برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

سفر شمال

هفت ماه آزگار پدر و مادرم رو ندیده بودم. هر شب تلفنی با پدرم صحبت میکنم اما خیلی دل تنگشون بودم به هر کسی رو انداختم و اصرار کردم که ما رو ببرند شمال ببینمشون، هر کی یک جور منو از سرش باز کرد. با پسری ذستم بسته است. قرار بود این بار که آقای همسر میخواد بره خوشگذرونی ما رو بذاره شمال و برگرده یا بره امل و با دوستش برگردند تهران و از اونجا برن.

بگذریم نمیخوام خاطراتم رو نبش قبر کنم. فقط برای حافظه خودم مینویسم که برای اینکه ما رو ببرن پدر و مادرم رو ببینم خیلی صبوری کردم....خیلی..... گردش روزگار اینجور شد که بالاخره من و پسری زدیم به جاده و خودمون از راه هراز رفتیم شمال. خودم هم باورم نمیشد بتونم اما تونستم و دیگه فکر نمیکنم هیچ کاری تو دنیا باشه که من مجبور بوده باشم و انجام نداده باشم. سفرمون خوب بود خوش گذشت و روحیه ام عوض شد. یک جورایی به زندگی برگشتم البته نه کاملاً. پسری آرومتر شده و شادتر. از یک طرف میخواستم چیزی به پدر و مادرم نگم که تو این سن و سال ناراحتشون نکنم از یک طرف داشتم خفه میشدم. سه چهار شب با مادرم خلوت کردیم و حرف زدیم. و مادر ها چه موجودات خاصی هستند، باهاشون که حرف میزنی انگار غم دنیا تموم میشه.

تو این مدت اینترنت نداشتم و تلفن ثابت و تلویزیون هم در حد کانالهای دیجیتال داخل. تجربه خوبی بود. دوری از هیاهوی شهر و صنعت.

یک سری کارهایی رو که باید انجام میدادند انجام دادم، بدون ماشین خیلی از کارهاشون مونده بود. خونه پشت سری شون رو خریدند. البته در واقع برادرم خرید. یک خونه سیصد متریه با یک سوئیت 25 متری و سرویس بهداشتی بیرونش. خوبه یک کم بهش برسن ویلای نقلی و شیکیه.

آقای همسر با یکی از دوستاش و خانواده شون اود دنبالمون و رفتیم لاویج یک شب موندیم

حوصله ندارم بنویسم....

در کل این اتفاق که ما مجبور شدیم در آخرین لحظه تنها حرکت کنیم و بریم و رسیدیم مثل باز شدن در قفس بود و پریدن پرنده...

در ورودی خونه رو که باز کردم دیدم علف تا زانوم اومده بالا، عجیبه برای دو هفته این همه رشد. در  خونه رو که باز کردم بوی تعفن شدید میاومد هی دنبال منبع بو گشتم دیدم دوباره یخچال خراب شده و دار و ندار فاسد. لامپ آشپزخونه منفجر شده و کف آشپزخونه پر از خرده شیشه است و ... برقهای شهرک خیلی نوسان دارند احتمالا تو یکی از این نوسانها یخچال موتورش سوخته. دیروز بیش از 12 ساعت کار یدی کردم. و شب اونقدر مفاصلم درد میکرد که فکر کردم آرتروز گرفتم مثل پیرزنها مجبور شدم دو تا مسکن بخورم تا خوابم ببره. پسری هم زحمت کشید از 3-4 صبح بیدار شد و نذاشت بخوابم. تعمیرکار یخچال گفت که یخچال تعمیر نمیشه 450 هزارتومن دادم یک یخچال دست دوم دیگه گرفتم و آوردنش خونه. بدون یخچال نمیشه زندگی کرد. نصفش رو شستم اما هنوز کامل نشده. حس کار کردن ندارم. همه چی وسط خونه است.

صبح برای امروز پسری سبزی پلو با تن درست کردم برنامه غذایی امروزشون اینه. دیروز با پسری رفتیم از چمن 3 ماهی خریدم و ماریناد کردم میدونستم پسری ماهی تازه رو بیشتر از تن دوست داره. صبح دیدم آقای همسر دیشب که اومده ماهی ها رو گذاشته تو فریزر بی خیال شدم و تن رو سرخ کردم. خوشمزه شده بود.


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٩
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()