سومین روز فروردینه. پسری از شب عید شدید مریضه. تبش قطع نمیشه. دیروز بردمش بیمارستان باهنر. بدون شربت تب بر، تب میکنه. به جز خونه مادر بزرگش جایی نرفتیم. حالش مساعد بیرون رفتن نیست و البته برای من هم خوبه واقعا حوصله خاله بازی با فامیلهای آقای همسر رو نداشتم. یک جورایی میتونم بگم راحت شدم. پدر و مادر و برادرم هنوز به خاطر فوت خاله ام شهرستانند و ما فامیلی نداریم که بخوایم بریم دیدنشون. کسایی رو هم که دارم دلم نمیخواد برم. قبلا خونه هر کی از دوست و آشناهای من که میرفتم چون نمیرفتیم بازدیدشون رو پس بدیم یا دعوتشون نمیکردیم که بیاین، یا به خاطر دیر و زود رسیدنمون به اونجا و ... من کلی غصه میخوردم. خدا رو شکر که اون دندون رو هم کشیدم و میگم بذار همه فکر کنند من اهل رفت و آمد نیستم. به ناراحتی و خودخوری و دلخوریهاش نمی ارزه. نشستم تو خونه. کاش پسری هم سالم بود و میذاشتند که به حال خودمون باشیم.

در هر حال امسال برای من سال خوبیه. خیلی خوب. خدایا شکرت که بهم نظر کردی و این وضعیت فعلی خوب رو برام فراهم آوردی. انگار از جهنم به برزخ منتقل شدم. امیدوارم امسال سال بهشتی شدن باشه برامون