برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

داشتیم زندگیمونو میکردیم...

تا یک ماه پیش داشتیم مثل بچه ادم زندگیمونو میکردیم. 22

دیماه سمینار یکم بود. 25 دی رفتیم عروسی. 27 دی رفتیم دکتر و از اون روز تا الان یک لحظه آرامش و قرار نداشتم. البته شاید بهتر باشه بگم من و پسری یک لحظه آرامش و قرار نداشتیم. پسری بعد از عروسی حساسیت گرفت و دستهاش تمام راشهای پوستی در آوردند. بثوراتی که یک ماهه درگیرشه و خوب نمیشه، بسکه میخارونتشون هی بدتر میشن. سرما خورده و هنوز سرفه میکنه اونقدر که کبود میشه و بالا میاره. چندین روز تب داشت. حال خودم هم تو همون مایه است. اونقدر سرفه کردم که دیگه نمیتونم راحت نفس بکشم، با هر نفسی سینه درد میگیرم. پسری لاغر شده، دیگه نمیشه بهش گفت پسری تپل. تو این مدت حداقل پیش 7-8 تا دکتر و متخصص بردمش.  کلی تست و آزمایش ازش گرفتن و جلسه ارزیابی عملکردی براش گذاشتن. چند تا مهد رفتیم. مهد انتخاب کردیم ثبت نام شده، رفته مهد با همه مشغله های مستقر کردن یک بچه تو مهد. امروز اولین روزی بود که بدون گریه کردن رفت. برای گفتار درمانیش اقدام کردم.  هفته قبل ارزیابیش کردند گفتند گرچه در پرسشنامه امتیاز داشتن اوتیسم رو نمیاره و اوتیسم براش مطرح نیست اما بهتره چند جلسه اول قبل از شروع گفتار درمانی صرف کار روی جلب توجه و در واقع صرف کاردرمانی ذهنی بشه تا تو گفتار درمانی سریعتر جواب بده. دیروز بردمش اما نیم ساعت فقط عربده کشید و گریه کرد برای همین قرار شد فعلا جلسات نیم ساعته باشه تا عادت کنه. فردا دوباره میبرمش. اونقدر تو این یک ماه دویدم که باورم نمیشه خودم بودم. این همه کار رو کردم. داشتم یک لیست مینوشتم ببینم کجا رفتم، چی کار کردم، چقدر خرج کردم. یک صفحه کامل با خط ریز خلاصه اش شد. شامل کلی کار اداری و علمی و دانشگاهی و فعالیتهای اجتماعی جانبی دیگه. حدود یک میلیون و دویست هزار تومان خرج یک ماه گذشته پسری بوده، البته هزینه دکتر و آژانس برای رفت و اومد به تهران و هزینه مهد و لباس و ... رو پای پسری حساب کردم :)

750000 تومن هم پول کادوی تولد آقای همسر رو دادم. که البته بیشتر من و پسری با بازیهاش بازی میکردیم :) تا اینکه بالاخره آقای همسر در سفر به مشهد گوشیش رو راه انداخت و اسباب لهو و لعب ما رو گرفت :)

خدا رو شکر فعلا مشکل مالی ندارم و از این بابت تو این مدت فشاری نداشتم. بیشتر دست تنها بودن و گریه کردنهای شدید پسری که بعد از دو سال و نیم خوشگذرونی یک دفعه با این توفان تغییرات مواجه شده بود و سرماخوردگی شدید هر دومون، اذیت کرد.

باید برنامه ریزی کنم و دوباره فشرده برگردم سر کار. دو تا کار آماری مونده که حتما باید در اسرع وقت انجام بدم.

مقدمات خونه تکونی عید و البته نوشتن یک مقاله ISI تا قبل از عید رو هم اگه بتونم انجام بدم، فوق العاده است.

فعلا که همه سلولهای بدنم درد میکنن. دست تنها بودن و فکر مشغولم، باعث شده روحی و جسمی خیلی خسته بشم. اما لازم بود. اگه انجام نمیدادم همه عمر هر اتفاقی می افتاد میگفتم ببین فرصت طلایی رشد پسری رو از دست دادی، میدونستی و کاری نکردی. اما الان دیگه هر چی در توانم بود انجام دادم و خیالم راحته.

خوبی این همه دوندگی این بود که بالاخره بین چند تا نظر متناقض، به اتفاق آرا جمع بندی شد که پسری مشکل حادی نداره، حرف نمیزنه و ارتباطات اجتماعی و حسیش کم شده که با گفتار درمانی و مهد رفتن و کار ما تو خونه باهاش خوب میشه. همه میگن سن خوبی آوردینش و خوب جواب خواهد داد. فقط همه تاکید میکنند که همه چی به من بنده خدا بستگی داره که پشتکار داشته باشم و کارهای حمایتی لازم برای بهبود پسری رو تا هر وقت لازمه انجام بدم.جواب آزمایشاتش خدا رو شکر خوب بودند و چیزی نشون نداد. جواب ارزیابی هاش هم همین طور و خیالم راحت شد.  امروز رفتم نمونه برای تست انگل و گرفتن گواهی سلامت برای مهد کودکش رو هم انجام دادم، انگل هم نداشته باشه دیگه غمی تو دنیا نداریم :)


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٧
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()