امروز اصلاً حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.  از صبح تا الان که ساعت 3:10 بعد از ظهر است عملاً به جز کامپیوتر بازی هیچ کاری نکردم.  با اینکه کلی برنامه برای این دو روز تعطیلیم داشتم ولی دلم گرفته و حوصله هیچ کاری ندارم...  از صبح کلی وب­گردی کردم.  نتیجه­اش هم که دارین در پستهای قبلی می­بینین. 

یک مدته دارم  پدر گرامی رو تشویق می کنم که خاطراتشون رو به صورت یک کتاب بنویسند.  بهشون اطمینان دادم که کافیه شما دست به قلم بشین و بنویسین تایپ و ویرایش و مجوز گرفتن و بقیه کارهاش با من.  از اونجا که معمولاً شوخی جدی من خیلی برای بقیه معلوم نیست!!!  پدر گرامی هم باور نمی­کنند که به خدا دارم جدی می­گم!!   امروز از صبح نشستم و پدر گرامی هم کنار دست من نشانیده شدند! که نوشته­هاشون را تایپ کنم.  بخشی از خاطراتشون رو که مربوط به مراسم و گذشته­های فرهنگی ولایتمونه! تایپ می­کنم و تو یک وبلاگ دیگه می­گذارم.  جالبه.  خودم هم کلی مطلب جدید یاد می­گیرم.  امروز داشتیم مراسم تعزیه و شبیه خوانی رو تایپ می­کردیم.  چه شکوهی داشته این مراسم در گذشته و البته چه قدر با داستان­های خرافی آمیخته بوده! مثل به کمک آمدن قنبر غلام حضرت علی (ع) و به کمک آمدن جعفر جن و به کمک آمدن یک شیر و ... و جالب بود که پدر گرامی شعرهایی رو که در این مراسم شبیه خوان­ها می­خواندند بعد از این همه سال کاملاً حفظ بودند و چه قدر این شعرها در قالب حماسی شبیه شعرهای شاهنامه بودند.  امروز یک سری کلمه با گویش محلی خودمون و یک سری کلمه جدید هم یاد گرفتم مثلاً در این شعر که ظاهراً حضرت ابوالفضل هنگام درآوردن تیر از چشمشان می­خوانند: "سرم را گذارم به قرپوس زین که شاید برون آورم تیر کین"

با یک سرچ تو گوگل اکتشاف شد که قرپوس به قسمت جلوی زین می­گفتند...

 

پ.ن۱. امروز با تایپ این مراسم دلم خیلی برای مادر بزرگم تنگ شده. جاشون واقعاْ خالیه...

پ.ن۲. تو برنامه­ام دارم  یک نفر دیگه رو هم تشویق کنم پایان نامه­شونو که این همه روش زحمت کشیدند به صورت کتاب چاپ کنند.  پایان نامه نوشته می­شه که منتشر بشه نه اینکه تزیین کننده کتابخانه شخصی باشه و به جای آلبوم برای مرور خاطرات ورقش بزنند!