اونقدر خسته ام که نمی تونم خودمو جمع و جور کنم، چه برسه به اینکه بخوام مطلب بنویسم. در حال حاضر با کلی پماد مالی و بستن یک کمر بند طبی به کمرم و یک اتل به گردنم، حضور سبز در اقصی نقاط کرج دارم و مشغول کارهای بسیار متنوعی هستم که هیچ تناسبی با هم ندارند. حیف جون نوشتن ندارم وگرنه کلی حرف برای گفتن هست. فعلا که پنچرم بد جوری.  معمولا جسم میکشید، ذهن یاری نمیکرد، حالا ذهن جلز و ولز میکنه، جسم توان نداره.

صبح به شوخی به آقای همسر میگم مردم شوهر میکنن گردنبند طلا و جواهر و زمرد میندازن گردنشون، این هم (اشاره به اتل دور گردنم) گردنبند منه! :)