صبح ساعت 9 جلسه دانه­های روغنی داشتیم.  من از دو جلسه قبل هیچ کار جدیدی نکرده بودم.  اصلاً دلم نمی­خواست برم ولی مجبورم.  نمیشه زد زیرش. ساعت 9 و ده دقیقه بخش دانه­های روغنی بودم.  امروز فقط مؤسسه ما و خاک و آب رو دعوت کرده بودند تا بنشینیم به توافقات لازم برسیم.  قبل از آمدن نمایندگان خاک و آب که زنگ زده بودند و گفته بودند یک مقدار دیرتر از تهران می­رسند، نشستیم و با مسئول نوشتن طرح راهبردی درختهای طرح مساله و اهداف بخش مکانیزاسیون رو بازنگری کردیم و خواسته­های مؤسسه برنج و دیم رو تا حدودی اعمال کردیم.  بعدش هم که نماینده­های خاک و آب اومدند یک سری اونها کارهاشونو گفتند یک سری سر اولویتهای بخش آب که مشترکه بین فنی مهندسی و خاک و آب حرف زدیم و جالبه که اون آخرش می­گفتن خاک­ورزی هم از کارهای خاک و آبه!!! چون خیلی قصار بود اینجا نوشتم یادم بمونه  بعد از یک سری بحث­های شوخی و جدی آخرش به شوخی قرار شد خاک­ورزی رو بدن به ما، به شرطی که من گیر به آبهای نامتعارف مؤسسه اونها ندم!!

اینجوری فایده نداره باید یک هفته پناهنده بشم بخش دانه­های روغنی و به صورت ضربتی قسمتهای مربوط به فنی مهندسی رو تکمیل و نهایی کنیم.  مرتب از این هفته به اون هفته موکول کردن و جلسه تا جلسه کاری نکردن در این شرایط وقت تلف کردنه.  تا 12 و نیم اونجا بودم.  بعدش ناهار خوردیم و تو ساعت ناهار یک سری با هم اتاقیهام هم­اندیشی کردیم.  نظراتشون همیشه برام جالبه و مفید.  بعد از ظهر یک دانشجویی نمونه انار برای بافت­سنجی آورده بود و یک تیغه برش هم خودش طراحی کرده بود که با زاویه های برش مختلف برش می­داد.  طرحی ساده و کاربردی بود. تازگی دیگه بی­خیال واریز وجوه خدمات آزمایشگاهی به حساب فروش دانش فنی سازمان شدند!!! و در یک اقدام غیر منتظره هزینه انجام آزمایشاتو نقدی می­گیرند!!  باید یک خرده بیشتر به آزمایشگاه برسم.  احساس می­کنم وقتی که می­گذارم کمه و داره زمام امور از دستم خارج میشه.  امروز من از نمونه­هایی که صبح بافت­سنجی شده بود خبر نداشتم.  کلاً باید یک سر و سامانی به آزمایشگاهمون بدم.  گذاشتم برای هفته بعد یا شاید هم همین چهارشنبه که می­آد.  دولت چند بار اعلام کرده که چهارشنبه و پنج شنبه تعطیل نیست.  امروز موقع برگشتن چه ترافیکی بود در مسیر تهران کرج!  نمی­دونم مسافرت تو عاشورا تاسوعا که لذتی نداره.  آدم هرجا که بره بهش سخت می­گذره، اون هم دو روز وسط هفته تو زمستون.  پس این همه آدم داشتند کجا می­رفتند؟