محک احمقانه! محک احمقانه! محک احمقانه!

 میتونین احساس کسی رو درک کنین که سال­ها با سعی و تلاش و تحمل مرارت­های مختلف پول­هاشو جمع کرده، سفرها کرده و رنج­ها کشیده تا یک گلدان قیمتی با ارزش رو به دست بیاره.  هر روز بهش سر زده و با دقت گرد و غبارهاشو پاک کرده، مراقبش بوده تا تغییرات جزئی محیط، حتی تغییر یکی دو درجه دمای اطراف روش اثر نگذاره، روزها نشسته و در خلوتش باهاش حرف زده و راز و نیاز کرده و به داشتنش بالیده و یک دفعه جلوی چشم­های ناباورش یک نفر با پتک گرانی زده هزار تکه­اش کرده؟!  من الآن همین احساس رو دارم.  بالای سر قطعات شکسته گلدونم نشستم و نمی­دونم باید چی کار کنم! حتی نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! نمی­دونم باید غمگین باشم، باید ناراحت باشم، باید عصبانی باشم، باید چی کار کنم؟  نشستم و به هزار قطعۀ شکستۀ گلدون با­ارزشم نگاه می­کنم.  گاهی دو سه تا قطعه­اش رو بر­می­دارم و کنار هم می­گذارم و در سکوت فکر می­کنم میشه باز این قطعات رو کنار هم چید؟!  فکر می­کنم کدوم چسبه که بتونه این همه قطعه رو کنار هم با ظرافت قرار بده طوریکه ردش پیدا نباشه؟  فکر می­کنم، گیرم که با ساعت­ها حوصله و صبر و خون­دل خوردن قطعات گلدونم رو کنار هم چیدم، یک گلدون شکستۀ بند­زده شده دیگه چه ارزشی برام داره؟  می­دونم که این چینی بند­زده دیگه نمی­تونه زیبایی و قیمت اولیه­اش رو داشته باشه، اما نمی­دونم
می­تونم این گلدون هزار تکۀ به هم چسبیده رو هم دوست داشته باشم و به داشتنش افتخار کنم؟

نمی­دونم باید الآن چه احساسی داشته باشم.  نمی­دونم باید از دست خودم ناراحت باشم که اجازه دادم یک بیگانه به چینی نازک تنهایی­هام تلنگر بزنه؟  باید از دست خودم ناراحت باشم که سال­ها در پی به دست آوردن و مراقبت از گلدونی بودم که برای من فوق­العاده با ارزشه و برای دیگران ارزشی نداره!! فقط یک چینی دست و پا گیر قدیمیه! نمی­دونم باید فکر کنم که آیا من مقصرم؟ آیا در همه این سال­ها دنبال سرابی بی­ارزش بودم؟ می­دونم مدتها طول می­کشه تا با خودم کنار بیام و خودمو راضی کنم که گلدون شکسته­ام واقعاً با ارزش بوده و این سال­ها به بیهودگی سپری نشده، ارزش به دست آوردن رو داشته.  اما چه فایده! یک گلدون شکسته به چه دردم می­خوره؟! یک گلدون شکستۀ هزار تکه شدۀ بند­زده به چه دردم می­خوره؟  می­دونم هرچقدر هم که سعی کنم و با دقت قطعات رو کنار هم بچسبونم باز رد شکستگی­ها و چسب­ها باقی می­مونه.  می­دونم در این مورد حتی گذر زمان هم نمی­تونه جای چسب­ها رو ناپیدا کنه.  حیف!  الآن نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید افسوس بخورم؟ باید ناراحت باشم؟ باید عصبانی باشم؟ یا باید امیدوار باشم، مثل همیشه به امیدهای واهی!

نمی­دونم باید عصبانی باشم از شکنندگی گلدونم؟ از کم­طاقتی­اش در برابر ضربه؟ نه! اینکه عصبانیت نداره.  نباید از یک گلدون ظریف قیمتی انتظار تحمل داشته باشی.  نباید انتظار داشته باشی ضربه بخوره و نشکنه.  پس باید از دست خودم ناراحت باشم، که چرا در تمام این سال­ها به جای تلاش برای کسب این گلدان شکستنی کم­طاقت، به فکر ساختن سندان آهنی نبودم تا سنگینی ضربات پتک آهنگران زمانه را تاب بیاره و سالم بمونه.  نمی­دونم باید از دست پتکی عصبانی باشم که گلدونم رو شکست یا باید از دست کسی ناراحت باشم که با بی­رحمی تمام بارها و بارها با اون پتک سنگین رو گلدون با­ارزشم زد و هزار تکه­اش کرد؟

 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

احساس کودکی رو دارم که شاهد تقلا و جان کندن ماهی عزیزش بیرون از آب بوده.  الآن نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی مرده­ام نگاه می­کنم.  آنقدر پریشانم که نمی­تونم هیچ کاری بکنم.  نشستم و زل زدم به یک جسم بی­جان که تا چند لحظۀ قبل داشت بالا و پایین می­پرید و تقلا می­کرد برای برگشتن به آب.  فکرم کار
نمی­کنه.  نمی­دونم باید چه کار کنم.  نشستم و مات و مبهوت نگاه می­کنم.  تو سرم غوغایی بر­پاست.  نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم! باید غمگین باشم از مردن ماهی عزیزم؟ اصلاً باید باور کنم مردنش رو؟!  آره! باید باور کنم.  ماهی کوچولوم مرد.

درست جلوی چشم­های من جون کند و مرد و من نشستم و نگاه کردم لحظه­لحظه­های جان کندش رو.  هیچ کاری نکردم.  هیچ کاری نمی­تونستم بکنم! شوکه شده بودم!
نمی­دونستم باید چی کار کنم.  باورم نمی­شد ماهی زیبای دوست داشتنی­مو جلوی چشم­هام پرت کنند رو زمین سرد زمستونی و بی­اینکه غم مردنش رو داشته باشند برام از بی­ارزشی ماهی­ها و عظمت وزغ­ها سخنرانی کنند.  الآن که بالای سر جسد بی­جان ماهی قرمز کوچولوم نشستم نمی­دونم باید چه احساسی داشته باشم؟ ذهن آشفته­ام رو کند­و­کاو می­کنم.  می­گردم بین این همه داده و اطلاعاتی که در این سال­ها توش تلنبار کردم.  می­گردم ببینم تو این همه کتاب که خوندم الآن کدومش می­تونه بهم بگه با قصاوت زندگی چه باید بکنم؟   آهان! قصۀ ماهی سیاه کوچولو! یادم می­آد اونموقع که خوندن کتاب­های صمد بهرنگی کفر بود، من با کتاب ماهی سیاه کوچولوش زندگی می­کردم.  در کودکی­هام آنقدر این کتاب رو خونده بودم که تقریباً همه­اش رو حفظ بودم.  فکر می­کنم تا یادم بیاد قصۀ ماهی سیاه کوچولویی رو که در دلش آرزوی رسیدن به دریا داشت.  آرزوی دیدن عظمت دریا و غرق شدن در بی­کرانگی­های دریا رو داشت.  از اینکه یک عمر سعی کردم ماهی سیاه تقدیرم باشم از خودم بدم می­آد.  راستش نه! بدم که نمی­آد، بیشتر متحیر و سرگردونم.  حالت ماهی سیاه کوچولویی رو دارم که کلی در خلاف جهت آب شنا کرده، کلی تقلا کرده، خنجر ساخته، با مرغ ماهیخوار جنگیده، حالا با جسمی خسته و فرسوده، با دلی سرشار از امید، با ذهنی مالامال از افکار مختلف، مالامال از خاطرات سفر، آخرین تلاش­ها را می­کنه تا هر چه زودتر به دریا برسه.  به دریا می­رسه و می­بینه اون دریا که مادر بزرگش در قصه­های شبانه براش می­گفت یک مرداب کوچیک,، سیاه، زشت و متعفنه، با کلی وزغ و مار آبی و تمساح و موجودات زشت, وحشتناک.  می­تونین احساس ماهی سیاه کوچولو رو در اولین لحظۀ دیدار این دریا تصور کنین؟  من الآن همین احساس رو دارم!

نشستم و دارم به جسد بی­جان ماهی کوچولوی دوست داشتنی­ام نگاه می­کنم که جلوی چشم­هام جان داد.  نشستم و بی­اینکه احساس خاصی داشته باشم، دارم در پستوهای ذهنم می­گردم ببینم کدوم یکی از اون همه کتابی که خوندم الآن به دردم می­خوره؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟ کدوم یکی؟  عجیبه! انگار هیچ کدوم نمی­تونند بگن وقتی در شطرنج زندگی کیش و مات میشی باید چی کار کنی؟ باید چه احساسی داشته باشی؟ 

آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!

نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟ ترس! عصبانیت! ناراحتی! سرما! تحیر! انکار!  نمی­دونم یک آدم تو شوک چه احساسی باید داشته باشه؟

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که فکر می­کرد او هم یک انسانه! بخشی از کائناته! وجودش ارزش داره! و باید در جایگاه بخشی از گیتی بکوشه اثرگذار باشه و یاد نیکی از خودش به یادگار بگذاره! باید اندکی چرخ گردون رو به جلو برونه!

احساس دخترک ساده لوحی رو دارم که فکر می­کرد به اندازۀ یک انسان ارزش داره، هیچ وقت فکر نکرده بود که یک زنه و دنیای بی­رحم اطرافش به چشم درازمویی کوتاه عقل بهش نگاه می­کنه. 

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که یک عمر تلاش کرده انسان باشه؛ برترین مخلوق خدا در زمین!! سعی کرده بدی­های نفسشو از بین ببره یا مهار کنه، سعی کرده به سرشت فرشته­خوی انسان­های والا برسه! سعی کرده دانش و معلومات و بصیرت و آگاهی کسب کنه.  یک عمر سعی کرده به حقیقت محض برسه، یه زیبایی محض برسه.  یک عمر بر نفسش لگام زده که پاک زندگی کنه و پاکدامن باشه.  یک عمر تلاش کرده حقش رو از زندگی بگیره.  یک عمر تلاش کرده، کار کرده، زحمت کشیده، خون­دل خورده تا در این دنیای وانفسا خودشو از میون توده حیوانات انسان­نما بیرون بکشه و آنقدر بالا بیاد که بتونه از بالا به زندگی بشر مشغول به نفسانیات نگاه کنه و غبطۀ زندگی کثیفشونو نخوره.

احساس دخترک ساده­لوحی رو دارم که بعد از یک عمر گرویدن به عرفان و مداومت در تهذیب نفس به یک­باره می­بینه حاصل یک عمر تلاشش متاعی بی­ارزشه که خریداری نداره!! به یک­باره چشم باز می­کنه و می­بینه ملاک سنجش کمالاتش تعداد موهای سطح بدنشه و ناری پستان­هاش و اندازۀ دور کمرش و سلامت اندام­های زنانه­اش! این بار من و دخترک هر دو احساس تهوع داریم.  این بار من و دخترک هر دو آرزوی مرگ داریم.  این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا تو که مهربان بودی! راضی نباش به این همه خفت! آخر این چه محک احمقانه­ای است؟! این بار من و دخترک هر دو فریاد می­زنیم خدایا مرگمان را برسان.  خدایا دیگر تحمل این زندگی نکبت را نداریم.  خدایا مرگمان را برسان و راحتمان کن!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که کاخ آرزوهایش لگدمال ستمی مردانه می­شود و به یک­باره می­بیند همۀ آموخته­ها و داشته­هایش در این دنیای ظلمانی بی­ارزشند. می­بیند که از او انتظار دارند عروسک کوکی­ای باشد نگارین روی و سیمین تن.  انتظار دارند کنیزکی باشد آمادۀ بستر و خوش دست­پخت.  روزگارش به شستن و رفتن و پختن بگذرد و هر زمان که اراده کردند مادیانی زیبا و سالم باشد برای پرورش نسلشان!!

احساس دخترک ساده­لوحی را دارم که آرزوی مرگ دارد! 

احساس مسافر تنها و غریبی را دارم که سال­ها در سفر بوده، در هر منزلگاهی کار کرده و رنج برده و اندک اندوخته­ای فراهم کرده تا در شهر مقصد به آرامش برسد، سکنی گزیند و به خوشی زندگی کند.  رنجور از رنج سفر و امیدوار به آینده، با دلی سرشار از امید و آرزو به مقصد می­رسد و به بازار می­رود و ناگهان در می­یابد در این شهر،
سال­هاست که متاعش خریداری ندارد.  سکه­هایش از ارزش افتاده­اند و او اکنون فقیری رنجور بیش نیست.

 

 آشفته حالم و پریشان روزگار! سرگردانم و متحیر!