امروزم بیشتر به شستن لباسهامو و اتو کردن و جمع و جور کردن جنگل مولا (اتاقم) گذشت.  قرار بود برادرم بیاد کمک و رخش عزیزو بشوره و کمک کنه دستبندمو که افتاده بود لای صندلیها دربیارم.  ساعتهای 11 بود و هنوز برادر گرامی که شب قبل تا دیر وقت بیدار بود، بلند نشده بود.  شال و کلاه کردم و گفتم برم یک کم خودم توی ماشینو تمیز کنم تا نیروهای کمکی برسند.  خیلی وقت بود که پاکسازی اساسی انجام نشده بود.  رخشو آوردم یک قسمتی که آفتابگیر بود و برای خودم مشغول شستن و پاک کردن بودم که یک لحظه سرمو آوردم بالا چشمم افتاد به یک آقایی که از دو سه تا خونه اونور­تر وایستاده بود رو پشت بوم و داشت منو نگاه می­کرد!!!! اول فکر کردم که لابد اومده آنتن خونشونو درست کنه یا کاری داره.  بعد دیدم نه 10 دقیقه است که همین جوری داره عملیات منو نگاه میکنه.  البته نمی­دونم از اون فاصله چی رو می­تونست ببینه؟! خیلی کفرم دراومده بود.  آدم تو خونه خودش هم راحت نباشه!! پیش خودم گفتم آخه آدم حسابی لااقل حرمت همسایگی رو مراعات کن.  خوبه زمستونه و آدم مجبوره مثل اسکیمو ها بره تو گاراژ!   البته من همیشه چون از طرف همسایه پشتی­هامون اگه پنجره شونو اتفاقی باز کنند مشرفی داریم، با روسری و حجاب می­رم.  مجبور شدم دوباره رخشو جابه­جا کنم و بیام یک قسمتی که دیگه خودمم دید نداشتم.  سایه بود و سرد و کلی یخ زدم و فین فین کردم به خاطر یک آدم عوضی.  ساعت حدودهای 2 بود که پدر گرامی اومدند بهم سر بزنند و بگن که ناهار سرد شد.  بسه دیگه.  داشتم به نتیجه دسترنجم نگاه می­کردم که بی اختیار خندم گرفت.  من قدم حدودهای 160 سانته.  اینه که دستم نمی­رسه رو سقف و وسط کاپوت رخشو بشورم! این همه تلاش کردم یک خط مثل این تاکسی­های فرودگاه رو سقف نشسته باقی مونده بود.  راستی بعد از کلی حفاری دستبندمو هم پیدا کردم.