برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

کدوم درست تره؟

همیشه معتقد بودم که هر آدمی، بسته به سطح شعور و فرهنگ و جایگاه اجتماعی اش باید در مراودات اجتماعی یک سری حداقلهایی رو رعایت کنه. فعلا منظورم فقط در زمینه نحوه رفتار و گفتگو با دیگرانه. مثلا اینکه در شان بعضی ها هست فحش بدن و الفاظ رکیک به کار ببرند، در شان بعضی ها نیست. و نباید در موارد اینچنینی دهن به دهن طرف مقابلشون بگذارند و الفاظ زشت به کار ببرند.  یا اگه دو نفر با هم شوخی های زشت دارند، نباید بهشون اجازه داد که با ما هم همین شوخی ها رو بکنند. باید با همه انسانها رفتار محترمانه و انسانی داشت در چهارچوب ادب و احترام متقابل.

فعلا برای من مشکل اینجا پیش اومده که وقتی با اطرافیانم با ادب و احترام رفتار میکنم، و به اونها کمکهایی میکنم که وظیفه ام نیست، اونها از این رفتار من سو استفاده میکنند و گذشت یا سکوت من رو به حساب این میگذارند که نفهمیدم یا برام اهمیتی نداشته و همین طور هر روز رفتار بدتری نسبت به قبل انجام میدن، خط قرمزهای بیشتری رو رد میکنند و طلب کار تر میشن.  هر چی سعی میکنم در لفافه و در قالب مثال، داستان یا حتی گله گذاریهای ملایم این موارد رو در میون بگذارم انگار متوجه نمیشن و تا وقتی داد نزنم، یا واضح و روشن مورد رو بهشون نگم، نمیگیرن چی میگم و چون اونها عادت به دعوا کردن و فحاشی دارند راحت تر دعوا میکنند، در حالیکه من بعد از هر بار گفتگوی صریح تا مدتها مریض میشم و فکر و ذهنم مشغوله. واقعا درستش چیه؟ وقتی منظور از گفتگو تبادل یک مفهومه، باید با زبان مشترکی این مفهوم ارائه بشه تا برای طرفین قابل درک باشه. درسته که بهتره از اول طرف مقابلمون رو در شرایطی انتخاب کنیم که زبان مشترکی داشته باشیم، اما به هر حال ما در جامعه ای زندگی میکنیم که همه جور ادمی داره.  در مورد ادمهایی که باهاشون دورم (مثلا با کادر خدماتی، راننده تاکسی یا موارد اینچنینی) به طور قطع هنوز با زبان خودم صحبت میکنم اما در مورد ادمهایی که نزدیکم هستند و بخش پررنگی از زندگیم به شمار میان، چه باید بکنم؟ وقتی اونها زبان آرام و در لفافه من رو نمیفهمند، آیا درسته که من برای انتقال مفهوم مورد نظرم از زبان اونها استفاده کنم؟ آیا این پایین آوردن شان اجتماعی، فرهنگی و خانوادگی خودم نیست؟

تو این چند روزه خیلی رو این مساله فکر کردم راه حلی که به نظرم رسیده اینه که باید در مورد امور کوچکتر گذشت کنم، در مورد امور مهمتر محکم بایستم و قبل از اینکه بعد چند سال فرو بردن ناراحتی به مرز انفجار برسم، مشکل رو واضح مطرح کنم. باز یک مساله مهم اینجا وجود داره و اینکه اطرافیان مورد نظر در صورتیکه بدونند چی منو ناراحت میکنه یا نقطه ضعف من چیه؛ از همون راه منو اذیت می کنند و مدام عملی رو که فهمیدن منو ناراحت میکنه انجام میدن تا ناراحتم کنند. و آزار دهنده اینه که وقتی تنهاییم این کار رو می کنند، وقتی همسرم هست درست عکسش عمل می کنند و میگن که میخوان کاری رو که من دوست دارم برام انجام بدن.  برای همین تا حالا مجبور شدم که حتی المقدور نشون ندم از چی ناراحت میشم از چی خوشحال. ولی این کار هم به زندگیم ضربه میزنه و با ادامه این روند من همسرم رو از دست میدم. من فرصت و استعداد فکر کردن و نقشه ریختن و نقش بازی کردن در زندگیم رو ندارم. نمیتونم بشینم نقشه بریزم که چه جوری یکی رو سر جاش بنشونم، یا چه جوری بهش ضربه بزنم و برای همین میشم ادم بد ماجرا در حالی که واقعا مظلوم داستان بودم J. پس باید چی کار کنم؟

با خودم قرار گذاشتم که سعی کنم در هر شرایطی من آدم خوبی باشم و در صدد تلافی برنیام (به خصوص در مواردی که به سرنوشت اونها بستگی داره) و آنچه رو که یک انسان رو به کمال باید داشته باشه، به دست بیارم. به خودم میگم هر چی که پیش میاد

تو خوب باش و انسان بمون

خدایی، کارمایی، اولوهیت درونی ای، یا هر چی که اسمش رو میگذاریم وجود داره که بدی رو به بدی و خوبی رو به خوبی جواب میده...

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٩
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()