امروز میخواستم پسری رو نبرم کانون. تا پاش کامل خوب بشه و دوباره عفونت نکنه. صبح بیدارش کردم و آماده اش کردم که با خودم ببرمش بیرون، رفت کیف مهدش رو آورد که بریم. گفتم اشکال نداره بریم. پاش رو پانسمان کرده بودم اینکه خیالم راحت بود. رفتیم و مدیر کانون اونجا بودند پسری یک های فایو مرحمت فرمودند. معمولا از این کارها نمیکنه بعد هم ایشون رو بوس کرد!!!! چشمهام داشت میزد بیرون :)

خدا رو شکر لااقل یک اپسیلون از نگرانیهای من کم شد. بشه تا ساعت 5 اونجا باشه خیالم خیلی راحت تر میشه.

پسری شیطون شده در حد فرد اعلا! خدا به داد ما برسه واقعا شیطونی های وحشتناکی میکنه. ادم نمیتونه جایی بره مهمونی. دیروز گفتم طفلک از صبح تو خونه پبوده ببرمش بیرون بریم تخم مرغ بخریم، گیر داد که با سه چرخه بریم نمیدونم چرا اغفال شدم قبول کردم. از در که رفتیم بیرون دوید طرفی که بره سمت در اصلی، من بدو اون بدو. بالاخره سر پیچ گرفتمش و اونقدر شلوغی کرد که همسایه اونجا اومد کمک. گفت خانمم صداتون رو نشیده که پسری نمیاد اومد گفت برو کمک. خلاصه ما رو دعوت کردند خونه شون شیرینی قبولیشون تو آزمون دکترا رو بخوریم. دانشگاه تهران قبول شده بودند. رفتیم. پسری انگار که تو خونه خودشونه. اونجا خیلی راحته. اما من عین اسپند رو اتیش هی از جام پریدم که دست به این نزن دست به اون نزن. آخرم هم پاش خورد به میز عسلی جلومون و یک لیوان شربت شاهتوت برگشت رو فرششون. شانس اوردیم فرش ماشینی بود. خلاصه امان امان امان. فجیع شیطون شده.... :)