برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

رضایت از کتاب زندگی

داشتم فکر میکردم اگه اتفاقاتی رو که از 22 دی پارسال تا امروز برام اتفاق افتاده بنویسم، خودش یک کتاب میشه. از یک زندگی آروم و بیخود یک دفعه چقدر تغییر و هیجان و کار در اومد!!

-سمینار یک رو دادم، استادم گفتند شما خارج از حد تصور من و اساتید گروه کار کردید، کارتون خیلی خوب بود اگه سال دیگه این موقع دفاع کنید خیلی خوبه و من تو دلم گفتم اوووووووووووووه من تا یک هفته دیگه مقاله ام رو مینویسم و میفرستیم و تا تیر سال دیگه دفاع میکنم. بعدش چه ها که نشد، میگن انسان از فردای خودش خبر نداره راست میگن J

- ماجرای وقت گرفتن از دکتر و بردن پسری پیششون به خاطر تاخیر در تکلم و پروژه 7-8 تا دکتر دیگه بردن و آزمایش ها (از شنوایی سنجی و تیروئید و اهن و اسیدهای امینه تو ادرار گرفته تا تستهای کروموزومی که خدا رو شکر همشون خوب بود و خیالم رو راحت کرد). بردن پسری برای گفتار درمانی و آوردن مربی برای بازی درمانی تو خونه ومکاتبات با اساتید مربوطه و ..... و چه قدر از لحاظ روحی برای یک مادر تنها سخت بود مواجهه با این مسئله و وقت گرفت این کارها که چون هیچ کدوم رو ادامه ندادم و استمرار نداشت عملا نتیجه هم نگرفتم جز اذیت کردن خودم و یک مقدار پسری. به قول دکتر خودش خانم شما دنبال دردسر میگردی، این بچه هیچ چیش نیست. یکی زودتر حرف میزنه یکی دیرتر.

-پروژه انتخاب مهد و گذاشتن پسری تو مهد، و ماجراهای اولین مهدش با همه خوبیها و بدیهاش

-ماجرای تولد آقای همسر که اصلی ترین سرآغاز تمام تحولات بعدی تو زندگیم بود. مطمئن شدن از اینکه کسانی قطعا بدخواه زندگیمون هستند و خوش بینی الکی و توجیه کردن خودم فایده نداره. مطمئن شدم که "لابد من عمل" و خدا رو شکر که حمایتش رو از من دریغ نکرد.

- ماجراهای عید امسال و اتفاقاتش و ....، رفتارهای اطرافیان، کنار رفتن نقابها .... و خیلی چیزهای دیگه که نمینویسم تا اثر بیشتری از اون بدیها باقی نمونه

- -مستقر شدن تمام وقت من و پسری تو خونه  جدید و ماجراهای ساختن یک زندگی تازه، خرید لوازم و جمع و جور کردنهای خودمون...که با تمام سختیهاش بهترین اتفاق این سالها بود.

- بی پولی هام و شب بیداری هام برای اینکه پروژه های آماری رو که گرفته بودم انجام بدم، بتونم باهاش چهار تا تیکه وسیله خونه بخرم و خرجهای جدید پسری رو بدم. و چقدر بی موقع بود این کار. شیرازه فکریم رو از هم گسیخت و از تزم خیلی دور شدم شاید اگه مجبور نبودم برای مخارجم این کار رو بکنم خیلی زودتر مقاله هام رو مینوشتم و شاید تا الان فارغ التحصیل هم شده بودم.

-کمکهای مالی خانواده ام برای رفع نگرانی هام که باز چقدر به موقع بود  و دغدغه های مالیم رو برطرف کرد.

-کمکهای دوستام و ماجراهای اونها، رفت و آمدنهاشون برای روحیه دادن به ما و در آوردنمون از تنهایی، کمکهای مادی و معنویشون، تولد گرفتن برای پسری، کمک برای خرید و بازدید خونه و ...جدا دستشون درد نکنه

-انتقال پسری به مهد دوم بدون اطلاع من و ماجراهای اون و سرو کله زدن با مدیر اونجا و هزار تا اتفاق دیگه که کلی از عمرم کم کرد اما یک جورهایی انگار خدا رسونده بود، نباید ناشکر باشم. تا قبل از تیر و به خصوص هفته های آخر کامل فلج شده بودم. میشه گفت با اینکه به روی خودم نمی آوردم اما زیر بار کارهای مختلف له شده بودم به خصوص برای بردن پسری به مهد و آوردنش ساعت 12 و نیم –یک و گذروندن بقیه روز و .... و یک دفعه از حالی که دست و پا میزدم برای دو ساعت آرامش یا وقت خالی، ورق برگشت و رسید به اینکه اقای همسر اومد پیشمون، از کارش مرخصی تمام وقت گرفته بود و پسری رو هشت صبح میبرد 9 شب برمیگردوند!!! که البته باز برام خیلی سخت بود دوریش و براش خیلی سخت بود این جدایی و سختگیری غیر مترقبه. واقعا ماجرای بدی بود و هست. نمیدونم باید از این وقایع راضی باشم یا ناراضی. میترسم پسری یک روز فکر کنه من خواستم بره اینجا. نمیدونه چه زجری کشیدم از قرار گرفتن در کار انجام شده. نمیدونه چقدر فکر کردم که چه بکنم و نمیدونه خود خدا هم مونده بود تو کارمون!!! J از یک آدم معتبر و معتقد خواهش کردم برام استخاره کنند. استخاره کردم که بهتره واستم پای تمام تبعاتش و پسری رو بفرستم یک مهد بهتر یا نه. جوابش این بود که کاریه که نه انجامش خوبه و نه انجام ندادنش!!! صبر کنید و بذارید تو یک سیر طبیعی خودش به انجام برسه.

- فراز و نشیبهای زندگی خانوادگیم ، رفتن به مرز طلاق به خاطر همین مهد و دعوا سر حضانت پسری و مشاوره های با وکیل و ..

--آوردن وسایلمون از اون خونه و تل انبار کردنشون اینجا بدون یک کلمه توضیح

-غیر منتظره ترین اتفاق ممکن! اومدن آقای همسر پیش ما به خواست خودش که فکر میکنم فقط میتونست نشانی از رحمت الهی باشه. با اینکه آقای همسر در این سالها خیلی منو اذیت کرده و با اینکه دیگه این اواخر بهش گفتم که میسپرمش به خدا و از الی الابد از حق الناسم نمیگذرم، بازم بودنش باعث خوشحالیم شد.  یک زن و یک بچه کوچیک هرچقدر هم که قوی باشند، احتیاج دارند یک تکیه گاه داشته باشند، آقای همسر هیچ وقت نتونست/نگذاشتند تکیه گاه زندگی ما باشه اما بودنش حس امنیت رو به زندگیمون داد. داشتن امنیت نعمت بزرگیه که تا وقتی ازش محروم نشده باشی قدرش رو نمیدونی. اطمینان خاطر از اینکه یک مرد تو خونه ات هست و کسی متعرضتون نمیشه آرامش بخشه. نمیدونم چرا ولی حتی الان هم وقتی اقای همسر میاد خونه از دیدنش خوشحال میشم و وقتی نیست نبودنش رو حس میکنم، بی اختیار از پنجره به در نگاه میکنم و منتظرم که بیاد!!!!!!!!! بیاد جواب سلام نده و  بداخلاقی کنه J انسان هم موجود پیچیده است ها!

-نبودنهای آقای همسر و ماجراهای سفرهای مجردی متعدد و رفتنهای مداومش به خونه قبلی و بازسازی اونجا و دوره های ... با دوستهای دبیرستانیش (البته قاعدتا اونهایی که خونه زندگی دارند و آدمهای موفقی شدند پای ثابت نیستند، میمونه بقیه که ...)

-ماجرای رفتمون به شمال و اینکه بعد هشت ماه لحظه دوری از پدر و مادرم مجبور شدم خودم دل رو به دریا بزنم و با پسری جاده هراز رو بریم تا اون ور بابل و چقدر خوب بود که رفتیم. تو این مدت برادرم خونه پشت ویلایی رو که پدر و مادرم اجاره کرده بودند خرید.

-مرخصی آقای همسر از محل کارش

-ماجراهای روزمره اداره و موسسه و تز و دانشگاه و کارهای دوستام و ...

- سوختن دلخراش پای پسری با اتو و سختیهاش

- مهربون شدن آقای همسر با ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-جلسات کاری موفقم به خصوص تو دانشگاه آزاد، تو یکی از دفاع ها واقعا احساس غرور و سربلندی کردم و احساس رضایت خارق العاده ای داشتم از تعریفهایی که تو اون جلسه از من شد و اینکه خیلی ها رو میشناختم و سلام علیکهاشون و خیلی روز خوبی بود.

-تمدید ترمم، تمدید ماموریتم.، تلاش برای ادامه تزم و برنامه ریزی برای تموم کردنش

-نوشتن دو تا مقاله، یکیش رو ارسال کردیم یکیش پیش استاد راهنمام مونده.

-ماجراهای قرعه کشی وام مسکن و افتادنش به اسم من و پروژه خرید خونه که از هفت هشت هفته پیش تا الان در صدر فعالیتها قرار گرفته. دیدن بیشتر از بیست تا خونه، تنها، با دوستام یا با برادر اقای همسر. یاد گرفتن کلی مطالب جدید درباره ویژگیهای خونه خوب و اصطلاحات بنگاهی و اداری و .....کلی به تجربیاتم اضافه شد. انشاالله تو این هفته یک خونه خوب تو شهرک میخرم و صاحب خونه میشیم.

- وقتی چهل سالم شد استاد راهنمام گفتند که چهل سالگی قله زندگیه و من الان که این سطور رو مینویسم میتونم به خودم افتخار کنم و بگم من با موفقیت در قله زندگیم ایستادم، تلاش میکنم خیلی بیشتر از حد یک خانم عادی در جامعه ام. تلاش میکنم برای ساختن فردایی بهتر برای خودم، پسرم، همسرم، اطرافیانم و در این کار موفقم، خیلی موفق تر از خیلی کسایی که میشناسم. خدا رو شکر میکنم که همیشه حضورش رو، رحمتش رو و حکمتش رو بهم به بهترین نحو نشون میده، خدا رو شکر میکنم که پدر و مادر و برادرها و هم اتاقی ها و دوستای خیلی خوبی دارم که از صمیم قلب دوستشون دارم ، کنارم هستند و حمایتم میکنند. خدا رو شکر میکنم که سالمم و تا اینجا سالم زندگی کرده ام. تلاش کردم خیلی بیشتر از حد توانم ولی هیچ وقت نذاشتم پول غیر حلالی وارد زندگیم بشه، سعی کردم انسان خوبی باشم و الان در قله زندگیم در حالی ایستادم که میدونم انسان بدی نیستم حداقل اینه که غرق تو خیلی بدیها نشدم. یک افق برای زندگیم دارم، میدونم چی میخوام و نهایت تلاشم رو میکنم تو این سالهای باقی مونده از عمر کاری و عمر طبیعی ام یادگارهای گرانبهایی برای نسل فردای خودم بگذارم. خدا رو شکر الان  با همه فراز و نشیبهای پشت سرم به راحتی میتونم بگم یک خانم موفق، قوی، منطقی، با برنامه، با اراده و قابل اطمینان هستم، ضعفهام رو (در زندگی خانوادگی، معنوی، اجتماعی و کاریم) میشناسم و برای برطرف کردنشون برنامه دارم و انچه بعد از این پیش روم خواهد بود به یاری خدا سراسر زیبایی و دانایی و نکویی خواهد بود. انشاالله.

- دو روز دیگه من چهل و یک ساله میشم.

 

 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()