بکوب دارم کارهای متفرقه ای رو که دستمه انجام میدم. طبق فرمایشات کتاب قورباغه ات رو قورت بده الان باید در برابر این وسوسه مقاومت کنم و برم سر نوشتن مقالات تزم و آنالیزهاش. اما 7-8 تا کار دستمه که تا تمومشون نکنم فکرشون و پیگیری صاحباشون نمیذاره اب خوش از گلوم پایین بره. امروز یک مقاله رو خوندم و تصحیح کردم قراره برای ژورنال انستیتو بفرستیم. صاحبش باور نمیکرد این همه تغییر لازم داشته باشه. قبل از من 5 نفر دیگه (خودش، دو تا استاد راهنماش، و دو تا از دوستاش) مقاله رو خونده بودند.  فکر میکرد نهاییه. برام اس ام اس داده: یعنیاااا شما فوق العاده اید!!! وقتی باز کردم خودم هم موندم. زبونم بند اومد. بهتون حسودیم شد ;) خوش به حالتون!! تو دلم گفتم پدرم در اومد تا اینجوری شد :)

یک مقاله برای داوری دارم الان هفته سومه که دستمه میرم بخونمش . ادم جایی مقاله میفرسته دلش میخواد زود جواب بگیره.

یکی از همدوره ای هامون تو گرایش بیوتکنولوژی دیروز دفاع کرد. ما هنوز نصف کارهامون مونده. :(

دیشب کتاب قانون توانگری رو دانلود کردم. احتمالا باید یک چیزی تو مایه کتاب چهار اثر باشه. وقتی خوب نگاه میکنی میبینی دین و مذهب و کتاب راز و بقیه کتابهای به درد بخور همشون دارن یک چیز رو میگن به زبونهای مختلف.

دیروز داشتم با یکی از دوستام تلفنی صحبت میکردم با فراخوان قانون بخشایش و تجسم خلاقش یک اتفاق معجزه وار براش روی داده بود. خوشحال بود و داشت منو تشویق میکرد که اوضاع احوالم رو جمع و جور کنم و شاد زندگی کنم که عمرمون زود تموم میشه. میگفت شش سال پیش، دو سال طول کشید که من بتونم با خودم کنار بیام و بفهمم وقتی میگم خدایا کمکم کن، یا خدایا به تو توکل میکنم، خدایا به تو میسپارم یعنی چی؟ میگفت هی با خودم کلنجار میرفتم. اسم خدا رو به زبونها و عبارات مختلف مینوشتم فریاد میزدم. یکبار خ د ا رو جدا نوشتم و به خودم گفتم خدا یعنی خالق دنیا و اخرت من.  یعنی به خود آ... بالاخره باور کردم یک نیرویی هست که به حساب کتاب اعمال ما میرسه، به ازای خوبیها بهمون خوبی برمیگردونه و به ازای بدیها بدی... کلی برام حرف زد. این دوستم شاگرد آرایشگاهی بود که میرم و الان از اونجا رفته. واقعا سواد و شعور به مدرک آکادمیک نیست به روشنی ضمیر ما است.