وای چه روز مرخرفیه امروز. دیشب که پسری از این ویروسهای جدید گرفته بود تا صبح تب داشت و نخوابید و نذاشت ما بخوابیم. مجبور شدم ساعت ده شب برم از میدون معلم براش استامینوفن بخرم. رانندگی تو شب برای من یک کابوسه. پسری دیشب اسهال داشت و شستن و تمیز کردن و ...

امروز نرفت مهد. بی آزار ترین موجود امروز، پسری بوده. ساعت سه و ربعه حساب کردم از صبح تا حالا بیش از 50-60 جور پیامک و ایمیل و تلفن و مراجعه حضوری رو جوابگو بودم، ظاهرا تا شب هم ادامه داره.

وای امروز از شیر مرغ تا جون ادمیزاد ازم خواستند. از همسایه مون که سال تا سال کاری با هم نداریم تلفن زدند که بیا از تو حیاط بهت سرکه سیب و گوجه فرنگی و فلفل بدم و پیشنهاد برای اینکه بیا هر روز صبح مثلا 8 و نیم بریم تو شهرک پیاده روی!!! تا درخواست پیدا کردن استاندارد اسید چرب برای یکی از دوستام با قید دو فوریت تا دو تا داوری مقاله که یکی مهلتش گذشته بود باید اقدام عاجل میکردم داوری یک پروپوزال دکترا، داوری یک ژورنال در پیت کره ای که هنوز این دو تا آخری رو انجام ندادم. تلفن برای دوره آموزشی کارازمایی بالینی، فلان خیریه که میگه از دی ماه واریز نداشتی باید چک کنم ببینم چی شده. تلفن برای مشاور شدن تو تز ارشد با این درخواست که خودتون عنوان کامل بهم بدید ببرم برای استاد راهنمام!! نتیجه خوندن پایان نامه اون دوستم که ماجرایی شده برای خودش و بالاخره امروز استاد راهنماشون بله رو گفتند. بخوام همینجور بنویسم 50-60 سطر میشه، رنگارنگ. اوضاع فیزیولوژیک خودم خوب نیست. کم کم دارم از حال میرم :)

چه خبره امروز؟! همه جور کاری میکنم جز کار خودم. خیلی خیلی استرس دارم به خاطر تموم نشدن تزم. همه کارها هم مهمند. مخم داره منفجر میشه.