امروز باید برم انستیتو با خانم دکتر زندی قرار دارم.  برای همین باید رخشو ببرم که بتونم وسط روز بیام تهران.  هنوز نتونستم به محل جدید انستیتو عادت کنم. برام خیلی غریبه است.  هم دانشجوها جدید شدند، هم تیپ دانشجوها جدید شدند، هم یک سری از استادها جدید شدند، هم از همه مهمتر از وقتی دکتر آذر و دکتر زندی بازنشسته شدند برام خیلی سخت شده رفتن به انستیتو  به خصوص که خاطراتم از انستیتو ملغمه­ای از خاطرات خیلی خوب و خیلی بده! و بالاخره معلوم نیست بخش خوبش غالبه یا بخش بدش!  به هر حال باید بروم و رفتم.  اما آن طور نبود که قرار بود باشد!  در مورد بقیه وقایع یک وقت دیگه می­نویسم.