شنبه صبح رفتم موسسه، ظهر جلسه کدکس بود تو وزارتخونه. من معمولا خودم رو دعوت میکنم که با ماشین همکارهای استاندارد برم. این دفعه اون همکارم تو استاندارد گفتند که ما ماشین نداریم شما میتونید ماشین بگیرید، میدونستم نمیشه ولی گفتم باشه بذارید ببینم چی کار میکنم. صبح پرسیدم گفتند کل موسسه سه تا راننده داره، یکی داشت همکارها رو میبرد باغ گیاه شناسی، یکی ماموریت شهرستان بود سومی هم داشت میرفت مزرعه کمال آباد. رئیس نقلیه که قبلا کارپرداز بودند گفتند والا ماشین داریم راننده نداریم. قبلا رئیس نقلیه خودشون راننده بودند، لااقل تو این موارد یک کاری انجام میدادند. تو این چند سال هر چی راننده داشتیم یا رفتند، یا مشکل پزشکی داشتند یا مشکل اداری و الان پشت میز نشین هستند، رئیس روسا هم که خودشون ماشین اداری تحویلشونه، چه غمی دارند! خلاصه با یک راننده آژانس آشنا هماهنگ کردم گفتند خیلی که بخوام کم بگیرم برای رفت و برگشت میشه 110 هزار تومن. چون باید 28 هزار تومن هم طرح بخریم. ولی یک دوستم رو میفرستم........

اوووه من هم یا نمینویسم یا وقتی شروع کنم هفتاد من میشه. خلاصه محض حفظ آبرو و پرستیژ اداری مون پیش همکارهای استاندارد و باغبانی، هشتاد تومن پول آژانس پیاده شدم که بریم جلسه و برگردیم. والا پول توقف راننده آژانس تو مایه حق الجلسه ما بود تازه اون نقد میگیره ما معلوم نیست بهمون پرداخت بشه یا نه. یک عالمه مشق بهمون دادند برگشتیم.

یکشنبه رفتم اداره، روز معلم بود. کلی پیامک بازی و تلگرام بازی داشتیم. زنگ زدم به استاد راهنمای دوره ارشدم. بیست و سه سال از وقتی که من با ایشون درس داشتم میگذره ولی همچنان در ارتباطیم. خیلی خوشحال شدند. احوالپرسی کردیم و گفتم والا زندگیم روزمره شده، کار اصلی که نوشتن تز و دفاعه انجام نمیدم. مشغول بقیه مقولاتم. صبح پسری رو میذارم مهد میام اداره یک چرخی میزنم یک مشت کار نامربوط میکنم عصر میرم دنبالش، میریم یک خریدی میکنیم میایم خونه. یک کم کارهای خونه رو میکنم میخوابیم دوباره فردا. رویداد شگفت انگیزی رخ نمیده، گفتند باید خودت این رویداد رو تو زندگیت به وجود بیاری. به نظرم بذار پشتش تزت رو دفاع کن، یک کم که پسری بزرگتر شد دنبال یک هابی (سرگرمی) برای خودت باش، موسیقی، ورزش یک کار هنری ... سن که بالاتر میره داشتن سرگرمی خیلی کمک میکنه که زندگیت روزمره نشه.

تو این هفته سه تا طرح (قبلا ها طرح زیر مجموعه پروژه بود حالا پروزه زیر مجموعه طرح شده) برای گرفتن بودجه از بند 8-2 سیاستهای علم و فناوری نوشتم.

رفتم برای مربی های پسری از بانک سامان چهار تا کارت هدیه گرفتم و تقدیم کردم. باید سر فرصت یک سری کادو کوچولو مثل شال و روسری و کتاب و ... بخرم و خونه داشته باشم. اونجوری هم از نظر اقتصادی مقرون به صرفه تره هم براشون یادگاری میمونه.

عصر یکشنبه با برادرم رفتیم تهران و پسری رو برای چک آپ سالانه بردیم. ساعت نه برگشتیم خونه. دیگه نمیتونم رانندگی کنم. مسیری مثل تهران اون هم سر ظفر برام کابوسه. دست برادرم درد نکنه اومد و تو مطب هم همراهم بود.

دوشنبه با دوستم یک سر رفتیم دانشکده. یک ساعتی با مدیر مهد پسری حرف زدیم.

سه چهار بار تو این هفته ارزیابی حسی برای طرحهای مختلف انجام دادیم. خرده اتفاقات دنیای کارمندی رو  داشتیم. یکی از همکارها که تو دورهمی پنجشنبه نیومده بودند جریمه شدند که بستنی بدند، بستنی سنتی خوردیم از منصور خوشمزه بود. مباحث اون روز رو داشتیم سر رفتن خونه یکی دیگه از همکارهامون که بچه دار شدند.

چهارشنبه رفتم که ببینم میتونم یک وام از یک صندوق قرض الحسنه جور کنم. خوب بود. شاید یک چک برای تیر بهمون بدند. البته این وام رو قبلا خرج  و در واقع واگذار کرده بودم، دارم پیگیری میکنم که از خجالت اون طرف دربیام.

پنجشنبه با پسری اومدیم تهران به برادر بزرگم سر بزنیم. پدر و مادرم هنوز برنگشتند. آقای همسر هم که برنامه های خودش رو داره. امروز مبعث بود. رفته جلسه عید مبعث و احتمالا بعدش خونه مادرش.رفتار آقای همسر با ما خیلی بهتر شده، در مقایسه با قبل جداً صبوری میکنه و زندگی آروم شده. برامون غذا میپزه و سر راه میوه، هندونه، ملون ... میخره. خوبه. همچنان نبودنهاش تو خونه حس میشه و ناراحت کننده است.بساط مهمونیهای مجردی و مسافرت مجردی برقراره. از اول ازدواج گفتم ببین 364 روز سال هر کار میخوای بکن، شب نیمه شعبان پیش من باش. من باید برم چراغونی ببینم. از قصد تنظیم میکنه که نیمه شعبان مسافرت باشه. پارسال من و پسری خودمون رفتیم اما نچسبید نمیشه هم چراغونی دید هم رانندگی کرد اون هم تو کرج. امسال هم میخوان با یک سری دوستاشون که البته اینها آدم حسابی هستند، برن مشهد. هیچ اهمیتی هم نداره که نیمه شعبانه :). وضع جسمی و روحی من دیگه اجازه نمیده بتونم هم مرد خونه باشم، هم زن خونه، هم پدر، هم مادر، هم کارمند هم دانشجو، هم کارگر. ولی سر جمع ماجرا خوبه. راضی ام. آقای همسر هم در حد مقدوراتش مثلا داره به خونه میرسه.

یک مشت کار خرده ریز و درشت! البته انجام دادم که حال ندارم بنویسم. خیلی لوس میشه هی جزئیات تعریف کنم.

خوبه روی هم رفته زندگی جریان داره. من در سن و سالی هستم که در روابط اجتماعی و علمی ام جایگاه مستحکمتر و مناسبی دارم. کارهام رو هر جا که اراده میکنم انجام بدم به خوبی انجام میدم و البته بخش عمده اش به خاطر شبکه دوستان و آشنایانی است که در اطرافم هستند و ازم حمایت میکنند.

باید تزم رو تموم کنم. تموم شدن تز برای من به منزله تولد دوباره خواهد بود.

بعدش باید به سلامتی خودم و پسری برسم. اوضاع سلامتی ام در حد بحرانی به سر میبره. اعصاب کلا تعطیله. لبخند میزنم و به خصوص تو اداره حفظ ظاهر میکنم اما مثل آتشفشان نیمه فعال میمونم. یک دفعه از کوره در میرم سر یک مساله کوچیک. کمر درد و پا درد امانم رو بریده. نمیتونم راحت بشینم یا خم بشم. خیلی فرسوده ام. شبها باید آلپرازولام بخورم تا راحت بخوابم. دیکلوفناک و مسکن و پماد و ... هم که به راهه وگرنه از شدت درد نمیتونم بخوابم و وقتی بیدار میشم از شدت فکر و خیال نمیتونم بخوابم و وقتی که نمیخوابم فرداش فاجعه میشم. حتما یک فکری به حال سلامتی ام خواهم کرد تو این چند  سال و به خصوص دو سه  سال اخیر بیش از حد تصور و توان بشری از جسم نحیفم کار کشیدم بدون اینکه بهش برسم و حالا همزمان جسم و روح از سرویس دهی خارج شدند.

فعلا همه دارند با من همراهی میکنند و مراعات حالم رو میکنند. از آقای همسر گرفته تا خانواده و رئیس بخش و رئیس اداره و همکارها و هم اتاقی ها و دوستان و آشنایان. باید اوضاع رو جمع و جور کنم. یک یا علی بگم و دوباره شروع کنم. همه چی ول شده!!!اوضاع از کنترلم خارجه. نمیکشم! و البته این اصلا توجیه خوبی نیست باید از یک تکون کوچیک هم که شده شروع کنم. از لحاظ روحی و جسمی لبه یک پرتگاهم و گاهی فکر میکنم اگه کس دیگه ای جای من بود دوام نمی آورد. یک وقتهایی میگم کاش عمرم تموم میشد و راحت میشدم، اما وقتی به کارهایی که میتونم بکنم فکر میکنم و به خصوص به موسسه خیریه ای که قصد دارم بزنم و به کتابی که میخوام بنویسم فکر میکنم، به خودم میگم پاشو خودتو جمع کن! تو میتونی زندگی خیلی ها رو تغییر بدی، میدونی اگه تو شروع کنی و باشی چند تا بچه رو از نابودی نجات میدی؟ پپاشو یک تکونی به خودت و اون زندگیت بده.

پاشم، پاشم، جای وبلاگ نویسی برم یک تکونی به خود خسته ام بدم :)