گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این
 پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
 پایان شام پیله ی ابریشم است این
باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این
 یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این

(هوشنگ ابتهاج)