برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

قدردانی

لپ تاپی که الان باهاش کار می کنم یک Acer ASPIRE One که 5-6سال پیش خریدم و خیلی خوب برام کار کرد. اما  حالا که باید با برنامه های سنگین تر مثل متلب و برنامه های مدلسازی و ... کار کنم دیگه نمی کشه، ویندوزش رو از استارتر 7 آوردن بالاتر برای همین رم یک گیگ کم می آره و خیلی کند شده، مثلا تو کلاس های هوش مصنوعی می خواستیم همه یک مساله شبکه عصبی رو حل کنیم مال بقیه تو 4-5 ثانیه جواب میداد، لپ تاپ من بعد 4-5 ثانیه می فهمید قراره کاری انجام بده :) بعد همه باید صبر می کردن تا من هم جواب بگیرم بریم برای مرحله بعد، خداییش زشت بود برای یک هیات علمی 40 ساله!!! :) تا اینجاش هم اشکال نداشت مشکل اصلی از وقتی پیش اومد که شارژرش رو گم کردم و با یک شارژر معیوب که داشتم شارژش کردم باتریش فنا شد. بعد اون دیگه بدون شارژر کار نمیکنه و همیشه باید این بار رو هم حمل می کردم، بعد یک قسمت از ورودی شارژر تو حمل و نقل شکست و عملا باید حتما لپ تاپم رو یک سطح محکم بگذارم و کار کنم که شارژرش تکون نخوره. خلاصه دیگه داشت داد میزد که منو عوض کنید.

پارسال صحبت خرید یک لپ تاپ رو داشتیم. به آقای همسر مدل ASUS Transformer booK t100ta  رو پیشنهاد کردم. هم تبلته هم کیبورد داره هم سیستم عاملش ویندوزه.  چند روز قبل از عید آقای همسر بهم  زنگ زد و پرسید اون مدل تبلت پارسال الان هم خوبه؟ گفتم بذار یک سرچ بکنم. گفت اگه ظرف ده دقیقه میتونی بگی بگو. دارم یک اینترنتی یک تبلت میخرم.  یک سرچ سریع کردم بهش گفتم میشه رو t200 هم فکر کنه. رمش 4 گیگه دو برابر قبلی و امکاناتش بیشتره. البته خوب قیمتش هم بیشتر میشد به جای یک میلیون و سیصد میشد یک میلیون و هفتصد. و آقای همسر امسال عیدی برام یک تبلت ترنسفورمر ایسوس تی 200 خرید. چیزی که واقعا بهش احتیاج داشتم و خیلی دوست داشتم داشته باشمش. جدای از خود تبلت از اینکه آقای همسر محبت روزهای اول ازدواجمون رو دوباره نشون میداد، فکر کرده بود که چی احتیاج دارم و مدل بالاتری رو برام خریده بود با اینکه 400 هزار تومن تفاوت کمی نیست، واقعا خوشحال شدم. قبلا با یک شاخه گل یا یک حرف خوب یا یک دعوت برای بیرون رفتن و ناهار خوردن خوشحال میشدم و راضی، الان هم قطعا خوشحال میشم اما وقتی آقای همسر برام یک کادوی گرون میخره یک حس افتخار بهم دست میده، اینکه همسرم که همیشه مشغول دو دو تا چهار تا کردنه !!! من براش مهم بودم و تو این حساب کتابهای همیشگیش یک میلیون و هفتصد می ارزیدم J

بگذریم، حیف که نتونستم ازش تشکر کنم و بهش بگم که چقدر کادوش برام عزیزه. چقدر همه چی این کادو برام عزیزه و چقدر دلم میخواست ببوسمش و بگم دستت در نکنه. اما نتونستم.

 کاش  عیدیم رو تو خونه خودمون بهم میداد. وقتی خودمون بودیم. عیدیم رو تو خونه مادر شوهرم و در حضور خواهر شوهر گرامی و دخترشون گرفتم. چون موقع تحویل اونها تحویل گرفته بودند. وای! دلم نمیخواد باز یادم بیاد گرفتنش رو... و عکس العملهای اطرافیان رو و تبعاتش رو برای زندگیم...

یک زندگی وقتی تشکیل میشه مرد و زن  باید بدونند و این درایت رو داشته باشند و به بقیه نشون بدن و تثبیت کنند که هسته مرکزی زندگی جدید اون زن و شوهر هستند. بقیه افراد به صورت حلقه های دور و نزدیک در اطرافشون قرار می گیرند. طبیعتا اولین حلقه دور این هسته بستگان درجه اول زن و شوهر هستند و بعد دوستان و آشنایان و اقوام و ... قرار می گیرند.  و زن و شوهر باید بتونن به همه نشون بدن که اونها هسته متحدی هستند و بقیه دور اونها در جایگاه های خودشون قرار می گیرند. خودشون و اطرافیانشون باید بتونن با این واقعیت کنار بیان که با ازدواج موقعیت اجتماعی دختر و پسر عوض میشه، در عین تعلق داشتن همیشگی به خانواده قبلیشون، خانواده جدیدی تشکیل میدن که یک واحد اجتماعی جدیده. اما اگه اطرافیان متوجه این تغییر نباشند و به جای یک هسته بخوان که یک کلونی تشکیل بشه و هر کسی اجازه ورود به داخل حریم خصوصی زن و شوهر رو داشته باشه، اون کانون پایدار نخواهد بود و زن و شوهر خوشبخت نمیشن، این هم در مورد خانواده زن صادقه و هم در مورد خانواده شوهر، فرضا اگه مادر زنی یا خواهر زنی بعد از ازدواج همچنان وسط زندگی دختر یا خواهرشون باشند نه کنارش و بخوان که دختر درست مثل قبل همون مقدار ساعت در اختیارشون باشه، همون گردش و تفریح و خرید رفتن ها رو با هم داشته باشن و ... مشکل پیش میاد. اگه مادری نتونه به دختر تازه عروسش که هر روز خونه شوهر رو ترک میکنه و میاد پیش اونها بگه که دخترم تو الان وظایف اجتماعی جدیدی داری و حتی اگه دلتنگ میشی و یا وقتی شوهرت میره سر کار و تو تنهایی کاری نداری، تو خونه خودت بمون، یک کاری برای خودت جور کن به خونه ات برس، آشپزی کن و این جور چیزها، همچنان مثل قبل پذیراش باشه و یا برعکس وقت و بی وقت و طولانی خونه دخترش باشه و نگذاره دخترش و دامادش ساعات بیشتری رو با هم دو تایی سر کنند و یا والدینی که اجازه نمیدن بچه هاشون مشکلاتشون رو خودشون حل کنند و بیش از حد تو زندگیشون حضور دارند، فرصت خوشبختی رو از بچه هاشون می گیرند. اگرچه که نیتشون خیره.  مثال می زنم، دختری تازه عروس تو خونه جدید بیمار میشه میخواد بره دکتر. شوهرش وقت نمی کنه یا جدی نمی گیره یا باورش نشده که حالا مرد یک خونه است نه پسر مامانش تو خونه قبلی. دختر زنگ میزنه به مامانش که حالم بده، شوهرم هم اهمیت نمیده یا کار داره. مادر یا پدر دختر میان و دخترشون رو میبرن دکتر.  جایگاه مرد خونه رو که از بین میبرن، حس بی لیاقت بودن رو به دامادشون القا می کنند. عملا دختر رو از شوهر بی لیاقتش متنفر می کنند. دختر همیشه دلخور می مونه که شوهرش نبردتش دکتر و سرکوفت میزنه و بدترین اتفاقی که می افته اینه:

به جای اینکه زن و شوهر یک هسته باشند و بقیه در اطرافشون، پای اطرافیان به کانون خانوادگی این زوج باز میشه و رفت و آمد زیاد و سرک کشیدن تو شخصی ترین امورشون رفته رفته اونقدر پررنگ میشه، که دلخوری های کوچیک به دعواهای شدید کشیده میشه و طلاق های رسمی و غیر رسمی و عاطفی و اینجور کارها. و در لشکر کشی خانواده های طرفین که دیگه حضورشون حد و مرزی هم نداره و زندگی دو نفره رو به صحنه نبرد دو قبیله یا دو کلونی مورچه تبدیل میکنه، با کمال تاسف در حالی که همه نیت خیر دارند بیشترین لطمه رو زن و شوهری میخورن که از هم دور افتادن و اجازه دادن دیگران بینشون قرار بگیرن.

مثال رو روی خانواده دختر زدم. اوضاع وقتی خیلی خیلی بدتر از حالت بالا میشه که این ورود بی حد و مرز از طرف خانواده شوهر اتفاق بیفته. نمیدونم چرا و اینو بی تعصب هم میگم. شاید به خاطر پیش زمینه ذهنی بدی که همیشه از مادر شوهر و خواهر شوهر تو جامعه مون بوده. اینو به تجربه شخصی خودم میگم مادر دختر هزار تا حرف به دخترش میزنه، به دل گرفته نمیشه یا آدم به عنوان نصیحت خیر خواهانه می پذیرتش اما وای اگه مادر شوهر نصف همون حرف رو بزنه ادم با تمام وجودش ناراحت میشه.

به هر حال از اونجایی که ما کانون خانوادگی نداریم و زندگی ما تقریبا مثل اتوبان 6 بانده است که هر کسی از خانواده و دوست و آشنا و غریبه میتونه با هر سرعتی و در هر وقت از شبانه روز بیاد توش و بره، ما نمی تونیم بهم ابراز عشق کنیم یا فرصت هایی برای کارهای دو نفره یا سه نفره داشته باشیم. اجازه داشته باشیم به هم هدیه بدیم یا برنامه ریزی کنیم برای رفتن به یک مهمونی یا دعوت کردن یک مهمون، چه برسه به اینکه بخوایم برنامه ریزی کنیم برای خرید خونه، ماشین و نظایر اینها.

امسال کادوی خیلی خوبی رو خیلی بد گرفتم. و برای همین نشد از همسرم تشکر کنم. میدونم که اون هم انتظار داشت و شایسته اش بود به خاطر این ابراز محبت و زحمت ازش قدردانی کنم و بهش حق میدم اگه آزرده خاطر شده باشه و یا پیش خودش حتی برای یک لحظه فکر کرده باشه که چه زن قدرنشناسی دارم. حیف که اجازه ندارم در محیط واقعی زندگی ام، این تشکر رو بدون تبعات زیادی که اطرافیان برامون ایجاد میکنند ازش بکنم. می نویسم که یادم باشه چقدر خوشحالم کرد.

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()