برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

روزهای خوب

این روزها روزهای خوب منه. خدا رو شکر امور در جریانند و خوب میگذرند.

دیشب سالگرد ازدواجمون بود. قرار بود شب پیتزا بخوریم. جالبه هم من خریده بودم هم اقای همسر و پسری رفته بودند خریده بودند.

مستقل شدن خونه مون بهترین اتفاق این سال بود و ای کاش خیلی زودتر انجام میشد، به جرات میتونم بگم بزرگترین عامل مشکلات ما بود و هست. امیدوارم روز به روز زندگیمون بهتر بشه و بتونیم واقعا یک خانواده رو تشکیل بدیم!!! تا حالا که احساس من از زندگی مشترک نشستن وسط یک اتوبان شلوغ بود. هیچ وقت نه امنیت داشتم نه آرامش، نه معلوم بود کی میاد تو زندگیمون نه معلوم بود کی میره و نه مطمئن بودم که تا 5 دقیقه هنوز اونجا نشستم! خونه مستقل داشتن خوبیش اینه که احساس امنیت دارم کاش خانواده مون هم مستقل بشه و بتونیم خودمون برای زندگیمون تصمیم بگیریم، مسافرت بریم یا برای خرید و گردش و تفریح با هم بریم بیرون خودمون سه تا با میل و اراده خودمون. دلم روشنه که این اتفاق هم خواهد افتاد.

دارم دنبال خونه میگردم امروز با دفتر املاک شهرک میریم دو سه تا واحد رو تو شهرک ببینیم تو کاج 20. جای خوبیه. ولی هر واحدی یک اشکالی داره یکی پارکینگ نداره، یکی آسانسور نداره، یکی قیمت رو بالا میگه. بعدش هم شاید برم یک خونه رو تو بلوار ارم ببینم. دلم میخواست اقای همسر هم بود، همونطور که برای همه دوستها و آشناها و فامیلهاش و فامیلهای دوستاش میره دنبال خونه و معامله میکنه ولی نبودنش هم اشکال نداره، به نبودنهاش در کنارم عادت کردم.

پسری رو دارم از پوشک میگیرم یک کم هم دیر شده، پروژه ایه برای خودش :)

دارم رو مقاله دوم کار میکنم که برای یک مجله دیگه بفرستیم شاید زودتر جواب بده. فعلا که هنوز اولی هم ارسال نشده.

امروز ساعت یک ربع به پنج بیدار شدم، با چای ساز چای درست کردم رفتم تو حیاط پشتی یک کم نرمش کردم، چه هوایی بود تو  اون ساعت و تو اون فضای سبز، واقعا بی نظیر. کمر دردها و و گردن درد شدید امانم رو بریده باید مرتب مسکن بخورم تا درد رو تحمل کنم و بتونم بنشینم. خیلی نتونستم نرمش کنم به خودم هم فشار نیاوردم ولی خیلی خوب بود.   یک سری لباسهای پسری و اقای همسر رو اتو کردم و صبحانه رو آماده کردم و کیف پسری رو بستم و راهی شدند، البته بدون جیش کردن پسری. من و پدرش هر کار کردیم و هر جینگولک بازی که در آوردیم تحویل نداد! :)

پسری هم خوبه، شلوغ کنی شده در حد هیولا! روز پنج شنبه اونقدر شلوغی های وحشتناک کرده که نمیشه بنویسم از تموم کردن یک رژ لب رو صورت و دستها و پاها و فرش گرفته تا هزار و یک دونه کار دیگه که نمینویسم تا بعد شاکی نشه آبروم رو بردی. فقط بگم من که مشهورم به صبوری و مدارا کردن با بچه، به غلط کردم افتاده بودم. فقط شستم و جمع کردم و شستم و جمع کردم و هی این سیکل تکرار شد. نمیخواستم ببرمش تو جیاط یا بیرون. تو خونه بودیم. یک مقدار به وضع غذا و آب و استراحتش رسیدم. سرفه هاش قطع شد. یاد گرفته چفت در حیاط رو باز میکنه و هل میده تا در باز بشه بنابراین دیگه قفل کردن بالاش فایده نداره، دیروز دو سه بار با روشهای مختلف در رو باز کرده و دویده بیرون و ما همینجوری با لباسهای خونه تو شهرک دنبالش. پدرش یک قفل رو زده بود رو جای قفل وسط در. و مطمئن که دیگه نمیتونه در رو باز کنه. پسری هم نمیدونم چه جوری اما بازش کرد و دوید. به قول باباش پدر سوخته!!! پدرش مجبور شد دستش رو از لای ایرانیتها ببره بیرون و در رو از طرف کوچه قفل کنه!!!! :) به این بچه چی میشه گفت؟ خوشم میاد شیطونه، بچه ماست دوست ندارم. اما زورم از لحاظ فیزیکی بهش نمیرسه و بخشی از کمردرد ها و گردن دردم برای سر و کله زدن با پسریه.

خوبه. در کل خوبه خدا رو شکر.

 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()