برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

محک احمقانه!

محک احمقانه! محک احمقانه! محک احمقانه!

 میتونین احساس کسی رو درک کنین که سال­ها با سعی و تلاش و تحمل مرارت­های مختلف پول­هاشو جمع کرده، سفرها کرده و رنج­ها کشیده تا یک گلدان قیمتی با ارزش رو به دست بیاره.  هر روز بهش سر زده و با دقت گرد و غبارهاشو پاک کرده، مراقبش بوده تا تغییرات جزئی محیط، حتی تغییر یکی دو درجه دمای اطراف روش اثر نگذاره، روزها نشسته و در خلوتش باهاش حرف زده و راز و نیاز کرده و به داشتنش بالیده و یک دفعه جلوی چشم­های ناباورش یک نفر با پتک گرانی زده هزار تکه­اش کرده؟!  من الآن همین احساس رو دارم.  بالای سر قطعات شکسته گلدونم نشستم و نمی­دونم باید چی کار کنم! حتی نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! نمی­دونم باید غمگین باشم، باید ناراحت باشم، باید عصبانی باشم، باید چی کار کنم؟  نشستم و به هزار قطعۀ شکستۀ گلدون با­ارزشم نگاه می­کنم.  گاهی دو سه تا قطعه­اش رو بر­می­دارم و کنار هم می­گذارم و در سکوت فکر می­کنم میشه باز این قطعات رو کنار هم چید؟!  فکر می­کنم کدوم چسبه که بتونه این همه قطعه رو کنار هم با ظرافت قرار بده طوریکه ردش پیدا نباشه؟  فکر می­کنم، گیرم که با ساعت­ها حوصله و صبر و خون­دل خوردن قطعات گلدونم رو کنار هم چیدم، یک گلدون شکستۀ بند­زده شده دیگه چه ارزشی برام داره؟  می­دونم که این چینی بند­زده دیگه نمی­تونه زیبایی و قیمت اولیه­اش رو داشته باشه، اما نمی­دونم
می­تونم این گلدون هزار تکۀ به هم چسبیده رو هم دوست داشته باشم و به داشتنش افتخار کنم؟

نمی­دونم باید الآن چه احساسی داشته باشم.  نمی­دونم باید از دست خودم ناراحت باشم که اجازه دادم یک بیگانه به چینی نازک تنهایی­هام تلنگر بزنه؟  باید از دست خودم ناراحت باشم که سال­ها در پی به دست آوردن و مراقبت از گلدونی بودم که برای من فوق­العاده با ارزشه و برای دیگران ارزشی نداره!! فقط یک چینی دست و پا گیر قدیمیه! نمی­دونم باید فکر کنم که آیا من مقصرم؟ آیا در همه این سال­ها دنبال سرابی بی­ارزش بودم؟ می­دونم مدتها طول می­کشه تا با خودم کنار بیام و خودمو راضی کنم که گلدون شکسته­ام واقعاً با ارزش بوده و این سال­ها به بیهودگی سپری نشده، ارزش به دست آوردن رو داشته.  اما چه فایده! یک گلدون شکسته به چه دردم می­خوره؟! یک گلدون شکستۀ هزار تکه شدۀ بند­زده به چه دردم می­خوره؟  می­دونم هرچقدر هم که سعی کنم و با دقت قطعات رو کنار هم بچسبونم باز رد شکستگی­ها و چسب­ها باقی می­مونه.  می­دونم در این مورد حتی گذر زمان هم نمی­تونه جای چسب­ها رو ناپیدا کنه.  حیف!  الآن نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید افسوس بخورم؟ باید ناراحت باشم؟ باید عصبانی باشم؟ یا باید امیدوار باشم، مثل همیشه به امیدهای واهی!

نمی­دونم باید عصبانی باشم از شکنندگی گلدونم؟ از کم­طاقتی­اش در برابر ضربه؟ نه! اینکه عصبانیت نداره.  نباید از یک گلدون ظریف قیمتی انتظار تحمل داشته باشی.  نباید انتظار داشته باشی ضربه بخوره و نشکنه.  پس باید از دست خودم ناراحت باشم، که چرا در تمام این سال­ها به جای تلاش برای کسب این گلدان شکستنی کم­طاقت، به فکر ساختن سندان آهنی نبودم تا سنگینی ضربات پتک آهنگران زمانه را تاب بیاره و سالم بمونه.  نمی­دونم باید از دست پتکی عصبانی باشم که گلدونم رو شکست یا باید از دست کسی ناراحت باشم که با بی­رحمی تمام بارها و بارها با اون پتک سنگین رو گلدون با­ارزشم زد و هزار تکه­اش کرد؟

 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

احساس کودکی رو دارم که شاهد تقلا و جان کندن ماهی عزیزش بیرون از آب بوده.  الآن نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی مرده­ام نگاه می­کنم.  آنقدر پریشانم که نمی­تونم هیچ کاری بکنم.  نشستم و زل زدم به یک جسم بی­جان که تا چند لحظۀ قبل داشت بالا و پایین می­پرید و تقلا می­کرد برای برگشتن به آب.  فکرم کار
نمی­کنه.  نمی­دونم باید چه کار کنم.  نشستم و مات و مبهوت نگاه می­کنم.  تو سرم غوغایی بر­پاست.  نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید غمگین باشم از مردن ماهی عزیزم؟ اصلاً باید باور کنم مردنش رو؟!  آره! باید باور کنم.  ماهی کوچولوم مرد.

درست جلوی چشم­های من جون کند و مرد و من نشستم و نگاه کردم لحظه­لحظه­های جان کندش رو.  هیچ کاری نکردم.  هیچ کاری نمی­تونستم بکنم! شوکه شده بودم!
نمی­دونستم باید چی کار کنم.  باورم نمی­شد ماهی زیبای دوست داشتنی­مو جلوی چشم­هام پرت کنند رو زمین سرد زمستونی و بی­اینکه غم مردنش رو داشته باشند برام از بی­ارزشی ماهی­ها و عظمت وزغ­ها سخنرانی کنند.  الآن که بالای سر جسد بی­جان ماهی قرمز کوچولوم نشستم نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم؟ ذهن آشفته­ام رو کند­و­کاو می­کنم.  می­گردم بین این همه داده و اطلاعاتی که در این سال­ها توش تلنبار کردم.  می­گردم ببینم تو این همه کتاب که خوندم الآن کدومش می­تونه بهم بگه با قصاوت زندگی چه باید بکنم؟   آهان! قصۀ ماهی سیاه کوچولو! یادم می­آد اونموقع که خوندن کتاب­های صمد بهرنگی کفر بود، من با کتاب ماهی سیاه کوچولوش زندگی می­کردم.  در کودکی­هام آنقدر این کتاب رو خونده بودم که تقریباً همه­اش رو حفظ بودم.  فکر می­کنم تا یادم بیاد قصۀ ماهی سیاه کوچولویی رو که در دلش آرزوی رسیدن به دریا داشت.  آرزوی دیدن عظمت دریا و غرق شدن در بی­کرانگی­های دریا رو داشت.  از اینکه یک عمر سعی کردم ماهی سیاه تقدیرم باشم از خودم بدم می­آد.  راستش نه! بدم که نمی­آد، بیشتر متحیر و سرگردونم.  حالت ماهی سیاه کوچولویی رو دارم که کلی در خلاف جهت آب شنا کرده، کلی تقلا کرده، خنجر ساخته، با مرغ ماهیخوار جنگیده، حالا با جسمی خسته و فرسوده، با دلی سرشار از امید، با ذهنی مالامال از افکار مختلف، مالامال از خاطرات سفر، آخرین تلاش­ها را می­کنه تا هر چه زودتر به دریا برسه.  به دریا می­رسه و می­بینه اون دریا که مادر بزرگش در قصه­های شبانه براش می­گفت یک مرداب کوچیک,، سیاه، زشت و متعفنه، با کلی وزغ و مار آبی و تمساح و موجودات زشت, وحشتناک.  می­تونین احساس ماهی سیاه کوچولو رو در اولین لحظۀ دیدار این دریا تصور کنین؟  من الآن همین احساس رو دارم!

نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی دوست داشتنی­ام نگاه می­کنم که جلوی چشم­هام جان داد.  نشستم و بی­اینکه احساس خاصی داشته باشم، دارم در پستوهای ذهنم می­گردم ببینم کدوم یکی از اون همه کتابی که خوندم الآن به دردم می­خوره؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟  عجیبه! انگار هیچ کدوم نمی­تونند بگن وقتی در شطرنج زندگی کیش و مات میشی باید چی کار کنی؟ باید چه احساسی داشته باشی؟ 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟ ترس! عصبانیت! ناراحتی! سرما! تحیر! انکار!  نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که فکر می­کرد او هم یک انسانه! بخشی از کائناته! وجودش ارزش داره! و باید در جایگاه بخشی از گیتی بکوشه اثرگذار باشه و یاد نیکی از خودش به یادگار بگذاره! باید اندکی چرخ گردون رو به جلو برونه!

احساس دخترک ساده لوحی رو دارم که فکر می­کرد به اندازۀ یک انسان ارزش داره، هیچ وقت فکر نکرده بود که یک زنه و دنیای بی­رحم اطرافش به چشم درازمویی کوتاه عقل بهش نگاه می­کنه. 

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که یک عمر تلاش کرده انسان باشه؛ برترین مخلوق خدا در زمین!! سعی کرده بدی­های نفسشو از بین ببره یا مهار کنه، سعی کرده به سرشت فرشته­خوی انسان­های والا برسه! سعی کرده دانش و معلومات و بصیرت و آگاهی کسب کنه.  یک عمر سعی کرده به حقیقت محض برسه، یه زیبایی محض برسه.  یک عمر بر نفسش لگام زده که پاک زندگی کنه و پاکدامن باشه.  یک عمر تلاش کرده حقش رو از زندگی بگیره.  یک عمر تلاش کرده، کار کرده، زحمت کشیده، خون­دل خورده تا در این دنیای وانفسا خودشو از میون توده حیوانات انسان­نما بیرون بکشه و آنقدر بالا بیاد که بتونه از بالا به زندگی بشر مشغول به نفسانیات نگاه کنه و غبطۀ زندگی کثیفشونو نخوره.

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که بعد از یک عمر گرویدن به عرفان و مداومت در تهذیب نفس به یک­باره می­بینه حاصل یک عمر تلاشش متاعی بی­ارزشه که خریداری نداره!! به یک­باره چشم باز می­کنه و می­بینه ملاک سنجش کمالاتش تعداد موهای سطح بدنشه و ناری پستان­هاش و اندازۀ دور کمرش و سلامت اندام­های زنانه­اش! این بار من و دخترک هر دو احساس تهوع داریم.  این بار من و دخترک هر دو آرزوی مرگ داریم.  این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا تو که مهربان بودی! راضی نباش به این همه خفت! آخر این چه محک احمقانه­ای است؟! این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا مرگمان را برسان.  خدایا دیگر تحمل این زندگی نکبت را نداریم.  خدایا مرگمان را برسان و راحتمان کن!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که کاخ آرزوهایش لگدمال ستمی مردانه می­شود و به یک­باره می­بیند همۀ آموخته­ها و داشته­هایش در این دنیای ظلمانی بی­ارزشند. می­بیند که از او انتظار دارند عروسک کوکی­ای باشد نگارین روی و سیمین تن.  انتظار دارند کنیزکی باشد آمادۀ بستر و خوش دست­پخت.  روزگارش به شستن و رفتن و پختن بگذرد و هر زمان که اراده کردند مادیانی زیبا و سالم باشد برای پرورش نسلشان!!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که آرزوی مرگ دارد! 

احساس مسافر تنها و غریبی را دارم که سال­ها در سفر بوده، در هر منزلگاهی کار کرده و رنج برده و اندک اندوخته­ای فراهم کرده تا در شهر مقصد به آرامش برسد، سکنی گزیند و به خوشی زندگی کند.  رنجور از رنج سفر و امیدوار به آینده، با دلی سرشار از امید و آرزو به مقصد می­رسد و به بازار می­رود و ناگهان در می­یابد در این شهر،
سال­هاست که متاعش خریداری ندارد.  سکه­هایش از ارزش افتاده­اند و او اکنون فقیری رنجور بیش نیست.

 

 آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

نویسنده : برای فردا : ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
Comments نظرات () لینک دائم