عصر پنج شنبه به یک نفر قول دادم که براش بنویسم هر روز چی کار می­کنم.  خوب این هم شرح یک روز عادی از زندگی منه:

 

چهار شنبه 9 اسفند ماه 1385

ساعت 5:10 بامداد:

از خواب بیدارم کردند!

شب داشتم تا صبح خواب می­دیدم که هر مدل سگی رو که می­تونین تصور کنین (کوچولو، بزرگ، سفید، سیاه، قهوه­ای،...) یکبار دنبالم می­کرد و من همش در حال فرار کردن بودم!! یادم باشه بعدا برم ببینم تعبیرش چیه.

ساعت 6:10

از خونه اومدم بیرون.  پدر گرامی طبق معمول هر روز لطف کرده بودند و ماشینمو گرم کرده بودند و درهای گاراژ رو که هر شب قفل می کنند، باز کرده بودند، کلی خداحافظی کردیم و دست تکون دادیم و از این حرفها و زدم به جاده!!

ساعت 7:10

رسیدم اداره.  ساعت کاری ما 7:30 تا 16 است که البته تا ساعت 7:45 مجازیم کارت بزنیم. با این توضیح که اعضای هیأت علمی کارت ورود و خروج ندارند و مثلاً قراره هر وقت دلشون خواست بیان و برن!!! اما یواشکی 2538 نفر، آدمو چک می کنند.  اولش زنگ زدم خونه، اعلام کردم که صحیح و سالم رسیدم کرج ( این هم جزو نذرهایی که من باید هر روز ادا کنم).

خوب زود رسیده بودم و هنوز هیچکس در بخش نبود.

ساعت 7:25-7:10

دست و صورتمو شستم که خواب از سرم بپره! چایی مو ریختم تا با کیک صبحگاهی بخورم.  دیدم کفشهام عجب وضعیت وحشتناکی دارند، دیروز برف اومده بود و امروز کفشهای من پر از گل بود و روش هم یک رد سفید افتاده بود این بود که ظرف 3 دقیقه کفشهامو هم واکس زدم که مرتب باشم.

ساعت 7:50- 7:25

Email هامو چک کردم و اونهایی رو که احتیاج به جواب دادن داشت جواب دادم.  یکی از همکارهای بخش آبیاری نمی دونم برای چی اما email همه افراد بخشمونو می خواست.  که باید براش می گشتم تو فلشم تا پیدا کنم.

واحد خدمات فنی مون به شدت مشغول راه اندازی و تکمیل شبکه است و فراهم کردن مقدمات اتوماسیون اداری. ازمون خواسته بودند یک ایمیل جدید در مجموعه بازکنیم که این کار رو هم کردم.

ساعت 7:50 -8:50

اول وقت یکی از دانشجوهای قدیمی که بخشی از  پایان نامشونو تو موسسه ما می گذروندند اومده بودند .  البته دیروز من ازشون خواهش کرده بودم که تشریف بیارند . یک نامه از دانشگاه تهران لازم داشتم که ایشون داشتند و گفتند که خودم براتون می آرم این بود که از کارخونشون جیم زده بودند و اول وقت اومده بودند (دیگه از خدا چی می خواستم؟! J ) رفتم از رو نامه شون برای خودم کپی بگیرم. طبق معمول زیراکسمون بسته بود، رفتم دفتر مدیریت با زیراکس اونها زیراکس بگیرم.  کپی مو گرفتم. اول وقت بود و یک مقدار هم مشغول سلام و علیک و احوالپرسیهای صبحگاهی شدیم، خانم مسئول دفتر مدیریتمون که من خیلی خیلی دوستشون دارم ازم پرسیدند خانم بهمدی شما یک مطلب درباره پروانه ها تو شبکه گذاشتین؟ گفتم نه والله!! من نبودم.  گفتند که آخه شما روح لطفی دارین J من فکر کردم شما گذاشتین. خندم گرفت! یعنی تو این موسسه گزینه اول برای داشتن روح لطیف پروانه ای منم؟!   معلوم شد واحد انفورماتیکمون هر روز یک پیغام روزانه زیبا در شبکه می گذاره.  خوب در این فاصله حدود یک ربع هم آقای دکتر عزیزی که همسایه دیوار به دیوار اتاق ما هستند و پیشکسوت بخشمون نصیحتهای روزانه شونو کردند، البته انصافاً حاصل تجربیاتشون بود و جالب.

ساعت 9:15- 8:50

واحد خدمات فنی مون یک فرم داده بود تا مشخصات و نتایج طرحهای خاتمه یافته سالهای 83 تا 85 رو براشون در آن فرمت تهیه کنیم و به آدرسشون emailکنیم. آخر ساله و همه بخشها مشغول جمع بندی.  مطالب لازم برای آنها را تهیه کردم و در فرم آوردم و تحویل دادم.

یک دانشجوی کارشناسی ارشد برای انجام آزمایشهای پایان نامه اش اومده بود و می خواست بدونه که مدل رنگ سنج و بافت سنج ما چیه که بتونه در پروپوزالش بنویسه. من از بس اینها رو ازم پرسیده اند یک sms آماده دارم که هر وقت لازم میشه از اون رو می نویسم.

ساعت 10:15- 9:15

برای تدوین برنامه راهبردی تحقیقات دانه های روغنی رسیدیم به اینجا که قرار شده یک جلسه مشترک بین موسسه ما و دانه های روغنی و موسسه خاک و آب گذاشته بشه تا درختهای مساله و اهداف و اولویتهای تحقیقاتی بخش آب دو تا موسسه رو در هم ادغام کنند.  و قرار شد که برای اینکه یک بار بشینیم و شرشو بکنیم! نماینده های متخصص آییاری رو با خودمون بیاریم.  یک مدت مشغول هماهنگ کردن با نماینده های آبیاری سطحی و آبیاری تحت فشار بودم و بعدش زنگ زدم به رئیس بخششون که با ایشون هم هماهنگ کنم که می خوایم همکارای بخششونو هفته بعد دو سه ساعت ببرم جلسه.  در اتاق به جز ایشون یک آقای دیگه هم کار می کنند که صداشون کاملاً شبیه هم دیگه است و همه با هم اشتباه می کنند.  چند وقت پیش زنگ زدم و خوب من هم خیلی سریع صحبت می کنم تند تند 10 دقیقه عین مسلسل حرف زدم بعد از 10 دقیقه همکارشون گفتن که من دکتر ع.نیستم!!!  این دفعه دیگه اولش پرسیدم خودتونین؟!! گفتند بله خودمم و یک جمله گفتن که نشون می داد خودشونند!! گفتم آهان این "اسم شب" بود؟ J تعجب کردند گفتن مگه خانم ها هم اسم شب و اسم روز میدونند یعنی چی؟  عرض شد : اختیار دارین آقای دکتر!  گفتند بله از خانمها هیچ چی بعید نیست! تلویزیون داشت نشون می داد که دو تا خانم خیلی عادی داشتند با هم حرف می زدند یکی از اون یکی می پرسه شما رانندگی بلده؟ اون یکی میگه: بله من در زمان جنگ راننده تانک بودم! و خیلی عادی بقیه حرفهاشونو ادامه دادند.... حالا از خانمهای ما هم بعید نیست راننده!! هواپیما بوده باشند.  موافقت ایشونو گرفتم.  فقط مشکل این بود که آبیاری های ما یکشنبه جلسه داشتند و باید هاهنگ می کردم جلسه رو دوشنبه بگذاریم (یک چیزی تو مایه مصیبت! J ) زنگ زدم به همکار موسسه خاک و آبمون و با ایشون هماهنگ کردم که ایشون هم می تونستند بیان . زنگ زدم دانه های روغنی دو تا مسئولشون نبودند. مسئول به زراعی شون مرخصی بود.  وقتی کسی مرخصی مییگره یعنی می خوام به کار فکر نکنم! این بود که یک SMS براشون زدم که آقای دکتر میشه جلسه دو شنبه باشه؟ جواب دادند که با توجه به هماهنگی های به عمل امده متأسفانه مقدور نمی باشد! اصلاً نپرسیدند برای چی؟ دیگه گیر ندادم ! باشه شنبه بشه دوباره زنگ بزنم ببینم چی کار میشه کرد!

ساعت 12:15-10:15

خانم دکتر میزانی یکی از دانشجوهاشونو معرفی کرده بودند که برای سنگ سنجی نمونه های پایان نامه شون تشریف بیارن موسسه ما. قرار گذاشته بودند که امروز بیان که سر وقت هم اومدند.  کارشون روی عسل خرما بود و تیمارهاشون روشهای مختلف فراوری و تصفیه.  رنگ سنجی آزمون سختی نیست. مشکل این بود که نمونه هاشون رو با روتاری تغلیظ کرده بودند و خلایی که می تونستند بگیرند به بریکس 70 مد نظرشون نرسیده بودند.  ضمن اینکه نمونه ها بریکس هاس مختلفی بین 51 تا 63 داشتند و ما باید اول بریکس همه رو یکسان می کردیم تا اثرش از سنجش رنگ حذف بشه! روتاری ما یک واشرش نیست برای همین کامل خلا برقرار نمی شه. اوان خلا داریم که می تونیم با پمپ روغنی براشون خلا برقرار کنیم. ولی خوب سیستم حذف رطوبت فرق می کرد و بالطبع زمان گرفتن آب روی نحوه کریستالیزلسیون قندها تأثیر می گذاشت.  برای آزمون رئولوژیکی بهشون گفته بودند که رابطه ای دارند که میشه بریکس رو گذاشت و مشابه سازی در یک بریکس دیگه کرد ، ما که همچین چیزی ندیده بودیم!!! به هر حال برای رنگ سنجی که همچنین رابطه ای نداشتیم. باز هم یک سرچ سریع تو اینترنت کردیم و کاتالوگ دستگاه رو یک مروری کردیم.  پیشنهاد من این بود که به جای تغلیظ کردن همه نمونه ها رو با آب مقطر جوشیده گرم رقیق کنیم و به بریکس 50 (کمترین بریکس موجود) برسونیم و بعد از 24 ساعت رسیدن به تعادل بخونیم. خلاصه یک مجموعه بحث و تبادل نظر شد و نظر همکارهای دیگه را هم پرسیدیم.  من امروز خیلی خوشحال بودم. باید قدر محیط کارمو بدونم، همه همکارام علمی اند و جوان و به روز، با دید پژوهشی و هر کی در یک زمینه ای تخصص داره وقتی هم اندیشی می کنند فوق العاده است. خود این خانم هم که در موسسه استاندارد کار می کردند مرتب اظهار خرسندی می کردند و می گفتند که اینجا خیلی خوبه J

راستی یک نکته جالب حین هم اندیشی ها می خواستیم ببینیم pH عسل در چه محدوده ای می تونه باشه... زدیم هانی (Hon*ey) و pH.  دیدیم هانی فیل*تره!!! حتی تو Science direct هم فیل*تر بود!!! نمی دونم این واژه های مستهجن چیه که سرچ می کنیم J

امروز از یک کارخونه سس و روغن هم اومده بودند که یک سری آزمایش روی روغنها و سس مایونزشون از نظر شیمیایی انجام بشه و خودشون هم باشند تا مشکلاتشون حل بشه و روش کار رو یاد بگیرند.  یک کوچولو هم وقت صرف گشتن تو کتاب Pearson برای همکارم شد که می خواست محاسبات عدد اسیدی و اسیدیته روغن رو بکنه.

ساعت 13:20-12:15

امروز یک دفعه احساس کدبانوگری بهم دست داده بود.  سه تا سیب از سیبهایی که از تعاونی گرفته بودیم شستم و مشغول پوست کندن و فرآوری شدم. هم اتاقیم هم سه تا نارنگی (به تعداد افراد اتاق) آورده بودند و اونها رو هم پوست کندم و غذاها مونو گذاشتیم گرم شد و وقت ناهار بود.  ما سه نفر معمولا ساعت ناهار وقت می کنیم همدیگه رو ببینیم!! ما ساعت ناهار تو اتاقهامون می مونیم و البته ساعت ناهار در موسسه ما به معنی تعطیلی کار نیست. معمولا در اتاق هامون بازه و اگه ارباب رجوع یا تلفن و نامه و ... هم داشته باشیم خیلی وقت ناهار با غیر وقت ناهار فرقی نمی کنه.

ساعت14:20- 13:30

دوباره email هامو چک کردم. دنبال یک فایل می گشتم مجبور شدم سه چهر صفحه از ایمیل ها رو بگردم تا پیداش کنم. دیدم اینجوری نمی شه. پانصد و خرده ای ایمیل نخونده داشتم که البته خیلی هاشون تبلیغاتی هستند یا اینکه دوستام فرستاده اند اما می دونم که فایلهای عارفانه و کاربردی و نکات ادبی و خنده دار و از این جور چیزها است و وقت نکردم ببینمشون. نشستم و با سرعت نور 160-150 تا ایمیل الکی مو پاک کردم تا میلم یک نفس بکشه!

یک هماهنگی کردم تا در هفته بعد بتونم با مشاور آمارمون یک جلسه 1-2 ساعته داشته باشم.  یک نامه بود که باید با رئیس بخشمون هماهنگ می کردم که کردم.

زنگ زدم به مسئول بیمه موسسه که از صبح نبودند. می خواستم بپرسم من برای صدور دفترچه بیمه چی کار باید بکنم.  تقریبا دو ساله که مهلت دفترچه بیمه ام تموم شده و من نرفتم تمدیدش کنم!!  خوب چون لازم نداشتم. خدا رو شکر من به ندرت بیمار میشم، معمولا هم بیماریم اونقدر شدید نیست که لازم بشه برم دکتر! ولی به هر حال نمیشه که آدم دفترچه بیمه نداشته باشه!! هم اتاقیشون فرمودند ایشون حالشون خوب نیست نمی تونند جواب بدهند!!!!! البته طفلک کلی مشکل خانوادگی داره اما قرار نیست حالشون خوب نباشه جواب ندهند! در یان موارد می تونند مرخصی بگیرنر و بروند خونشون یا بروند در محوطه باغ قدم بزنندف کاری که همه می کنند.  به هر حال ما که گفتیم باشه بعدا زنگ می زنم.  یادم باشه شنبه زنگ بزنم. تا قبل از تعطیلات عید اقدام کنیم.

15:45-14:20

دیروز روز درخواست پایه ام بود.  ما می تونیم سالی یکبار درخواست پایه کنیم. و مدارکی رو که نشون دهنده فعالیتهای علمی مون هست مثل مقاله، و سخنرانی و کتاب و فعالیتهای ترویجی و آموزشی و ... را ارائه بدیم تا در هیات ممیزه موسسه و بعد هیات ممیزه سازمان بررسی بشه و بتونیم یک پایه ترفیع بگیریم.  هفته قبل همش در حال جمع و جور کردم این مدارک و کپی گرفتن و مرتب کردن در قالب فرمهاش بودم.  امروز رو میزم تلی از کاغذهای کپی شده و کتابهای مجموعه مقالات کنگره ها و از این جور چیزها بود، یک Clear Book از خونه برده بودم.  نشستم به مرتب کردن و جمع و جور کردن این مدارک برای خودم و برگردوندن کتابها به جاهای اصلی شون. 

چند وقت پیش قرار بود یک مهمون برامون بیاد که باهاشون رودربایستی داشتیم. این بود که من هر چی کار در دست اقدام داشتم مطابق معمول وقتی که مهمون سر زده میاد جمع کرده بودم  و چپونده بودم تو کشوی بالای فایلم.  نشستم به بازبینی آنها که یک وقت نامه جدی یا فوری توشون نباشه و مجموعه کارهایی رو که باد بکنم چیدم رو میزم.  سر جمع 10-12 مورد جدی است که ترجیحاٌ باید تا قبل از عید تمومشون کنم. بدبختی همشون هم وقت گیرند برای همین هی امروز و فردا شده و مونده اند رو دستم.  ولی به هر حال "لابد من عمل!"

 

یک ربع آخر وقت آخر هفته بود و همکارم خواستند که مشغول تفریحات سالمی بشوند که 2-3 روزه کل موسسه رو به خودش مشغول کرده و کلی موجبات انبساط خاطر همه رو فراهم کرده.  به تازگی یک وب سایت جدید برای موسسه طراحی کردند و عکسهای همه رو گذاشتند توش.  جاتون خالی ببینین چه عکسهایی شده. همه عکسها رو برای اینکه در کادرشون جا بشه کشیده اند یا جمع کردند اینه که شکلها خیلی دفرمه شده اند و دیدن قیافه خودمون که شبیه مبتلایان سندرمهای مختلفه تفریحات سالم دو سه روزه اخیره همکاراست! البته قراره این عکسها رو عوض کنند.

 

 

خوب باید برم ساعت یک بعد از ظهره و من هنوز ناهار نخوردم و عصری دعوت داریم من هنوز کارهامو نکردم...

برمی گردم تکمیلش می کنم.