برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

جلوی چشممون!

روز شنبه قبل از اومدن پسری و باباش داشتم لباسها رو اتو میکردم، وقتی اومدند آخراش بود گفتم تموم کنم که یک دفعه جمع بشه هی جمع و پهن نکنم. اتو رو تموم کردم و از برق کشیدمش اما هنوز وسط هال بود. پسری از راه که میاد باید بره جیش کنه و دستاش رو بشوره و مراسم داره جیش کردنش میره رو صندلی و شروع میکنه کف بازی و آب بازی و در همون حین جیش میکنه پسری رو گذاشتم تو دستشویی همیشه پیشش می مونم این دفعه گفتم برم تا جیش میکنه برای اقای همسر چای دم کنم. همیشه این کارها رو قبل از اینکه برسن انجام می دادم اون روز رفته بودم تهران بعد هم میخواستم شر این اتو کردنی ها رو کم کنم. خلاصه در حالیکه به حساب خودم پسری تو دستشویی بود، دو سه دقیقه نشد که از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم پسری هم اومده بیرون و جلوی تلویزیونه. باباش هم داره نگاش میکنه!! گفتم پسری اتو  داغه. یک لحظه شاید به اندازه یک ثانیه جلوی چشم هر دومون پاش گرفت به اتو و کنار پاش سوخت. یک سوختگی وحشتناک. بردمش پاش رو با آب سرد شستم بعد باباش سیب زمینی مالید و بعد پماد زینک اکساید داشتیم مالیدیم. پاش تاول زد وحشتناک و پوستش قلفتی کنده شد. وای خیلی دلخراش بود. طفلک پسری یک کم ناله کرد هر بچه دیگه ای بود کلی گریه میکرد. دیدم دلش میخواد بره بیرون لباس پوشیدم و بردمش تو شهرک چرخیدیم و پدر من رو در آورد موقع برگشتن اونقدر که دیگه باباش نگران شده بود اومده بود دنبال ما. همون شب من هم کنارش خوابیده بودم. بیرون تو هال خوابیده بودیم. نصفه شب بیدار شد اومد بیاد منو بغل کنه بخوابه صورتش خورد تو مبل و لبش خون اومد و قد یک فندق قلنبه شد. دلم ریش میشه از دیدن سوختگی پاش به خاطر یک بی توجهی .باید قبل از هر چیزی اتو رو میگذاشتم یک جای بلند. یا اصلا چه اهمیتی داشت من که همیشه پیش پسری ام این بار هم میموندم. نمیدونم همه چی دست یه دست هم داد.

خوبی آقای همسر اینه که تو موارد اینچنینی اصلا غر نمیزنه میگه بچه است بزرگ میشه، از این چیزها پیش میاد. البته خداییش من هم در تمام مواردی که اتفاق تصادفی بوده همین واکنش رو داشتم. به نظرم جلوی تصادف رو نمیشه گرفت و نباید حساس بود اما این یکی دیگه جدا بی توجهی من بود که اتو رو فقط از برق کشیدم و جمع نکردم و بی توجهی پدرش که دید پسری اومده بیرون نزدیک اتو و هیچ چی نگفت. چه اتفاق راحت میافته، واقعا یک ثانیه ام نشد! :(

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
comment نظرات ()