اما آخرش سر جای اولمون هستیم.  از خودمون می­پرسیم که از زندگی راضی­ایم؟ و صادق که باشیم می­بینیم نه!  راضی نیستیم!

بعضی وقت­ها اونقدر به خودمون سخت می­گیریم که نهایت نداره!  بعضی اوقات سطح استانداردی رو که برای رفتار و کردار و کار و زندگی و معاشرت و معاشقه و ... گذاشتیم آنقدر بالا است و آنقدر انعطاف­ناپذیره که مجبوریم برای رسیدن به اون سطح و حفظ موقتش (در هر حال چرخه دمینگ رو از یاد نمی­بریم ) بیش از حد توانمون از خودمون کار بکشیم، بیش از حد توانمون فکر کنیم، برنامه­ریزی کنیم، تجزیه و تحلیل کنیم، تلاش کنیم و دیگه فرصتی برای شاد بودن و زندگی کردن نداریم.  با خودمون مهربون نیستیم.  گناهای خودمون رو نمی­بخشیم.  از هر کسی نسبت به خودمون سختگیر­تریم.  اونقدر کند و کاو در ذهن و روحمون کردیم که دیگه یک آدم عجیب و غریب شدیم!  شاید بهتر باشه به خودمون بگیم: در هم پیچش اضداد!!

بعد چند سال وقتی که خسته و فرسوده شدیم و دیگه از نظر ذهنی و جسمی کم آوردیم، از خودمون می­پرسیم که از زندگی راضی­ایم؟ و صادق که باشیم می­بینیم نه! راضی نیستیم!

بعضی وقت­ها می­دونیم که روح ما با یک سری کارها سازگار نیست.  می­دونیم برای یک سری کارها ساخته نشده­ایم.  حتی می­دونیم که چی می­تونه ارضامون کنه.  اما انگار بعد گذشت سال­ها پاره کردن پیله محکمی که به دور خودمون تنیدیم سخت شده و ناممکن.  حسرت روزگار جوانی رو می­خوریم که چه بی­خیال و بی­فکر تصمیم می­گرفتیم و چه اعتماد به نفسی داشتیم و چه تحملی در مقابل شکست!  حسرت روزگاری رو می­خوریم که شکست فقط یک اتفاق ساده به حساب می­آمد و به خودمون می­گفتیم که اشکال نداره این هم یک تجربه است.  وای چه سخت شده ریسک کردن و فکر کردن به شکست!  دیگه انگار تحمل شکست خوردن رو نداریم.  دیگه شکست برامون یک تجربه نیست. فقط یک شکسته! و البته غیر قابل تحمل!  وقتی بدون اون شور و نشاط جوانی که دیگه نیست البته!  کاری رو شروع می­کنیم و به سرانجام نمی­رسه، غمگین و افسرده دوباره به کنج خلوتمون پناه می­بریم و باز مشغول کند و کاو ذهن و روحمون می­شیم و از خودمون می­پرسیم که از زندگی راضی­ایم؟ و صادق که باشیم می­بینیم نه! راضی نیستیم!

و باز حدیث مکرر بعضی وقت­ها...

مدت­ها است که بهترین آرزوی من برای یک نفر و به خصوص برای کسانی که برام عزیزند اینه که: "امیدوارم از زندگی­تون راضی باشین!"