برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

اگه خواستی بدونی از کجا شروع شد، بدون از روزی که بهم گفتی نمیدونم! به همین سادگی

 عزیزم

سلام نمی کنم، می دونم بلد نیستی جواب سلام بدی. سالهاست سلام کردم و جواب سلامم رو ندادی! سلام آرزوی سلامتیه. دیگه برات آرزوی سلامتی هم نمی کنم. می دونم سلامت نیستی و نخواهی بود. جسم و روحت بیماره.

عزیزم

این روزها خواهند گذشت و روسیاهیش به زغال خواهد ماند. بارها امتحان کردی و دیدی در مقابل آزارهات، مدارا می کنم، اعتراض می کنم، سکوت می کنم، اما نمی شکنم. بارها امتحان کردی و دیدی که من مثل خیلی از دور و بری هات نیستم. میدونی تا آخرین لحظه تحمل می کنم و تو سرخوشی از اینکه به خیال خودت منو تو شرایطی قرار دادی که اذیت بشم. فکر می کنی که چون بهت احتیاج دارم باهات مدارا می کنم یا پیشت می مونم. یادته وقتی مصاحبه دکترا قبول شدم و اولین جایی که اعلام شد تبریز بود دماغت رو بالا گرفتی و فکر کردی چون تبریزه مجبورم پیشت برگردم که از مزایا یا حمایتت بهره مند بشم در حالیکه همون موقع می دونستم تهران هم قبول شدم. یادته چه برخوردی باهام کردی چون فکر می کردی برای ضمانت یک وام بهت احتیاج دارم و دیدی که به راحتی یکی دو روزه وام رو گرفتم بدون اینکه بهت احتیاجی داشته باشم. یادته ازت خواستم تا مهر امسال باهام مدارا کنی تا تزم تموم بشه و تو تا تونستی تازوندی و منو اذیت کردی، چون فکر کردی دستم زیر سنگته و به خاطر منافع خودم تحملت می کنم یا ظاهر سازی می کنم، دیدی که اینطور نبود. یادته... چند تا مثال دیگه بیارم تا باور کنی من تو رو فقط و فقط به خاطر خودت و به خاطر زندگیمون می خواستم. چند تا مثال دیگه بیارم تا باور کنی تو زندگی مشترکمون خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنی باهات صادق بودم و فداکار و صبور و تو قدر لحظات بودن با من رو ندونستی. اشکال نداره. عادت داشتی به اینکه با زبون قربون صدقه ات برن و کارشون رو پیش ببرن. تو خونه ات، تو اداره ات تو دوستهات، و تو فرق دوست و مگس دور شیرینی رو تشخیص ندادی. عزیزم روزگار به تلخی و به وقتش این فرق رو بهت نشون خواهد داد، یکی دو موردش رو تو همکارات تو دو سه سال اخیر دیدی و عبرت نگرفتی.... مشغول باش عزیزم. مشغول مگس هایی باش که رو لب هاشون لبخنده و تو دل هاشون ریشخند. تو رو میخوان که تنهایی هاشون رو پر کنی، که جیب هاشون رو پر کنی که خالصا و مخلصا مثل برادر کارهای خونه شون رو بکنی، که پای مسافرت های مجردی و خوشگذرونی های خارج از عرفشون باشی.  مشغول باش عزیزم. مشغول اونهایی که بهت زنگ می زنند و اگه احیانا گوشیت رو خانمت برداره جرات جواب دادن ندارند.

مدتهاست که از حد گذروندی و میدونی که وقتی از حد میگذرونی هر بار پلی شکسته میشه، من یک طرف پل می مونم و تو اونطرفش و بینمون یک فاصله باقی می مونه که هر روز بیشتر میشه.  خیلی از پل های پشت سرت رو خراب کردی. اشکالی نداره. بعضی ها لیاقت خوشبخت بودن رو ندارند و تو یکی از اونهایی. اما من به یقین لیاقت بهترینها رو دارم. خوشبخت میشم اونقدر که باورت نشه.

عزیزم

دیگه عزیزم نیستی! زمانی دوستت داشتم و خوشحال بودم از اینکه در کنارت هستم. از تسلطتت به حرف زدن لذت می بردم و به برخوردهای اجتماعی خوبت افتخار می کردم. وقتی مسافرت می رفتیم، وقتی بغلم می کردی و می بوسیدی، گرمای وجودت رو به وجودم منتقل میکردی و سرشارم می کردی از وجد و سرور و نشاط، حس خوشبختی داشتم غافل از اینکه دور و برمون حسود و بدخواه زیاده . به راحتی وارد زندگیت شدم بدون خیلی از رسم و رسومات و خرج تراشی های معمول مراسم اینجوری. اعتقادی بهشون نداشتم. به راحتی وارد یک زندگی مشترک با خانواده ات شدم و باهاشون مثل خانواده خودم رفتار کردم. پیشرفت تک تکشون رو خواستم و سلامتی و آرامششون رو. و چه روزهای سختی داشتم در این مدت. جواب صداقت ها و سادگی ها و سهل گیری هام رو گرفتم و امروز بعد از هفت سال ازت دل می کنم. به تمام و کمال ارت دل میکنم. نمی تونم بگم دوستت ندارم، با همه آنچه که در حق من و پسرم کردی بازم دوستت دارم و هنوز با همه این اتفاقات اعتقاد دارم که انتخابم درست بود که اگه این اعتقاد رو هم نداشتم مدتها پیش ازت جدا شده بودم. بارها دیدی که اگه همراهت هستم به خاطر نیاز نیست به خاطر خودم و خودتته و این باور که ذاتا ادم خوبی هستی در محیطی بد. این باور که مشترکات زیادی داریم در خوب بودن.

اما، مرد زندگی ام!

از امروز ازت دل می کنم و می سپارمت به خودت. به خدا هم نمی سپارمت که رحمانه و رحیم. به خودت می سپرمت که اینطور نیستی.

اگه خواستی بدونی از کجا شروع شد، بدون از روزی که بهم گفتی نمیدونم! به همین سادگی

از امروز یک زندگی شاد رو با پسری شروع می کنم. بشین و لحظه لحظه شادی ها و پیشرفت ما رو نظاره کن. البته اگه فرصتی برای تماشای خانواده ات داشته باشی. از امروز تصمیم گرفتم چنان زندگی کنم که باورت نشه.  به خودم می رسم، دوباره سلامت جسمی ام رو به دست میارم. روح آسیب دیده ام رو ترمیم می کنم. روز به روز از لحاظ جسمی و فکری و مالی و موقعیت اجتماعی و علمیم بهتر و بهتر میشم. پسری رو هم می سپرم به خدا و دیگه نگران نمیشم که اگه طلاق بگیریم حضانتش چی میشه و چی به سرش می آرید. اگه خدا خدای آفریننده دانه های اناره، زندگی من رو آشفته و بی نظم و ترتیب نیافریده. باور میکنم که هر انچه برای من و پسرم پیش بیاد به صلاحمونه و من نمیتونم سرنوشتش رو تغییر بدم. همون خدا ازش محافظت می کنه همونطور که سنگ و شیشه رو کنار هم نگه میداره.  پسری بزرگ شده با هم میریم مسافرت، پارک، تفریح، گردش، خرید و کسی یا کسانی رو جایگزین تو خواهم کرد. همونطور که تو کسانی رو جایگزین ما کردی. کار بدی که نیست، همون کاریه که تو در حق ما کردی. اگه تو میتونی شام و ناهار بری خونه دیگران و شبها برنگردی خونه، من هم همین کار رو میکنم، البته خالصا و مخلصاً!!! همونطور که تو میکنی. اگه تو در سال بیش از هشت بار میری مسافرت مجردی و خوشگذرونی ماهم همین کار رو خواهیم کرد. من دختر خونه بودم و زن زندگی. خانواده همیشه برام باارزش ترین دارایی ام بوده و پایبند بودم به حلال و حرام و پاکدامنی. هیچوقت برای یک لحظه به خطا نرفتم. واقعا دلم می خواست با همسرم این زندگی رو داشته باشم، اما وقتی تو در دام یک عده دیگه هستی و خودت رو زدی به نفهمیدن چی کار میتونم بکنم. دلم می خواست یک بچه دیگه داشته باشم و تو فرصت مادر شدن مجدد رو ازم گرفتی. دارم اقدام میکنم برای اینکه حامی یک بچه بشم، دلم نمیخواد پسری تو این دنیای وانفسا بدون پدر و مادر و خواهر و برادر باشه.  بذار حالا که نمیتونم یک بار دیگه یک نوزاد رو تو بغلم بگیرم، بهش شیر بدم و ببوسمش، یک بچه رو به زندگیم بیارم و با پسری بزرگش کنم.

اوه! خیلی برنامه دارم. کاش با هم بودیم، حیف که تو لیاقت یا توانایی همگام شدن با ما رو نداری. شاید بی انصافی باشه این حرف. واقعیت اینه که لیاقت خیلی بیشتر از اینها رو هم داری ته دلم میدونم تو هم زحمت میکشی و تلاش میکنی. میدونم تو هم پسری رو دوست داری. میدونم تو هم احساس رضایت نمیکنی،اما چی کار میتونم برات بکنم؟ خیلی تلاش کردم بهت هشدار بدم و نپذیرفتی. اونقدر مغروری و اونقدر گوشهات رو پر کردند که نمیتونی بفهمی داری چه گوهر باارزشی رو از دست میدی. در چنبره ای اسیری که رهایی ازش همت میخواد. همتی که ازت گرفتند و تو گذاشتی ازت بگیرند. برو مشغول اطرافیانت باش و عمرت بگذرون. تو در شرایط فعلی ات دیگه جایی تو زندگی ما نداری.  پسر جان! اونقدر گرفتارت کردند که حواست به موهای سفید سرت و چروکهای عمیق پوستت نیست. گاهی به شناسنامه ات نگاه کن. گاهی به اطرافت نگاه کن. گاهی به فرصتهایی که از دست میدی، به تغییر رنگ برگ درختها در فصلهای مختلف، به گذر ابرها در آسمون نگاه کن، گاهی به قاب عکسهای روی دیوار، به جای خالی عکس عروسیمون که هیچ وقت روی دیوار نیومد! نگاه کن. به خط کش روی در اتاق پسری که بلند شدن قدش رو نشون میده نگاه کن.

گاهی نگاه کن به فاصله ها، فاصله هایی که هر روز بیشتر و بیشتر میشن و الان اوقدر زیاد شدند که دیگه نمیتونی ما رو اونطرفش ببینی.  فکر می کنی اگه تو خوشبخت نباشی، اگه من خوشبخت نباشم، اگه پسرم خوشبخت نباشه کی بیشترین ضرر رو می بینه؟ قطعا اونها که تو باورت نمیشه اما جدایی ما رو میخوان خوشحال خواهند شد. قول میدم که من و پسری خوشبخت می شیم، می خواستیم با تو تقسیمش کنیم، اما باعث شدی بگم مطمئن باش بدون تو هم خوشبخت میشیم، اونقدر که مرغهای آسمون هم با دیدنمون از حرکت بایستند و تمام کائنات یکصدا فریاد بزنند فتبارک الله احسن الخالقین!

 

 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()