خدا رو شکر بازدیدمون هم به خوبی و خوشی تمام شد.  البته ما برای آمدن حدود 60 نفر برنامه ریزی کرده بودیم، که فکر کنم در مجموع 25 نفر هم نبودند.  من که تا حالا مجری گری نکرده بوده بودم شب قبلش تا ساعت 1 نصفه شب داشتم در اینترنت دنبال متن مناسب برای دعوت به همکاری می گشتم و شعر دعوت به همکاری!  یک مجموعه شعر و متن پیدا کردم. فرداش در راه رفتن به اداره و در سرویس (مسیر ما از تهران تا کرج یک ساعتی طول می کشه) با کمک همکارم  تنظیم کردیم که هر مطلبی رو کجا باید بگم. مشکل این بود که مطالب هر کدوم از یک جایی بودند: یکی عاشقانه، یکی منطقی، یکی خشن، یکی عامیانه...  خلاصه کنار هم که می گذاشتیم شبیه لحاف چهل تیکه بود!   در اداره هم یکی دوبار تمرین کردم و همکارام تصحیحات لازمو انجام دادند.  از جمله تصحیحات لازم این بود که این مهمانان عزیز یک مقداری حزب اللهی اند، حواست باشه با حفظ حجاب کامل اسلامی ظاهر بشی!  به عبارت بهتر باید مقنعه ام را تا روی دماغم بیارم پایین (من معمولا خیلی ساده لباس می پوشم، آرایشم نمی کنم)  که این تصحیح هم انجام شد

شروع برنامه را با شعر یکی از دوستام شروع کردم.  شعر خانم لیلی افصح هجری که سالها پیش در دوره دانشجوییمان سروده بود.

پرودگارا!

ای که تو بینایی و شنوا

بر ما بنگر و شاهد باش که ما اینک گرد هم آمده ایم

تا بر ستونهای همیشه افراشته تلاش

سقفی بزنیم از امید             پنجره ای بگشاییم رو به آفتاب

خدایا!

ای که تو دانایی و توانا

یأس را از جمع کوچک ما دور کن

دلهامان را با نور امید آذین ببند

و به دستهامان توان ساختن فردا را عطا فرما

کلاً برنامه خوب اجرا شد، زمان بندیهاتقریبا درست بود و آخرش مهمانان با لبخند رضایت رفتند.

ظاهرا من هم مجری بدی نبودم. فقط یک خرده اولشو تند گفتم، آخه قلبم داشت تند تند می زد. خودم لرزش صدامو حس می کردم ولی آخرش دیگه خودمانی شده بودیم و راحت بودم.

از رئیسمون پرسیدم خوب مجری گریم چه طور بود؟

فرمودند غافلگیر کننده!

پ.ن: امروز صبح هم معاون مالی اداری موسسه را دیدم. گفتند : خانم ... شما هم مجری قابلی بودی ما خبر نداشتیم!