برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

همکاری آقای همسر

آقای همسر یک هفته است که اخلاقش بهتر شده. میدونه هر وقت دل من رو میشکونه، یک بلایی سرش میاد. یکی دو هفته خوب میشه و بعد باز یادش میره! با نازل شدن بلای جدید، آقای همسر  یک تکونی خوردهلبخند 

آقای همسر میخواست دوباره با دوستاش مجردی بره مشهد ناراحتوقتی دید که خیلی دلتنگم و دلم میخواد بعد از 5-6 ماه که پدر و مادرم رو ندیدم، ببینمشون و ازش خواستم ما رو برای روز پدر ببره شمال. قرار شده که ما رو ببره شمال. بعد خودش با دوستاش برن خوشگذرونی. یک کاروان مرد دیگه هم جور کرده که با هم باشن. خداییش این مراکز دولتی یا دانشگاهی که مهمونسرا دارند، باید یک نظارتی روشون باشه، فعلا که مرکز مشهد نقش مکان رو داره!!!! به هر حال. خوشحال شدم که ما رو می گذارند شمال. با پسری دستم بسته است نمیتونم راحت برم مسافرت.

آقای همسر در یک اقدام شگفت انگیز بهم گفت چون میخواد کمک هزینه مهد پسری رو از دانشگاهشون بگیره، من این ماه شهریه ندم خودش میده تا فیش کارتخوان داشته باشه و دیروز رفته بود شهریه این ماه و سه ماه گذشته رو یکجا کشیده بود. بدون اینکه من هزار بار بگم خودش حواسش بود که بره و این کار رو انجام بده.

پسری برای مهدش باید طبق برنامه غذایی غذا ببره، دیروز کوکو سبزی با گوجه فرنگی بود، امروز لوبیا پلو با ماست. اقای همسر دیروز و پریروز آشپزی کرده برامون. و روز جمعه هم رفته کلی خرید برای خونه کرده. گوشت و مرغ و لبنیات و هله و هوله خونه فعلا به راهه.  امروز باید پسری رو ببرم شنوایی سنجی. قبل از عید رفتیم نشد. تنها نمیشه چون باید خواب باشه. دیدم با برادرش هماهنگ کرده که ما رو ببره. پریروز دلم خیلی درد میکرد، پسری رو برد بیرون و در اتاق رو بست که من بتونم یک کم استراحت بکنم.

خداییش آقای همسر خودش مرد خوبیه. ته قلبش مهربونه و رقیق القلب. خودش هم دلش میخواد یک زندگی ارام و شاد و موفق داشته باشه و همسر خوبی برای من و به خصوص پدر خوبی برای پسری باشه. پسری رو خیلی دوست داره. اینو وقتهایی که تحت تأثیر دوستاش و بقیه نیست، به خوبی میشه حس کرد.  من و آقای همسر ویژگیهای مشابه و مکمل زیادی داریم. شاید اگه از اولش خونه زندگی مستقلی داشتیم و دور از دخالتهای بی حد و حصر و مغرضانه بودیم و میتونستیم خودمون باشیم در کنار هم، زوج بسیار خوشبختی بودیم. حیف ....

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()