خیلی چیزها رو باید بنویسم اما دلم نمیخواد مکتوب بشن، بعضی چیزها همون بهتر که دیگه اثر بیشتری ازشون نمونه!

خدا رو شکر دوستان، همکاران و نزدیکان نسبی بسیار خوبی دارم.

تا حالا هر وقت کسی بهم میگفت این چیزها رو ننویس تو وبلاگت برات بد میشه، می گفتم اهمیتی نمیدم. این منم، با همه خوبی ها و بدی هام. و این زندگی منه با همه فراز و نشیب هاش. چیزی برای سانسور کردن ندارم.

اما از امروز و با رویدادهای امروز تصمیم گرفتم کمتر درباره زندگی خصوصی ام بنویسم. یک دفتر خاطرات الکترونیکی دانلود میکنم و خاطراتم رو فقط برای پسرم به یادگار میگذارم. امیدوارم یک روز افتخار کنه به داشتن مادری مثل من و من افتخار کنم به داشتن پسری مثل اون :)

یک وقتایی مادرم میگن ما رفتنی هستیم و تنها کسی که تو این دنیا برات میمونه پسرته، براش وقت بگذار و مواظبش باش و از امروز براش مینویسم...