این روزها دارم عین فرفره دور خودم می چرخم.

باز آخر سال شد و تب و تاب جمع بندی امور جاری و تمام کردن انبوهی کارهای ناتمام.

 نمی دونم چرا همه از آدم انتظار دارند، اگه این وسط به یکی هم بگی نه، وای وای وای! دیگه هیچ چی

 من از مال خدا یک روز پنج شنبه رو تعطیلی دارم که همه برای پر کردنش نقشه کشیدند.

 نزدیک عید شده و من کلی کار برای انجام دادن دارم.

من کی می¬خوام آدم بشم و با یک دست ده تا هندونه بر ندارم؟!

سه چهار هفته است که فکرم به شدت مشغوله و نگرانم، این باعث شده نتونم درست و حسابی بخوابم. من رو خوابم خیلی حساسم و اگه خوابم کافی باشه هم اخلاقم خوبه هم یک شبانه روز کامل شارژم. اما فعلاً که نمی تونم بخوابم. هر دو سه ساعت یکبار بیدار می شوم. گاهی می خوابم و بیدار می شوم و می بینم تازه ده دقیقه است که خوابیدم! اینه که تمام روز سردرد دارم.

فعلاً که خستگی روزانه 150 کیلومتر طی طریق، خستگی فشار کاری این دو سه هفته به خصوص که دورنمای خوبی هم نداره، خستگی بدخوابی هام و خستگی یک سرماخوردگی مزمن همه رو هم جمع شدند و تازه اثر هم افزایی هم دارند! خدا به دادم برسه...

 خیلی حرف ها برای نوشتن دارم، اما نمی رسم. باید یک روز وقت بگذارم و اهم اخبارو بنویسم.

دلم دو روز مرخصی با فکر آزاد می خواد!