قراره جلسه ساعت 10و ربع شروع بشه.  من از صبح نشستم پشت کامپیوتر و دارم ویرایشهای آخرو می­کنم.  اما فرصت نکردم یک بار اسلایدهامو مرور کنم یا زمان بگیرم ببینم چه قدر طول میکشه.  دست همکارهام درد نکنه.  خیلی مهربونند.  هی می­رفتند و می­اومدند و می­پرسیدند کاری نداری برات بکنیم؟ عکسی مطلبی نمی­خوای برات تهیه کنیم؟ می­خوای فایلهاتو ببریم رو کامپیوتر سالن جلسه چک کنیم؟ ...خوبیش اینه که امروز سه تا سخنرانی داریم و به هرکدوم یک ساعت وقت دادند.  وقتی مدت سخنرانی 10 یا 15 دقیقه است باید خیلی مواظب باشین و باید چندین بار زمان گرفته باشین که مطمئن باشین در این مدت می­تونین مطالبتونو ارایه و جمع­بندی کنین.  اما وقتی مدت سخنرانی­تون یک ساعته جای مانور زیاد دارین.  خوبی ماجرا اینه که چون دیشب داشتم اسلایدهامو می­ساختم دقیقاً یادمه که چی دارم.  همکارم که مسئول انتقال یافته­ها هم هستند از صبح در رفت و آمدند.  آمدند و گفتند خبر نداری اون پایین چه خبره! خیلی شلوغه.  انصافاً من هم رفتم پایین جا خوردم. بیشتر از معمول اومده بودند.  حدود 50 نفر اومده بودند.  50 نفر به نظر زیاد نمی­آد من تجربه سخنرانی برای یک سالن 200-300 نفری رو دارم.  اما این 50 تا یک جور دیگه­اند.  ساعت ده و ربع بود که هماهنگ کردیم و هر سه نفری که سخنرانی داشتیم آخرین پرینتو از اسلایدهامون گرفتیم که اگه وسط ماجرا برق رفت یا کامپیوتر خراب شد و از این جور اتفاقات غیر منتظره، بیچاره نشیم!!  رفتیم سالن پایین و بعد از خواندن سرود ملی و قرآن، معاون پژوهشی مؤسسمون همون پاورپونت مشهور معرفی موسسه را گذاشتند و مؤسسه و فعالیتهاش و بخشهای مختلف رو معرفی کردند.  نفر اول من بودم.  وقتی رفتم پشت تریبون یک نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم: آروم باش! یادت باشه باید تأثیر خوبی روی مخاطب­هات بگذاری، باید با خاطره خوبی از اینجا بروند، باید از آنچه که امروز به دست می­آورند راضی باشند و باید با یک دیدگاه جدید از اینجا بروند.  یادت باشه قراره سر شوق بیاریشون و یک جرقه/ شعله پایدار در ذهنشون ایجاد کنی.  شروع کردم... به نام خدا، با عرض سلام و ادب و خیر مقدم به محضر شما بزرگواران که قدم رنجه فرمودید و در چنین روز برفی که طبعاً رفت و آمد خیلی مشکله تشریف آورید.  امیدوارم روز خوبی داشته باشید و مطالبی که امروز ارائه می­کنیم براتون جالب باشه و مفید.  یک نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم. شروع خیلی خوبی بود.  دیگه راحت شدم.  تونسته بودم توجهشونو جلب کنم و این یعنی بخش عمده کار انجام شده بود.  حالا باید انگیزه و اشتیاق به گوش دادن به مطالب علمی رو ایجاد می­کردم.  راحت و صمیمی شروع کردم و براشون گفتم که در حال حاضر غذاهای رژیمی نقش مهمی دارند و تولیدشان به دو دلیل عمده افزایش پیدا کرده و ... باقی ماجرا.  با این که قبلاً تصمیم داشتم از روی اسلایدهام توضیح بدم، وقتی شروع کردم احساسم بهم می­گفت لازم نیست از این رو بگی!  فقط سعی کن جذبشون کنی.  چون به هر حال قرار نیست با یک فرمول غذایی یا با یک دانش فنی دقیق و کامل از این مؤسسه بروند.  از روی خیلی از اسلایدهایی که با اون فلاکت تهیه کرده بودم می­گذشتم و عملاً به هیچ کدوم از اون 50-60 تا اسلایدی که لینک داده بودم نیازی نشد.  بیخود اینقدر نگران بودم!  یک ربع بیست دقیقه هم سئوال و جواب داشتیم.  روی هم رفته خیلی خوب بود.  بیشتر از حد انتظارم خوب برگزار شد و همه راضی بودند.  دو تا سخنرانی بعد از من هم خیلی خوب بود.  بگذریم که عملاً این کارهای ما تا اجرایی شدن فاصله داره اما در کل خوب بود.  ظهر رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم.  صبح از بخش دانه­های روغنی با موبایلم تماس گرفتند اما اون وسط جای تنها کاری که نبود پرداختن به طرح راهبردی دانه­های روغنی بود. وقتی برگشتیم زنگ زدم ببینم چی کارم داشتند که یادم اومد ای دل غافل!!! دیروز جلسه راهبردی داشتیم!!!  خدایا مرا چه میشود؟ بعد از 32 سال این اولین باری بود که کاملاً یادم رفته بود جلسه داریم.  پیش اومده بود که به خاطر یک سری کار دیگه نتونم جلسه­ای رو شرکت کنم یا دو سه تا جلسه و قرارم رو هم بیفتند و مجبور بشم یکی دو تا شونو کنسل کنم یا نرم.  اما این اولین باری که کاملاً یادم رفته بود جلسه داریم.  بد شد.  اما به هر حال با کار و بارهای روز یکشنبه­ام واقعاً خیلی سخت بود یک جلسه 3-4 ساعته از صبح را هم برم.  نمی­دونم آلزایمر گرفتم یا عاشق شدم؟! 

دو سه روزه کتف و دست چپم به شدت درد می­کنه.  وحشتناک تیر میکشه.  یک وقت سکته نکنم! دیگه الان سن و سال سکته کردنمه!! باید مواظب خودم باشم. این یکی-دو هفته تنش کاری و روحی زیاد داشتم.  فکر کنم بیشتر از حد تحملم بوده.

امروز عصر که اومدم خونه یک گزارش مختصر دادم و یک کم نشستیم به حرف زدن و خیلی زود رفتم بخوابم.  امروز نیاز به یک ریلکسیشن جدی دارم.  یک دوش آب گرم گرفتم.  یک قرص مسکن خوردم (سرم هم به خاطر کم خوابی دیشب درد می­کنه و سنگین شده)، یک لباس راحت پوشیدم ، بخاری اتاقمو زیاد کردم و رفتم زیر دو تا پتو.  به خودم گفتم تمام فکر و خیالها و ... فعلاً تعطیله!! راحت تا صبح خوابیدم.  برای من این بهترین روش کسب آرامشه.  و انصافاً خیلی خوب هم جواب داد فردا صبح که بیدار شدم یک آدم دیگه بودم.  احساس سبکباری می­کردم.  یک آرامش درونی دوست داشتنی داشتم و آمادگی داشتم دوباره وارد زد و خوردهای روزمره زندگی بشم.