برای فردا

وبلاگ برای فردا گزارشی است به نسل آینده ایران زمین. سندی است از تلاشهای نسل امروز برای ساختن فردایی بهتر

هاتف

از اتفاق ده روز پیش تا حالا، خیلی فکرم مشغوله. این دفعه دیگه تصمیم گرفته بودم حالشون رو بگیرم. البته من هرچقدر هم سعی کنم که بدجنس باشم نمی تونم به عمد کسی رو تو چاه بندازم یا جلوی پیشرفتش رو بگیرم. اصلا تو ذاتم نیست اجرا شدنی هم نیست. اما تصمیم گرفته بودم دیگه برای بهبود زندگیهاشون و موارد اینچنینی خودم رو به زحمت نندازم و هی به مناسبت های مختلف به روشون بیارم که می فهمم چی کار دارید می کنید. واقعا داشتن بدخواه مسلم و تلاش برای درامان ماندن از گزندشون کار سختیه و انرژی که باید صرف هزار تا کار مثبت بشه، باید صرف چسبیدن کلاه آدم و مواظب بودن بشه که تیکه تیکه اش نکنن. واقعا جای تاسف داره. خیلی جای تاسف داره.

از یک طرف هی به خودم می گفتم که گیرم که تو هم مثل خود همین ادمها باهاشون برخورد کردی. چی شده؟ بالاخره اون ها تو رو همسطح خودشون کردند؟ آخرش چی میشه؟ اونها که از غرض ورزیشون کم نمیشه. نهایتش اینه که از لایه های سطحی تر به لایه های عمقی تر میبرنش. درسته که من اگه بخوام به راحتی میتونم به خاک سیاه بشونمشون و فوقش چهار پنج ماه طول میکشه که کارشون به قبرستون بکشه انشاالله، ولی بعدش چی؟ میتونم پیش وجدانم راحت باشم؟ الان میتونم راحت بگم من هیچ بدی در حقتون نکردم. به جرات میتونم بگم که هییییییییییییچ بدی در حقتون نکردم. گواهش اینه که میتونین به راحتی وضع فعلی و قبلی تون رو مقایسه کنید ولی شما ها از هیچ بدی در حق من و همسرم فروگذار نکردید. صبوری کردم و صبوریم رو به حساب احمقیم گذاشتید یا به حساب خیلی خیلی زرنگیم. حسودی کردید و نکردم. مکر کردید و نکردم. به حریم خصوصیم تجاوز کردید و نکردم و .... ولی دیگه صبرم داره تموم میشه.

این ده روزه اوضام شده بود مثل این کارتونها که شخصیت اصلی وسط وایستاده یک فرشته خوب و یک شیطون از دو طرف میکشنش طرف خودشون.

پسری بعد از دو روز رفتن به مهد به دلیل شدت گرفتن سرماخوردگیش، سه روز استعلاجی گرفته. خودم هم بدجور سرماخوردم. پسری رو گذاشته بودم پیش مادر بزرگش که برم یک سری کارهام رو بکنم.  چهارشنبه بعد از ظهر رفتم خونه مادر آقای همسر که پسرم رو بردارم و بیایم شهرک. برگشتنمون طول کشید.  شب یکی از همسایه های مادر اقای همسر با دخترشون که مقیم آمریکا است و اومده به مادرش سر بزنه، اومده بودند به مادر آقای همسر سر بزنن و نشستیم به صحبت کردن. بی مقدمه دختر همسایه شروع کرد به حرف زدن و دو سه ساعتی حرف زد و خیلی از چیزهایی رو که تو این مدت تو ذهن من بود گفت و بررسی کرد و از دنیا گفت و از اخرت و از اتکا به خدا و از حکمتهای خدا. و از اینکه وقتی خدا دری رو میبنده یا مشکلی رو ایجاد میکنه، حتما حکمتی توشه. به جای جزع و فزع باید از خدا بخوایم که روی خوب این ماجرا رو بهمون نشون بده. مثالهای مختلف زد از اینکه اتکا به خدا و یکی شدن با این سرچشمه چه سودمندیهای کلانی برای خودش و اطرافیانش داشته  و مرتب میگفت من اعتقادم رو تو غربت با قلبم به دست آوردم در حالیکه قبل از رفتن از ایران مذهبی نبودم و این حرفهایی که الان به شما میزنم اون موقع برای خودم مسخره بود. مثال زد که مثلا ناراحت نباش که چرا پسرت حرف نمیزنه. گفت تا حالا فکر کردی اگه پسری با این حد از زیبایی، جذابیت و هوش، که همین حالا هم اینقد تو چشمه، خوش سخن هم بود و شیرین زبونی میکرد، چقدر بیشتر تو چشم و نظر می اومد و چقدر از این بابت ممکن بود بهش گزند برسه. از پیامبر خدا که بالاتر نیست، وقتی پیامبر خدا رو چشم میزنن بعید نبود که مشکل حادی برای این پسر به وجود بیاد. شاید خدا خواسته این سن رو بگذرونه و از یک سری بلا در امان باشه. مطمئن باش به موقع اون هم زبون باز میکنه. خلاصه هی گفت و گفت و گفت و جالب بود برام که برای اولین یا دومین باری بود که ما هم صحبت میشدیم. چقدر به دلم نشست و چقدر جواب سئوالات و شکهایی رو که داشتم دقیقا با همون عبارتهایی که تو ذهنم بود بهم داد.  یکی از اون سر دنیا میاد که اینها رو بهم بگه. و آخرش موقع خداحافظی بهم گفت همیشه دعا کن که رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا . خیلی مهمه که بعد از هدایت شدن همچنان رحمت خدا شامل حالمون باشه و از راهش خارج نشیم. خداحافظی کرد و رفت.

و من موندم و این هاتف غیبی. اما همچنان حالم گرفته است.


 

  
نویسنده : برای فردا ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
تگ ها : شخصی
comment نظرات ()