برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

فرسودگی

کم کم دارم از حالت خستگی مزمن به حالت فرسودگی می رسم. تا میام اوضاع احوال رو جمع کنم و زمام امور دستم بیاد دوباره یک اتفاقی می افته که غیر منتظره است.

خونه با این اسباب های جدید مثل بازار شام شده وقت نمیکنم بچینمشون، در واقع دل و دماغ چیدمان ندارم، همه چی یا ولو است یا تو جعبه است یا به زور یک جا چپوندمش. این کارها یک اقدام انقلابی و یک دل خوش میخواد، که فعلا ندارم، یواش یواش و سر سری انجامشون میدم به این امید که یک بار از دوستام کمک بگیرم و چند نفری جا به جا کنیم و بچینیم، وقتی نمیدونم هنوز چی تو راهه، چی کار می تونم بکنم؟ باید یخچال رو جابه جا کنم و سعی کنم یخچال قبلی رو بفروشم و یک سری وسایل رو که جا برای نگهداریشون ندارم یا اینجا در معرض خطرند بفرستم تهران. مثل یک اسباب کشی جدید شده و پروژه شده این همیشه در حال اسباب کشی بودن. نمیدونم کی تموم میشه این بی سر و سامانی.

دیشب داشتم شش هفت سال اخیر رو مرور میکردم دیدم واقعا صبوری کردم و از کنار اتفاقاتی به راحتی و البته با اتکا به توانایی های خودم و پشتوانه خانواده و دوستام گذشتم که هر کدومش میتونست یک آدم یا یک زندگی رو کاملا نابود کنه.خسته شدم بسکه هی الکی خاطره مرور کردم، دست خودم نیست مدام تو ذهنم به چرخش درمیان. کلی تکنیک خوندم درباره مهار افکار منفی اما هنوز موفق نشدم فکر کنم بهترین راه اینه که ادم خودش رو مجبور کنه به کار کردن تو یک زمان محدود. وقتی مجبوری مثلا تو یک ساعت کاری رو انجام بدی متمرکز میشی. سعی میکنم کم کم این شیوه رو امتحان کنم و با ممارست ملکه ذهنم بکنم. منی که تا چند سال پیش اینهمه شاد بودم و راضی نباید بذارم هجوم افکار منفی روزهای زندگیم رو به یغما ببره. جداً دارم یک فکری برای خودم میکنم. امروز دو تا از دوستام میام خونمون دیدن من و پسری . واقعا حوصله نداشتم اما استقبال کردم، به خودم گفتم باید قدرشون رو بدونم که وسط این همه کارهاشون به فکر من هستند انشاالله دو سه ساعت خوب رو با هم خواهیم داشت.

فعلا از اینکه نمی تونم وقایع دور و برم رو مدیریت یا لااقل پیش بینی کنم کلافه ام. اینه که حوصله هیچ کاری رو هم ندارم. بعضی اوقات تن به یک کاری میدم فقط برای اینکه شرش کم بشه و از سر باز کنم!

چهارشنبه داشتم با کامپیوتر کار میکردم معمولا یک اهنگی میذارم. همه تکراری بودند فلش آقای همسر پشت تلویزیون بود. رفتم اونو آوردم یک سری آهنگ جدید گوش کنم، بین پوشه ها یک پوشه بود به اسم پسری ولی اهنگای توش انگار خطاب به من بود، از دلتنگیهای آقای همسر بود و خوشحالیش از داشتن من و خواسته هاش برای زندگیمون.  یک وقتایی فکر میکنم اینکه بتونیم اونچه رو که در دلمونه با زبون خوبی بیان کنیم خودش یک نعمته. یا لااقل اینکه همونجوری رفتار کنیم که وافعا هستیم. وقتی خودمون خوبیم چقدر خوبه که اجازه بدیم خود خوبمون جلوه کنه و به یاد داشته باشیم یک سری حرفها وقتی زده میشن دیگه زده شدند، یک سری کارها وقتی انجام میشه انجام شدند و نمیشه اثرشون رو ترمیم کرد. زندگی اونقدر کوتاهه که باور کردنی نیست. هیچ کی نمیدونه تا یک لحظه دیگه زنده است یا نه، یا اطرافیانش تا کی پیشش میمونند. فردایی در کار نیست هر چی هست امروزه.

فعلا به عنوان مهمترین کار و البته با این حال و روز باید دوباره خودم رو جمع و جور کنم و بشینم پایان نامه خودم و دوستم رو تموم کنم تا بتونم یک نفس راحت بکشم، بعدش میخوام چند تا کار بکنم:

- تمام لباسهام رو میریزم دور و یک سری لباس نو میخرم. بعضی هاشون رو که الان میپوشم مال زمان مجردیم و یا مال 23-24 سال پیش هستند و من هنوز میپوشمشون و هر بار یک سری خاطره برام زنده میشه. میخوام 5-6 دست لباس خوشگل و ست بخرم از جمله لباسهای بیرون. اونقدر که نرفتم چیزها رو ست بخرم هیچ چی با هیچ چی جور نیست، یک جورهایی شلخته به نظر میام.

- میخوام هماهنگ کنم با یک خانمی که مرتب بیاد تو کارهای خونه کمکم کنه مثلا ماهی دو بار و با یک باغبون که هر ماه بیاد برای تمیز کردن حیاط و یک برنامه مرتب داشته باشم برای بردن ماشین به کارواش و لباسها به خشکشویی و یا شستن و اتوکردنهاشون تو خونه و رفتن خودم و پسری به آرایشگاه و .... خلاصه سعی کنم کمک بگیرم و منظم این کار ها رو انجام بدم. هر چند سبک زندگی با آقای همسر این اجازه رو به ادم نمیده که از 5 دقیقه بعدش خبر داشته باشه و این بلاتکلیفی همیشگی واقعا طاقت فرسا است.

-میخوام یک گوشی بخرم وصل به اینترنت شم، با اینکه خریدش هیچ وقت دغدغه ام نبوده و علاقه ای هم بهش ندارم اما دیگه نداشتنش ضعف محسوب میشه، باید به روز بود.

میخوام یک گیتار کلاسیک یاماها بخرم و برم موسیقی یاد بگیرم.

-میخوام برم لیزر کنم شاید هم یک جراجی زیبایی انجام بدم.

-آخرین باری که رفتم استخر راهنمایی بودم شاید بشه 27-8 سال پیش میرفتم شنا یاد بگیرم بعدش دیگه نرفتم از اب خوشم نمیاد، میخوام برم ببینم چیزی یادم مونده؟! :)

-میخوام بشینم سر کتاب خاطرات پدرم و به چاپ برسونمش.

-میخوام بشینم سر کتاب خودم و اون کارهایی رو که در نظرم هست برای ادامه فعالیتهای شغلیم با شادی و خوبی شروع کنم.

- میخوام برم خونه بخرم و به ماشینم برسم. یک پولیش اساسی میخواد با تعویض لاستیکهای عقبش و روکش صندلی هاش و ...

- بعدش بیفتم تو خط مسافرت رفتن های خوب یا رفتم به اماکن دیدنی. تا اون موقع پسری هم بزرگتر شده و میتونه پای خوبی باشه برای این کارها.

-فعلا  و قبل از همه اینها دلم میخواد برم قم. به آقای همسر میگم نمیدونم ما رو میبره یا نه، دلم میخواد برم قم و برم زیارت مزار آیت الله بهجت.

خیلی بی حوصله ام...

-

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦
تگ ها :
comment نظرات ()