فردا و پس فردا تاسوعا و عاشورا است.  از اول محرم صدای دسته­های سینه­زنی و نوحه­خوانی از مسجد محلمون شنیده میشد.  دوباره شهر سیاه­پوش شده و مردم در عزای سالار شهیدان سوگوارند. 

 دلم برای دسته­های سینه­زنی و تکیه­های قدیمی بیست سال پیش تنگ شده.  چه صفایی داشت و چه معنویتی عزاداریهای اون زمان.  تاسوعا عاشورا همه کارهای دنیوی تعطیل بود.  ما اون موقع خونمون کامرانیه جنوبی- رستم آباد بود.  دسته سینه­زنی رستم آباد که تشکیل می­شد و حرکت می­کرد به سمت امامزاده چیذر و یا محلات اطرافمون عظمتی بود دیدنی.  همه محله رو می­تونستی اونجا ببینی.  پیر و جوان و زن و مرد نداشت.  یادم می­آد شور و شوق بچگی هامو برای رفتن همراه پدرم به مسجد محل و ادای نذر مادرم برای دادن شکر و گلاب.  دلم برای صفای قدیمها تنگ شده.  همیشه من پای ثابت رفتن به تماشای دسته­ها بودم.  همیشه کلی همه خانواده رو بسیج می­کردم که بریم دسته­های سینه­زنی رو در جاهای مختلف شهر نگاه کنیم.  چند ساله دلم نمی­خواد حتی به تماشای دسته­ها برم.  احساس می­کنم دیگه اون معنویت و خلوص قبلاً رو نداره.  دیگه احساس غرق شدن در عظمت روح جمعیت بهم دست نمیده. 

دلم هوای شبهای صحن امام رضا رو کرده...