برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

برای فردا

اگه باید برای فردا بنویسم، چیزی ندارم که گفتنش لایق فردا باشه.

بی حوصله ام و خیلی دلتنگ. حوصله ام از دست خودم هم سر رفته. کارهای روتین و جاریم رو انجام میدم. می تونم بگم به خوبی و با کیفیت بالا هم انجام میدمشون. کارهای اداره، نوشتن مقاله، داوری مقاله و پروپوزال برای سازمان و دانشگاهها، مشاوره های دانشجوییم، کارهای خونه، کارهای پسری و ... و از دید افراد بیرونی موفق و پر تلاشم. اما واقعا دارم خفه میشم. فکر کنم افسردگی شدیدی گرفتم به هر حال آدم الکی که همش حالش گرفته نیست.  از بی برنامه گی که تو خونه برام ایجاد می کنند در حال انفجارم. هیچ کاری رو نمی تونم براش برنامه بریزم چون از 5 دقیقه بعد خبر ندارم و این در حالیه که بقیه خبر دارند که قراره چه اتفاقی بیفته یا کجا برن یا برنامه چیه. اما برای آزار دادن من و برای اینکه تو خونه، خونه نشینم کنند ازم پنهان می کنند. تو خونه که هستم هیچ اتفاقی نمی افته، پامو که از خونه بذارم بیرون، سریع یک برنامه مهمونی رفتن، مهمون اومدن، مسافرت رفتن و ...جور می کنند

این روزها باید حواسم به یک چیز دیگه هم باشه. تو این مدت خیلی از همکارام درخواست کمک کردم و اونها با جون و دل برام انجام دادند. کارهایی که فراتر از دوستی یا همکاری بوده. باید حواسم باشه که عادت نکنم به کمک خواستن. باید سعی کنم خودم رو جمع و جور کنم. قاعدتا من باید کمک کننده به دیگران باشم، اما فعلا خودم رو ول کردم که بهم کمک کنند. باید یک خرده جمع و جور کنم خودم رو :)

عجیبه تو این یکی دو سال اخیر من برای خیلی از دوستها و فامیلها و دانشجوهام سنگ صبور بودم و تو کارهای درسی و شغلی و خانوادگیشون طرف مشورت بودم و لا اقل گذر زمان نشون داده که نظرات و راهنمایی هام درست بودند و مفید. پس چرا برای حل مشکل خودم اینقدر عاجزم؟!

فعلا که یک افسرده تمام عیارم، با ظاهری عکس این حالت.

شنبه دوره آموزشی ارتباط مؤثر داریم. برم ببینم چه جوری باید ارتباط موثر با دشمنان خوش خط و خال برقرار کنم. :)

پسری سرماخورده است. بس که هی گفتم این بچه سرما میخوره، اینجوری نبریدش بیرون. با آب سرد وبدون کفش کف حیاط راه نبریدش و ... خودم خسته شدم. سرما که میخوره حالم گرفته میشه. چون میمونه رو دست خودم.  قبل از عید کلی وقت گرفته بودم برای شنوایی سنجی و همه هماهنگی ها رو کردم وقتی رفتیم گفتن که گوشش ملتهبه و نمیشه شنوایی سنجی کرد باید صبر کنیم سرماخوردگیش خوب بشه. دوباره برای یکشنبه هفته بعد وقت گرفتم، باز سرماخورده. دوباره بلاتکلیف موندم چه بکنم.

صبوری میکنم. صبوری میکنم. صبوری میکنم و ذهنم به شدت آشفته است. کاش پدر و مادرم پیشم بودند. نبودنشون خیلی سخته.

یک کتاب دارم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین، همیشه وقتی تو این حال و هوام این کتاب تنها چیزیه که میتونه منو به وضع عادی برگردونه. میرم بخونمش کاش حالم بهتر بشه.

وای چقدر غر غرو شدم!!! حوصله ام از غرغرو بودن خودم هم سر رفته. خوب تو دنیای واقعی که غر نمیزنم، خواهر و دوست صمیمی بی کار هم ندارم که بشینم باهاشون حرف بزنم. مجبورم! بیام اینجا به همه بگم!تعجب

عجیبه واقعا خوشبختی حسیه که باید درون هر کسی باشه. یک وقتهایی به این حرف مادرم فکر می کنم که می گفتند از هر 1000 نفری که اطرافت هستند 999 تاشون دلشون میخواد جای تو باشن و موقعیت تو رو داشته باشن. سالمی، سرحالی ، جوونی، تحصیل کرده ای، شغل عالی داری، پول داری، ازدواج کردی، همسری داری که خودت میدونی خیلی ها آرزوی ازدواج کردن با اون رو داشتن، بچه به این خوبی داری، خانواده خوبی داری. خونه و زندگی و ماشین و موبایل و همه چیزات به راهه، تو همه چی موفقی. از اینی که داری راضی باش و لدت ببر که ناشکری باعث میشه این نعمتها رو از دست بدی و نمیدونم چرا نمیتونم لذت ببرم....

 


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۸
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()