امروز باید برم دفتر طرح زیتون، تقاطع ولیعصر و طالقانی.  یک جلسه سخنرانی است.  تو نامه نوشته بود از ساعت 8 تا 11 صبح.  ساعت بیست دقیقه به هشت بود که رسیدم.  از فرصت استفاده کردم و یکی دو کیلومتر پیاده روی تو خیابونای اطراف کردم.  ساعت 8 و ده دقیقه برگشتم.  یک سر رفتم سالن جلسه دیدم همراه من 15-16 نفر آقای کت شلواری و تو تیپ مدیرهای جهاد اومدند تو.  پیش خودم گفتم اینها یک کم بزرگتر از من هستند!! فکر کنم اشتباهی اومدم.  اومدم بیرون دیدم بله. جلسه را گذاشتند سالن بغل دستی و اون جلسه مال مدیران و اعضای هیات مدیره یکی از شرکتها بود درباره فاینانس.  رفتم نشستم سالن بغل دستی و البته مرتب مشغول سلام و احوال پرسی با همکارها و دوستها و آشناهایی بودم که کم کم می­اومدند.  دیدیم ساعت جلسه را گذاشتند ساعت 9 بدون اینکه به ما بگویند! بنابراین نشستم روزناممو بخونم تا جلسه شروع بشه که اومدند و گفتند حاج آقای اینجا روزهای یکشنبه کلاس عقیدتی دارند می­تونین بشینین گوش کنین می­تونین بروید و برگردید.  بیرون که سرد بود من هم تعصب خاصی رو شنیدن حرفهای یک جناح یا صاحبان یک عقیده خاص ندارم.  به همکارم گفتم من همینجا میشینم، روزناممو می­خونم و حرفهای حاج آقا رو هم گوش می­کنم.  برام جالب بود بدونم تو این کلاسها چی می­گویند چون در حالت عادی حوصله شرکت مرتب در چنین جلساتی رو ندارم.  نشسته بودم تا جلسشون شروع بشه ولی انگار به تیپم نمی­اومد این کارها!! مرتب یکی یکی همکارام اومدند و گفتند خانم بهمدی جلسه عقیدتیه! گفتم خوب!  نفر اول رفت نفر دوم اومد گفت خانم ... جلسه عقیدتیه ها!!! گفتم خوب! نفر سوم که اومد گفت. گفتم خوب بابا فهمیدم!!! خنگ که نیستم.  پا میشم میام بیرون!! رفتم یک چرخی تو ساختمونشون زدم.  جلسه با 5/1 ساعت تاخیر بالاخره شروع شد.  فکر کنم مسئول باغبانی استان لرستان و دو نفر از کارشناسان اداره کل آزمایشگاههای غذا و دارو و موسسه استاندارد رو دفتر طرح زیتون فرستاده بود بلاد خارجه و حالا داشتند سفرنامه شونو ارائه می­دادند.  یک جلسه تمرینی هم برای ارزیابی حسی گذاشته بودند.  با توجه به شواهد و قرائن من جزو 12 نفر پانل نهایی نخواهم بود.  برای طعمFUSTY  در رنکینک 2 تا اشتباه داشتم به جای جایگاه 8 در جایگاه 10 گذاشته بودم (12 رقیق ترینه).  ولی طبق معمول طعمRANCID  رو درست تشخیص داده بودم.  جالبه من به طعم رنسید خیلی خیلی حساسم و حتی جزئی­ترین مقادیرشو هم تشخیص می­دم.  البته مایه شرمندگی یک کدبانو که تنها طعمی که به خوبی تشخیص میده رنسیده!!

امنیت شغلی

این روزها به سرم زده برم یک MWM100 بخرم.  البته با لیزینگ.  باید 5/2 میلیون اول بدیم.  داشتم برنامه­ریزی می­کردم دیدم اگه یک خرده پولهامو از این ور اونور جمع کنم لازم نیست رخشمو با عجله بفروشم.  بعد از ظهر یکشنبه رفتم که یک سیم کارت موبایل صفرمو رو بفروشم.  رفتم پاساژ کنار هتل بزرگ تهران (سر عباس آباد) دفعه قبل رفته بودم همینجا و تالیامو فروخته بودم.  رفتم دیدم اصلاً خبری از اون دفتر و دستک و 3-4 تا مغازه­ای که تو کار خرید و فروش موبایل بودند نیست.  یکیش عکاسی شده بود، یکی دفتر بیمه و فقط یکی مونده بود که اون هم خدمات ارائه می­داد و خرید و فروش نداشت.  پیش خودم فکر کردم.  چه وحشتناک شده اوضاع کار تو تهران!  اصلا امنیت شغلی تو کارهای آزاد نیست.  امروز تو یک شرکت کار می­کنین فردا بسته میشه و باید باز بگردید دنبال کار....

دندانپزشکی

هفته پیش یکی از دندونهای پدرم حین سیب خوردن شکست.  ماه قبل هم یکی دیگه شکسته بود.  و البته پدر گرامی نمی­رفتند درستش کنند!! هفته قبل در یک اقدام قاطعانه زنگ زدم و برای بعد از ظهر یکشنبه وقت گرفتم.  از عباس آباد که برگشتم اومدم سر نیایش.  رخشو اونجا پارک کرده بودم.  می­خواستم آخر وقت برم یک سر وزارت علوم.  داشتم با عابر بانک جلوی پارک ملت حسابمو چک می­کردم که پدر گرامی زنگ زدند و گفتند اگه کاری نداری بیا با هم بریم دندانپزشکی.  گفتم نه کاری ندارم و برگشتم خونه.  روز فرد بود و باید با مرسدس (این اسم پیکان بابامه!!) می­رفتیم که فقط خودشون می­تونند با اون فرمونه مثل سکان کشتی برونندش سر ساعت 4 رسیدیم، قبلش به بابا سفارش کرده بودیم که به دکتر بگید حتی المقدور دندونتونو حفظ کنه و کشیدن گزینه آخر باشه.  رفتیم اما نظر آقای دکتر این بود که باید سه تا از دندوناشون (اون دو تا که شکسته بود+یکی دیگه) رو بکشند.  و تو همون جلسه هر سه تا دندونو کشید!!!!! من که این ور نشسته بودم به ظاهر داشتم مجله می­خوندم اما دلم ریش شد.  من اصلا طاقت دیدن خون و خونریزی و مریضی و شنیدن صدای دکتری که می­خواد با یک گازانبر دندون بکشه رو ندارم .  امروز خیلی غصه خوردم.  راستش یک کم هم گریه کردم.  تا حالا شده یک دفعه ببینید پدر و مادرتون چه قدر پیر شدند؟!! امروز که بابام از اتاق اومدند بیرون نمی­دونم اثر داروهای بیحسی بود یا از کشیدن سه تا دندون با هم هول کرده بودند، نمی­تونستند در خروجی را پیدا کنند!  تو راه هم اوضاع احوال تعریفی نداشت. خیلی غصه­ام گرفت.  سخته یک دفعه متوجه گذر عمر شدن ، متوجه خمیده شدن قامت رعنای پدر شدن، دیدن سفید شدن موهای پدر و مادر.... بدون اینکه تونسته باشید براشون کاری کرده باشین.  من حتی نمی­دونم پدر و مادرم ازم راضی هستند یا نه!