نه غار كهف،
نه خواب قرون، چه می­بینم ؟
به چشم هم زدنی، روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشیدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاری ست ؛
چنین به دیده من ناشناس می‌آید ؟

میان این همه مردم، میان این همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یكی به قصه خود آشنا نمی­بینم.

كسی نگاهم را
چون پیشتر نمی­خواند
كسی زبانم را
چون پیشتر نمی­داند

ز یكدگر همه بیگانه­وار می­گذریم
به یكدگر همه بیگانه­وار می­نگریم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از دیوار ،
به یاد می­آرم
صف صفای صنوبرهاست !
بلوغ شعله­ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی، جانی، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می­خندد ! -
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب می­بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستی است، بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر !
نه جای بوسه تیر !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقی است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و ، گونه ساقی است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسی است !
نه انفجار فجیعی، كه شعله سیال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقیقت، نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاك رخت بربسته است
و آدمی - افسوس –
به جای آنكه دلی را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف، نه خواب قرون،
چه افتاده ست ؟
یكی به پرسش بی­پاسخم جواب دهد !
یكی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت، به آفتاب دهد !
كه در زمین، - كه اسیر سیاهكاری هاست ، -
و قلب­ها دگر از آشتی گریزان است

هنوز رهگذری خسته را تواند دید
كه با هزار امید،
چراغ در كف،
در جستجوی انسان است !               

(فریدون مشیری)