نیمه شعبان رو خیلی دوست دارم. عشقم اینه که یکی منو ببره چراغونی خیابونها رو نگاه کنم. ده سال پیش که شروع کردم نوشتن این وبلاگ رو درست نیمه شعبان بود.

امروز رفتم هفت بسته شکلات به نیت اعضای خانواده ام (پدر، مادر، خودم، دو تا برادرهام، پسری و آقای همسر) خریدم و بردم دادم مسجد شهرک که امشب بین نمازگزارها توزیع کنند. مادرم سفارش کردند که یک وقتهایی با پسری بریم مسجد شهرک و براشون قند و چایی و یک چیزهایی که ممکنه لازم داشته باشند ببریم. میگن بذار پسری اهل مسجد و دین و ایمون بار بیاد.

آقای همسر رفته مشهد. پارسال هم این موقع مشهد بود. من و پسری خودمون رفتیم چراغونی نگاه کردیم ولی اصلا نچسبید. نمیشه هم رانندگی کرد، هم اطراف رو نگاه کرد. اومدیم تهران. برادرم قول داده دو ساعت کامل ما رو ببره بگردونه. بهترین جاها تو دور و اطراف ما تجریش و خیابان پاسدارانه و اگه همت داشته باشیم بعدش میشه طرفهای بازار تهران و میدون خراسان. یادش بخیر پسری که به دنیا اومده بود اولین باری که سه نفری رفتیم بیرون، با آقای همسر بود برای دیدن چراغونی های نیمه شعبان و ما رو برد جنوب شهر. اونجا بهتر چراغونی میکنند.

مسجد محل چه غوغایی کرده. از الان به پیشواز رفتند و دارند مولودی میخونند.

پنجره رو باز کردم و نشستم تو اتاقم. اتاق زمان مجردی ام و دارم تایپ میکنم و به مولودی ها و صدای دست زدن مردم تو خیابون گوش میکنم و البته دلم گرفته. تو زندگی یک چیز از همسرم خواسته بودم اینکه عصر نیمه شعبان پیشمون باشه. اما...