برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

مسخ

نه غار كهف،
نه خواب قرون، چه می­بینم ؟
به چشم هم زدنی، روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشیدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاری ست ؛
چنین به دیده من ناشناس می‌آید ؟

میان این همه مردم، میان این همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یكی به قصه خود آشنا نمی­بینم.

كسی نگاهم را
چون پیشتر نمی­خواند
كسی زبانم را
چون پیشتر نمی­داند

ز یكدگر همه بیگانه­وار می­گذریم
به یكدگر همه بیگانه­وار می­نگریم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از دیوار ،
به یاد می­آرم
صف صفای صنوبرهاست !
بلوغ شعله­ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی، جانی، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می­خندد ! -
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب می­بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستی است، بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر !
نه جای بوسه تیر !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقی است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و ، گونه ساقی است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسی است !
نه انفجار فجیعی، كه شعله سیال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقیقت، نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاك رخت بربسته است
و آدمی - افسوس –
به جای آنكه دلی را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف، نه خواب قرون،
چه افتاده ست ؟
یكی به پرسش بی­پاسخم جواب دهد !
یكی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت، به آفتاب دهد !
كه در زمین، - كه اسیر سیاهكاری هاست ، -
و قلب­ها دگر از آشتی گریزان است

هنوز رهگذری خسته را تواند دید
كه با هزار امید،
چراغ در كف،
در جستجوی انسان است !               

(فریدون مشیری)

نویسنده : برای فردا : ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٩
Comments نظرات () لینک دائم