مادرم همیشه میگن هوای سه گروه رو باید خیلی داشت:

بچه ها رو چون بی پناه و ضعیفند

سالمندان رو چون یک روزی برای خودشون جوون بودند و برو بیایی داشتند و چشم به هم زدند دیدن پیر شدند و ناتوان. تازه میبینند که اونهایی که عمری رو صرفشون کردند  در کنارشون نیستند و دیگه فرصت برگشتن و جبران هم ندارند

کسایی رو که به اصطلاح از اسب افتادند، رئیسها رو بعد از اتمام دوره ریاستشون، پولدارها رو در موقع فقر، تاجرها رو در موقع ورشکستی و .... میگن تو اون موقع  افراد حساس میشن و هر حرف و رفتاری به روشون میرسه.

امروز صبح زود پدرم صدام کردند و گفتند بیا یک چیزی رو ببین. یک پیرمرد تمیز و مرتب و البته با لباسهای فرسوده داشت با شرم و حیای زیاد تو سطل آشغالهای کوچه رو میگشت، به زور یک چیزهایی پیدا کرده بود و تو یک کیسه رنگی گذاشته بود و  داشت با حداکثر توانش از اونجا دور میشد. انگار نگران بود نکنه تو اون موقع صبح جمعه باز هم کسی از دوستان و آشنایان دیده باشنش. پدرم با عجله لباس پوشیدند و دنبالش دویدند که یک کمکی بهش بکنند. واقعا متاسف شدم. خیلی زیاد.