سه چهار روزی اوضاع احوال روحیم خیلی بد بود.  تجربه تلخی داشتم، از اون خاطره­ها بود که سال­ها آزارم خواهد داد و فکر نمی­کنم بتونم هیچ وقت فراموشش کنم.  یک هفته تمام فکرم مشغول بود و البته در این مدت همفکری­ها و همدردی­ها دوستان و آشنایان برام تسکینی بود و کمک می­کرد بتونم با خودم کنار بیام.  کامنت­هایی که برام گذاشته بودند، ایمیل­های جالبی که داشتم ، pm­ها و sms­هام خیلی کمکم کردند.  از همتون ممنون.  احساس خوبی است که بدانید در اطرافتان دوستانی دارید که بی آنکه یکدیگر را دیده باشید غم­ها و دغدغه­هایتان را می­شناسند و در مواقع اینچنینی حمایت و راهنمایی­تان می­کنند.

یکی از دوستام برام pm گذاشته بود که:

اگه یک مشکل یا غم خیلی بزرگ داشتی،

اگه مشکلی داشتی که هیچ جوری نمی­تونستی حلش کنی،

دستهاتو تا جایی که می­تونی رو به آسمون بلند کن...........

و محکم بکوب تو سرت!!

 

از دوست عزیزم جناب آقای زاکانی بسیار ممنونم که با کامنت­های دلگرم کننده­شان همیشه جویای احوالم هستند.  واقعاً در این شرایط کاری که می­تونست بیشترین آرامشو بهم بده گریه کردن بودن، که البته این کارو به غایت انجام دادم.

آقای زاکانی وبلاگ طنزی دارند با نام گلیمچه که من از خوانندگان پر و پا قرصش هستم.  کاریکلماتورهای پرمعنایی را می­تونین تو این سایت پیدا کنین.

 

از دوست عزیزم جناب شیخ هم بسیار ممنون که با افاضاتشون ما را مستفیض فرمودند. 

هان مشو نومید چون واقف نه­ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی­های پنهان غم مخور

این شیخ ما متخصص نوشتن افاضات کوتاه و عمیقند. و البته سلیقه­شون بسیار خوبه باور ندارین؟! می­تونین برید و ببینین برای وبلاگشون چه قالبی رو انتخاب کردند

 

از مریم عزیز هم بسیار سپاسگزارم،

مریم جان ایمیلی که برام فرستاده بودی واقعاً زیبا بود و تأمل برانگیز و آرامش بخش.  ممنون.

 

و اما یک سپاس ویژه از جناب "خاطرات یک مدیر"

که با تمام مشغله­های یک مدیر موفق مارکوپولویی! وقت گذاشتند و این مطلب را خوندند و برام نظرشونو که خیلی هم ارزشمند بود گذاشتند.  برام خیلی آرامش بخش خوندن نظر کسی که با تمام وجود حس کرده بود، با احساسی مشابه آنچه خودم داشتم و نه دقیقاً همان که از جنسیتی متفاوت بودیم با دردی مشترک.

راستی این آقای مدیر ما هم کلی شاعر بودند ما خبر نداشتیم

 

از کارمند جوانمان سپاس

که من این همه احساس "در وکرده بودم"، زار زده بودم، آخرش نوشتند که امیدوارم نوشته هنری باشه آخه منو چه کار با نوشته هنری؟!  اما از شوخی گذشته با این نظرشون خیلی موافقم که تو این دنیا هر چی بیشتر بفهمی کارت سخت­تره..... دیوانگی هم عالمی دارد.....

 

سپاس از او که کیبوردفرسایی کرده بود و چهار!! خط ایمیل فرستاده بود.

 

از علیرضا(مهرداد) عزیز هم بسیار ممنونم

که خودشان شاعرند و عاشق پیشه و لطیف احساس...

راستی من هر چی فکر کردم یادم نیومد که خواسته باشم خودکشی کنم یعنی راستش یک وقت­هایی بهش فکر می­کنم.  ولی هر دفعه با یک سری چالش عمده مواجه می­شم که باعث میشه عملیات به وقتی دیگه مؤکول بشه.  از جمله اینکه من از بلندی و پله می­ترسم؛ بنابراین نمی­تونم برم بالای بلندی یا بالای برج میلاد خودمو پرت کنم پایین چون تا قبل از رسیدن به اون بالا از ترس قبض روح میشم!!  از خوردن سم و این جور چیزها هم خوشم نمی­آد چون ممکنه دوزش مناسب نباشه یا زودتر از موعد به دادم برسند یا اینکه خلاصه جون سالم به در ببرم و بعدش یک عمر باید با عوارضش بسازم که خیلی بدتر از خود مردنه!؛ دار زدن هم که خیلی خشنه!، زدن رگ و شلیک گلوله هم که خون و خونریزی داره و راسته کار من نیست؛ .... خوب بالاخره من چه جوری خودکشی کنم؟! اما از شوخی گذشته من هیچ وقت خودکشی نمی­کنم نه به خاطر خود مردن که من مردن رو دوست دارم همون طور که زندگی کردن رو دوست دارم.... به خاطر خانواده­ام که عزیزترین کسانم هستم و نمی­خوام باعث ناراحتی­شون بشم، نمی­خوام یک عمر عزادار باشند و با گوشه کنایه­های مردمی که نمیشه که دردهنشونو بست زندگی کنند.  اما اون شب که این مباحثه وحشتناکو تجربه کردم، رفتم تو اتاقم و ساعت­ها گریه کردم، اونقدر گریه می­کردم که خوابم می­برد و در حالت بین خواب و بیداری از خدا می­خواستم که میشه دیگه فردا رو نبینم؟!! خوابم می­برد و نیم ساعت یک ساعت بعد بیدار می­شدم و دوباره فکر می­کردم و دلم می­گرفت و باز همون ماجرا.... و نمی­دانید چه سخت بود، فردا روزش چشم باز کردن و دیدن اینکه هنوز زنده­ای...... و نمی­دانید چه قیافه افتضاحی داشتم فردا روزش!!!

راستی مگر "راست­ترین راستی زندگی" مرگ نیست؟!

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست
مست مست
گفت :تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته گرم و سرد،
بر رخت از گردش ایام گرد،
چیست برازنده بالای مرد؟
گفت: درد.

گفت:چه بود ای همه دانندگی،
راست ترین راستی زندگی؟
پیر که اسرار خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرو رفته بود،
ناگه از شاخه ای افتاد برگ،
گفت: مرگ.
"هاشم جاوید"

 

از مامان پریسا خانم هم ممنون

راستی ما هم دانشگاهی بودیم؟!

 

و باز هم یک سپاس ویژه از آقای "همکار"

به راستی زندگی رسم خوشایندی است....

داستان مکرر ساختن­ها، خراب کردن­ها، به زمین خوردن­ها، برخاستن­ها و برخواستن­ها...

زندگی رسم خوشایندی است....

ممنون از نظراتتون، راستش تو این یک هفته ده روزی که من هم دارم زندگیمو مرور می­کنم ببینم اشکال کارم کجاست، دقیقاً به همین نتیجه رسیدم.  ممنون که نظرتون رو نوشتین و جالب بود که نتیجه چندین روز غور و تفکرم رو تأیید کردین.  حق دارین باید رسم زندگی رو آموخت و دوستش داشت....

زندگی رسم خوشایندی است.....