برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

امروز

امروز از ساعت 5 شاید هم قبل ترش بیدارم. پا شدم چای گذاشتم و نون گرم کردم و بساط صبحانه رو آماده کردم و ظرفها رو شستم و از ساعت 6 پسری رو بیدار کردم که تا ظهر خوابش بیاد. پسری رو آماده کردم و همراه آقای همسر رفتند مهد. با یکی از دوستام (البته خودشون پیشنهاد کردند، یار نطلبیده هم که مراده :)) هماهنگ کردم که برم دنبالشون و بریم دنبال پسری و از اونجا بریم بیمارستان کسری برای شنوایی سنجی. ساعت حدود 9 و نیم بود که از مهد پسری زنگ زدند که پسری بی قراری میکنه اگه میشه بیاین حضوری صحبت کنیم. گفتم باشه همین الام میام. رفتم و یک بررسی وضعیت پسری و پیشرفتش در این 4-5 ماه و برنامه برای آینده رو انجام دادیم. دیروز مهدشون گفته بود که پسری شلوغی میکنه، با بچه های دیگه ارتباط برقرار نمیکنه. تو کلاس خودش نمیره و خلاصه یکی از پرسنل مهد تمام مدت در اختیار ایشونه!!! تقریبا میشه گفت ته همه حرفها این بود که اگه پیشرفتی نمی بینید تقصیر ما نیست پسر شما همکاری نمی کنه. من هم خیلی ازشون تشکر کردم و گفتم که من راضی ام و اتفاقا پسری خیلی تغییر کرده و واقعا تغییر کرده و ماجرای رنگ کردن گچبری دور آینه و اینکه پسری گچبری رو رنگ کرده با دو رنگ مداد شمعی و گلهاش رو قرمز کرده و برگها رو سبز براشون گفتم و تاکید کردم این کار رو فقط تو مهد میتونسته یاد گرفته باشه و اگه تو کلاس نمیاد اما یاد میگیره. اونها هم خیلی خوشحال شدند که کارشون مفید بوده. پسری رو با دوربین مدار بسته بهم نشون دادند. تو کلاس گروه سنی خودش نمیره. علاقه داره بره کلاس دو تا گروه سنی بالاتر و یک گوشه بشینه و کمد مربی اون کلاس رو بهم بریزه و با پاستل ها و خمیر بازیهای اونها بازی کنه!!!! خدا رحم کنه این پسره بزرگ بشه حتما من باید بیست و چهار ساعت پشت در مدرسه شون جوابگو باشم :))

خلاصه گفتم منتظرم که امتحانهای مربی  قبلیش تموم بشه ببینم میتونم راضیشون کنم بیاین بعد از ظهرها با پسری تو خونه کار کنند. پسری هیچ کی رو آدم حساب نمی کنه. قلدری شده برای خودش. اما یک وقتهایی هم دلم خیلی براش میسوزه. امروز موهای من رو میکشید من هم دو سه روزه تصمیم گرفتم که یک مقدار نظم برقرار کنم. بهش گفتم اگه موهای مامان رو بکشی باید بری رو صندلی بشینی. وقتی میخواستم بذارمش رو صندلی اندازه گنجشک بود! دلم سوخت ولی مجبور بودم.  پروزه صندلی خیلی عملی نبود. آخرش به شیوه آنگولایی اون که موهای من رو میکشید من هم موهای اون رو میکشیدم. دردش می اومد. موهام رو ول میکرد. کار بدیه. اما واقعا دیگه نمیدونم چه بکنم. بدجوری ول شده پسری. مادرم همیشه سفارش میکنند که این بچه یک بچه استثنایی و خارق العاده است. من میگم جدا؟!!! پس چرا من همچین احساسی ندارم؟! و مادرم میگن این رو با تجربه بیش از سی سال معلمی بهت میگم مواظب این بچه خاص باش. این رو چند نفر دیگه هم بهم گفتند. اینه که واقعا نمیدونم چی کار باید باهاش بکنم....

بگذریم بعد از مذاکرات که در حد مذاکرات هسته ای بود، رفتیم دنبال دوستم و بعد رفتیم بیمارستان کسری و با خوراندن پنج قاشق مرباخوری پرومتازین و کلی شعر خوندن (یک روز آقا خرگوشه دوید دنبال موشه .....) و کلی عملیات دیگه پسری خوابید و طلسم ABR گرفتن تموم شد و متخصصشون گفتند که سیستم شنوایی کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره. برگشتیم و دوستم رو رسوندیم محل کارش و اومدیم خونه و یک راست رفتیم حموم. ناهار زودی برای خودمون سوسیس و گوجه فرنگی و تخم مرغ درست کردم. یک مقدار خونه رو جمع و جور کردم و به پسری رسیدم و کارهای معمول رو انجام میدم فعلا پسری با باباش رفتند بیرون و من فرصت کردم بنویسم.

آدرس گرفتم برم عین میز و صندلی های مهد کودک رو برای پسری بخرم شاید عادت کنه به نشستن، به جای دراز کردن پاهاش و لم دادن به مربی و مدیر مهد! :)

 

 

 
  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۸
comment نظرات ()