شنبه 23 دیماه

دیشب تا نزدیکیهای ساعت 3 بیدار بودم، داشتم کار می­کردم.  صبح که بیدار شدم دیدم بدجوری برف اومده، هرچی فکر کردم دیدم نمی­ارزه ساعت 6 صبح تو تاریکی و برف و یخبندون اولین ماشینی باشم که از کوچمون می­گذرم و 74 کیلومتر را تا کرج بکوبم برم!  دیگه اون توان 6-7 سال پیشو ندارم و وقتی برف می­آد اول از خودم می­پرسم می­ارزه جونمو به خطر بندازم و برم!!!!! اگه کار خیلی مهم یا ارباب رجوعی داشته باشم طبیعیه که مجبورم برم، خوشبختانه از وقتی از دفتر مجله بیرون اومدم فشار کارهام خیلی کمتر شده و اعصابم راحت­تر.  خلاصه شنبه رو تلفنی مرخصی گرفتم.  دارم یک مقاله انگلیسی می­نویسم که بدجوری کار میبره.  شنبه رو که مرخصی اجباری بودم گذاشتم تا با حواس جمع و در سکوت خانه مقالمو تکمیل کنم.  پیشرفتم خوب بود اما تمام نشد.